پارت صد و بیست و هفتم :

حامی دندان بر هم فشرد. فکش منقبض بود و مانند حیوان درندۀ زخمی نفس می زد: ساناز... ساناز... تو آخرش با ظلم و خباثتت منو به کشتن می دی.
ساناز لب گزید و دلبرانه گفت: خدا نکنه دکتر!
حامی با حرص نفس زد و غرید: ای زهر مار و دکتر!
چشمان ساناز گرد شد: این طرز صحبت ازت بعیده دکتر!
حامی چشمانش را تنگ کرد و با خشونت پرسید: دلیل جواب منفیت چیه؟
ساناز با صبر و حوصله تیشرت را مقابلش گرفت: اول

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️