هفتتیری به نام قلم به قلم آیناز تابش
پارت نوزده :
پیرمرد با دیدن راشل بسیار خوشنود گردید و به استقبالاش از جا برخاست. به سوی تک دخترش گام برداشت و او را گرم و صمیمی در آغوش گرفت. هنگامی که چارلی پسرش به قتل رسید؛ ضربهی مهلکی به روحیهی لطیف راشل وارد شد و او وظیفهی خودش میدانست که بیشتر مواظباش باشد. پس از مدتی دخترش خود را از آغوش او رها کرد و روی صندلی آبی رنگ جلوی میز کار او نشست. پیرمرد خواست بنشیند که رد اشک در تیلههای سبز ر

لطفا صبر کنید...

Aylar
0دلم برای ویکتور سوخت