حافظه ی روشن آب به قلم رویا ملکی نسب
پارت صد و بیست و هفتم :
حامی دندان بر هم فشرد. فکش منقبض بود و مانند حیوان درندۀ زخمی نفس می زد: ساناز... ساناز... تو آخرش با ظلم و خباثتت منو به کشتن می دی.
ساناز لب گزید و دلبرانه گفت: خدا نکنه دکتر!
حامی با حرص نفس زد و غرید: ای زهر مار و دکتر!
چشمان ساناز گرد شد: این طرز صحبت ازت بعیده دکتر!
حامی چشمانش را تنگ کرد و با خشونت پرسید: دلیل جواب منفیت چیه؟
ساناز با صبر و حوصله تیشرت را مقابلش گرفت: اول
لطفا صبر کنید...
