پارت یک :

- بالاخره اومدی جناب صدر اخوان؟
- بهت گفتم منو به این اسم صدا نکن.
- ولی من خیلی وقته منتظر این روزم.
با گوشه‌ی ‌ی آستین عرق سرد روی چهره‌اش را پاک کرد. پنج ماشین مشکی دور تا دورش را محاصره کرده بودند.
- گفتی بیام تا مدارک بی‌گناهیم رو بهم بدی. گفتی این سری من قراره به شکور و امیر بتازونم.
- آره اما قبلش باید از یه چیزی مطمئن شم. سهمتو گرفتی؟
سگرمه‌هایش در هم شدند. گرد و غبار بینی‌اش را پر کرده بود.
- متوجه نمی‌شم. چه سهمی؟
- می‌رم سر اصل مطلب. حالا که ریاست اخوان رو داری، باید با ملک‌های مهرافروز موافقت کنی. پنجاه درصد بودجه سالانه شرکت‌رو می‌خوام. تمام و کمال تا هرچه سریع‌تر این پروژه پیش بره.
- ریاست؟ کدوم ریاست؟ چی داری می‌گی؟
- چی‌دارم می‌گم؟ تو مثل اینکه متوجه نیستی با کی داری حرف می‌زنی طاها. رو لبه‌ی تیغ داری راه می‌ری فکلی. با خودت این‌کارو نکن.
- درست حرف بزن ببینم حرف حسابت چیه! چه ریاستی؟ کدوم بودجه؟
شخص مقابلش کلافه لگدی به ماشین مشکی کنارش زد. نور چراغ‌های هر پنج ماشین، طاها را کور کرده بودند. مجبور شده بود آرنجش را تا نیمه بالای چشم‌هایش بگیرد.
صدای غرولند زیر لبی شخص، هم‌ریتمِ ضربه‌هایش به سپر ماشین شده بود. آنقدر پایش را کوبید که سپر کج شد و از جا در آمد.
- من این‌همه ادا اطوارتو تحمل نکردم که به این‌جا برسم. با من بازی نکن رگ و ریشه‌اتو می‌زنم طاها. نگو که اون ریاست کوفتی رو قبول نکردی؟ یا اینا همه بازیته جناب مدیرعامل؟
دستش را بلافاصله در هوا تکان داد و چند نفر سیاه‌پوش دور تا دورش ایستادند.
- من هیچ ریاستی رو قبول نکردم. تموم اسناد اینجان. پنجاه درصد چیزایی که گرفتم تو این اسناده‌.
- پنجاه درصد؟شنیدین چی می‌گه آقایون؟
خندید و محافظ‌هایش به طبع خندیدند. بلافاصله با قطع شدن صدای خنده‌اش، محافظ‌ها هم به حالت خشک قبل بازگشتند.
- من کلش رو می‌خام‌. و باید اون ریاست کوفتی رو قبول کنی.
- همه‌چی تموم شده. هیئت مدیره خیلی وقته رئیس جدید رو انتخاب کردن. انگار این از دستت در رفته.
دستش را در هوا تاب داد و محافظ‌ها سمتش حمله‌ور شدند.
- صبر کن، من برات همه کار کردم.
- ولی همه‌ی چیزی نبود که ازت برمیومد. بیشتر ازینا ازت انتظار داشتم ولی نه، خون اون پیرزن مفنگی تو رگاته. اشتباه می‌کردم. تو یه صدر نیستی. تو نوچه‌اشونم نمی‌شی... کار رو تموم کنین.
دستش را لاقید در هوا تاب داد و سوار ماشین شد. با رفتن شخص، ضربه‌ی محکمی به پشت سر طاها خورد و پخش زمین شد. ضربات مشت و لگد و چوب‌های زمخت یکی پس‌از دیگری روی تنش مسابقه‌ی جراحت می‌دادند. سردش بود، ولی دیری نپایید که همه‌جا گُر گرفت. مایع گرمی از روی صورتش جاری شده بود و دیدش را تار می‌کرد. نفس‌هایش چون ساعتی که عقربه‌هایش خواب مانده باشند، به شمارش معکوس افتاده بودند.
ماشین‌ها با صدای کشیده شدن لاستیک‌ها روی خاکی دور شدند. نمی‌توانست حتی انگشت دستش را تکان دهد. اسناد و ماشینش را هم برده بودند. صدای ویراژ دورشدنشان، سوهانی شد که بر صفحه‌ی فلزی افکارش می‌کشید. نفس‌هایش به پت‌پت افتاده بودند. سینه‌ی سخت و سفت‌شده‌اش را روی زمین کشید تا خودش را نیم‌خیز کند. انگشتر سرخ عقیق کمی آن‌طرف‌تر روی زمین افتاده بود. هرچه خودش را کشید، نمی‌توانست به آن نزدیک‌ شود. انگشت‌هایش به سمت انگشتر دراز شده و می‌لرزیدند. قطرات خون از نوک انگشت‌هایش چکید و فرش قرمزی به سمت انگشتر ساخته بود. نفس‌هایش پر از باران خون بودند. چانه‌اش بی‌جان به زمین خورد.
چیزی به جز تاریکی هوا و صدای جیرجیرک‌ها نبود. اینجا، همان آخر خطی بود که می‌گفتند؟
***
مقدمه :
همیشه همه چیز آن طور که حساب و کتابش را کردیم نمی شود. گاهی با جوهر حساب و کتابت تنها یک قدم تا رسیدن فاصله داری؛ اما درست در همان قدم آخر، می فهمی که هنوز هفت هزار و ششصد قدم دیگر لازم است تا برسی. وقتی به انتهای مسیر نگاه می‌کنی و چهره اش را می‌بینی دلت گرم می‌شود، کفش های آهنی ات را پا می‌زنی و راه می‌افتی تا هفت هزار و ششصد قدم دیگر را طی کنی. در هر قدم تکه ای از جانت را جا می‌گذاری. نمی شود فهمید، اینکه تا آخر راه تاب می آوری یا نه...
*
«جهان پر دود گشت از دود جانم
چو بختم شد به تاریکی جهانم
جهان بر من همی گرید بدین سان
ازیرا امشب این برفست و باران
به آتشگاه می ماند درونم
به کوه برف می ماند برونم
بدین گونه تنم را مهر کردست
که نیمی سوخته نیمی فسردست
گمان بردم که از آتش رهانی
ندانستم که در برفم نشانی
اگر شد کشتنم بر چشمت آسان
به برف اندر مکش باری بدین سان...»
فخرالدین اسعد گرگانی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت طاها در رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو طاها
تصویر شخصیت آسمان در رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو آسمان
آخرین نظرات ارسال شده
  • سپیده

    0

    رمانت عالیه و معلومه درگیر میکنه ذهن ادم رو و یک سوال رمانت رو جطور انلاین نوشتی شرایطش چی بود

    ۳ ماه پیش
  • ژیلا حیدری | نویسنده رمان

    سلام دوست خوبم خوشحالم که خوشت اومده از روند داستان. یه بخشی داریم تو صفحه ی اصلی اپ، به اسم نویسنده شو، ازونجا میتونی ارتباط بگیری و شروع کنی

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    بهتر بود شروعش از جایی بود که خواننده بهتر انس بگیره با داستان،و احتمالا داستان اینطوره که برمیگرده به عقب و دوباره میرسه به زمان حال

    ۳ ماه پیش
  • ژیلا حیدری | نویسنده رمان

    نظرتون محترمه. همه ی داستان ها شبیه هم نیستن.

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    اخی..بیچاره

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️