پارت سی و دوم :
سمیرا روی پاهایش تاب خورد و خندید.
- فکر خوبیه.
آسمان لب و لوچهی آویزانش را جمع کرد و به مرد پشت پردهی کرکرهای خیره شد. حس فضولی درونش قلقل میزد و دلش میخواست بداند پشت آن پرده چه خبر است. پرده دوباره به حالت قبل برگشته بود؛ همانقدر بسته و مرموز که انگار عمداً میخواست کنجکاویاش را بیشتر کند.
نیم ساعت دیگر طول کشید تا بالاخره ادا و اطوارهای سمÛ
لطفا صبر کنید...
