پارت سی و چهارم :
.
انگار یک لحظه دست و پایش را گم کرد. طاق منحنی ابروی طاها صاف به چشمهای آسمان چسبیده بود. این همان نارنجی جیغجیغوی طلبکار بود که اینطور دستپاچه مقابلش ایستاده بود؟ ناخودآگاه یاد مهران و خرابکاریهایش افتاد. همیشه بعد از اینکه گند به بار میآورد، همینطور به او خیره میشد؛ با همان نگاه بیگناهی که انگار قرار بود تقصیر را گردن کس دیگری بیندازد.
آسمان لبهایش را به هم
لطفا صبر کنید...
