لیست کلیه پارتهای رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 24
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 1
- بالاخره اومدی جناب صدر اخوان؟ - بهت گفتم منو به این اسم صدا نکن. - ولی من خیلی وقته منتظر این روزم. با گوشهی ی آستین عرق سرد روی چهرهاش را پاک کرد. پنج ماشین مشکی دور تا دورش را محاصره کرده بودند. - گفتی بیام تا مدارک بیگناهیم رو بهم بدی. گفتی این سری من قراره به شکور و امیر بتازونم. - آر...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 2
بخار غلیظی از لیوان چایاش بلند میشد. کتاب دستش را ورق زد. به آخرین صفحه رسیده بود. عادت داشت تند کتاب میخواند؛ اما همیشه به محض تمام کردن آنها با حس غریبی که در قلبش لانه کرده بود، تنها میماند. به جلد سورمهای کتاب خیره شد. اگر مثل داستان جهانهایی موازی وجود داشت که با انتخابهایش به وجود آ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 3
- یکی از شوخیهای مسخرهات که نیست؟ هرچند قیافت اینو نمیگه. ممکنه مشکل قلبی یا بیماری داشته باشه؟ مهران محتاطانه پشت سرش را نگاهی انداخت و با لحن آهستهای که به سختی شنیده می شد گفت: - به مرگ طبیعی نمرده. کشتنش طاها. فکرم هزار راه میره؛ ولی با اون همه نگهبان مطمئنم کار یه غریبه نیست. نگاهش یک ج...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 4
- تو به کار خودت برس. اون بخش دست آقایی هست. برای آخرین بار بهت تاکید میکنم، اگه یه دونه فیلم یا عکس از اینجا پخش بشه هم تورو هم تمام کارمندای زیر دستتو اخراج میکنم. با صلابت خاص خودش ایستاه بود. نگاهش اجازهی هیچ حرف دیگری را نمیداد. احمدی چشم کمرنگی گفت و در کسری از ثانیه غیب شد. طاها کلافه ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 5
روی اولین جای ممکن برای نشستن، فرود آمد و با دستانی که در هم گره شده بود، به هیاهوی مقابلش چشم دوخت. صحنهی مقابلش تار شد و جایش را شعلههای گر گرفتهی آتش پر کرد. ساختمانی بیانتها در میان گدازههای قرمز و نارنجی آتش میسوخت و هر گونه علائم حیاتی در پی آن خاکستر میشد. پلک زد و شعلهها فروکش کردن...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 6
فرمان توسان سفید را در دست گرفت و با یک حرکت آن را روشن کرد. دنبال ماشین پلیس راه افتاد. چند مأمور جلوی پارکینگ ایستاده بودند و با کارمندان حرف میزدند. یک نفر هم مدام با بیسیم اطلاعاتی را رد و بدل میکرد. شاید پرسش و پاسخ بود، شاید هم برای متفرق کردن جمعیتی که کنجکاو جلوی در پارکینگ جمع شده بودن...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 7
رنگ زرد و صورتی گلهای لاله با سنگ سرد مشکی در تضاد بود. هر دفعه که گل میخرید، همان طور منظم و مرتب روی سنگقبر میگذاشت. از پرپر کردن گلها خوشش نمیآمد. - بی بی دلم واسه آبگوشت جمعه ظهرا تنگ شده. دوغ و ریحون و شاهی و پیاز هم که تنگش...اون وقتایی که شبا مینشستی پای سجاده چادر گلگلی سر میکرد...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 8
پشت ترافیک ماندن، اعصاب هر آدم سالمی را به هم میریزد. اگر شیشهی ماشین پایین باشد و دود ماشینهای قدیمی و اتوبوس به مشامت بخورد که دیگر نور علی النور میشود. رادیوی بینوا هر چه در توان داشت رو کرد بلکه طاها توجهی به حرفهای نامفهومش بکند. کلافه رادیو را خاموش کرد و ازبین ماشینها جست. کوچه پس ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 9
باد تندی میوزید. آسمان نیمه ابری-آفتابی بود. سوز سرد در استخوان آدم رخنه میکرد. طاها دو رشته طناب نازک؛ اما بسیار مستحکم را به کمک جایدست حلقوی برزنتی به دست گرفت. دو طناب به طور عمودی بالای شانههایش قرار داشتند. روی پاراگلایدرش* عکس عقاب مشکی در پسزمینهی قرمز دیده میشد. با وزش باد تند جدی...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 10
دو جای دست حلقوی را محکم چسبید و وزنش را برای جهت دادن به مسیر، روی طنابها انداخت. انگار گونههایش به گز گز افتاده بود. قبل از آنکه کامل دور شود، انگار کسی پس کلهاش زده باشد با خودش گفت: - یهو نیوفته سقط شه؟ از گوشهی چشم نگاه کرد. پاراگلایدر نارنجی ثابت شده بود. انگار دیگر مشکلی وجود نداشت. ش...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 11
یکراست سمت دخترک رفت. پارچهی محکم پاراگلایدر را که بلند کرد، موجودی مچاله شده بازوی راستش را با درد چسبیده بود. - چه وضعشه خانوم محترم! مگه دفعه اولتونه پاراگلایدینگ میکنین؟ خانوم با شمام! کسرا از پشت بازوی طاها را کشید. - آروم باش مرد مؤمن. اتفاقه دیگه پیش میاد. این را گفت و به زور لبهای...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 12
کلاه سویشرت مشکیاش را روی سرش کشید و قسمت عقب موتور نشست. دستهایش را درون جیبهای طرحدار سویشرت کرد. عکس ماه بزرگی پشت سویشرت بود که نیمی از آن با طرح قاصدک ترکیب شده و بخشی از ماه را مثل قاصدکی در حال جدا شدن نشان میداد. مهران ابروهایش را بالا انداخت. هرچند به خاطر هد مشکی روی پیشانیاش معل...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 13
کارن لبخندی زد و طره موی فرفری سِمجش را درون شالش فرستاد. موهای فر طلایی صورتش را قاب کرده بودند. چهرهای مهربان با چشمهایی همیشه خندان داشت. - این دفعه باید حواست رو خوب جمع کنی. میدونم که کارت درسته؛ اما موش تو کارت زیاده. حواست نباشه کلاهت پس معرکهاس. طاها نیملبخند دل گرم کنندهای زد و گ...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 14
بدون آنکه خودشان متوجه باشند، هر دو با صدای بلند حرف میزدند. صدای موتور باعث این بلندی صدا بود. - دستت درد نکنه دیگه داداش. مارو درین حدم نمیبینی! - والا با این سوز هوا جلومم نمیتونم بیینم. مسخره بازی در نیار، بهت اعتماد دارم که الان باهامی. همین الانشم شریک جرمی فکر نکن بیگناهی. مهران کلاه س...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 15
با دیدن تابلوی بزرگ "پلیس خادم امنیت مردم" چشمهای سبز مهران تیز شد. ابرهای نامرئی از بین رفتند. شاید هم به آسمان رفته بودند تا به جمع ابرهای بارانی بپیوندند. طاها یکراست سمت ساختمان بزرگ کلانتری میرفت. جلوی پاسگاه توقف کرد. مهران کلاه سویشرتش را کشید. - چیکار میکنی؟ نکنه داری میری خودتو تحویل ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 16
کجا گمش کرده بود؟ در انبار سردخانه وقتی سامسونت را تحویل میداد؟ کمی قبلتر وقتی پیش کیانی و محافظهای سیاه پوشش بود؟ شاید هم وقتی میخواست دستهایش را درون دستکش چسبیده به فرمان موتور مهران قرار دهد. نکند میان راه گیر کرده و از داخل دستکش بیرون افتاده باشد؟ آن وقت باید خواب پیدا کردنش را میدید....
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 17
- آره باشه...مواظب باش. سلام برسون. افکارش هم همینقدر بریده بریده و در هم بودند. یک قدم بیشتر برنداشته بود که نور زیاد جیب چپش را دید. یادش رفته بود که تلفنش را روی حالت سکوت گذاشته است. از روی پارچهی کلفت شلوار جینش، دکمهی سبز و قرمز تماس به سختی معلوم بود. تلفنش را بیرون کشید. همزمان به سمت...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 18
لیوان کاغذی قهوه را یکباره سر کشید. به جای کارن، کام طاها تلخ شده بود. - عجله داری؟ نمیخورمت که بچه خوشگل. در جملهی کارن شیطنت ریزی بالا و پایین میپرید. تای ابروی بالا رفتهاش چهرهاش را از آن جدیت همیشگی بیرون میآورد و خندهدارش میکرد. شاید خودش هم اینرا نمیدانست. گوشهی لب طاها کج شد. ...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 19
برگهای را خرامان میان انگشتهای طاها گذاشت. سرش را نزدیک صورتش کرد. عطر تندش بینی طاها را چین انداخت. نفسهایش به گوش طاها میخورد. - این فقط برای یه روزه. بهم اعتماد کن. ده روزه کل زندگی و آیندهاتو میبندی. یه هتل نزدیک برجهای خلیفه، شایدهم تو امارات، سنپترزبورگ... نمیخوای که تو این سگدو...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان هفت هزار و ششصد قدم تا تو - پارت 20
باد چند طره موی بیرون افتاده از کلاهشان را این طرف و آن طرف میکرد. روی دو تکه صخرهی فرسوده نشسته بودند. فضای کاملا کوهستانی که با سرمای زیادش همخوانی داشت، نفس کشیدن را کمی سخت میکرد. چای نپتون در آن لیوان کاغذی بدجور زیر دهانشان مزه کرده بود. مثل اینکه با هر جرعه، گرما در بدنشان تزریق میشد...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
- 1
- 2
