غاشیه (نسخه اصلی) به قلم محدثه جهشی
پارت دوم :
فیلم که به پایان رسید، آذین چهارمین سیب را هم گاز زد و با همان دهان پر گفت:
- پس فردا روز اول کاریت هستشا، یادت نره بیای.
ماهور که ذهنش تا آن لحظه مشغول دستمال خونی کابوسش بود، ناگهان یک پایش را زیرش گذاشت و سمت او چرخید و متعجب گفت:
- چی؟
- هیچی گفتم پیتزا میخوری برات سفارش بدم یا همبرگر؟
میدانست وقتی این را میگوید یعنی مشکل از خود و گیج بازیهایش است پس پشت چشمی نازک کرد و دست زیر چانه گذاشت:
- خودت و مسخره کن.
- درد بگیری، میگم خبرت پس فردا یادت نره بیای.
- باشه.
و با خطورِ سوالی در ذهنش، خیره به نیم رخ جدی خواهرش پرسید:
- کار کردن تو هتل سخته؟ من هیچی ازش نمیدونم.
مخاطبش، خیاری در دهان گذاشت و خرچ خرچ کنان شانهای بالا انداخت:
- اتاقا رو تمیز میکنی دیگه!
ماهور پس از مکثی سرش را خاراند و بعد از مکثی با اکراه گفت:
- کاش میشد بیام پیش خودت.
از حالا استرس و اضطراب گرفته بود؛ اینکه خرابکاری نکند و آیا به راستی میتوانست آنجا کار کند؟
خواهرش با تکبر و غرور همیشگیاش رو به جلو خم شد و گفت:
- من مهندس کامپیوتری میخونم، بلدم چیکار کنم. زورت که نکردم خودت خواستی، اگه ناراحتی خب نیا.
ته خیار را در بشقاب انداخت و بعد از آنکه دستانش را بر هم سایید، سمت اتاقش رفت و او را در کشتی افکارش رها کرد و به ساحل آرامش و آسودگی خودش برگشت...
برای چندمین بار شمارهاش را گرفت اما پاسخگو نبود؛ نگران و پریشانحال، گوشهی لبش را میجوید که در گشوده و مادرش قدم در خانه گذاشت. سمتش رفت و بوسهای روی گونهاش کاشت و لب زد:
- وای! مامان داشتم سکته میکردم، چرا انقدر دیر اومدی؟
خم شد و کفشهایش را کنار جاکفشی جفت کرد و در را بست، که صدای معترض آذین هم بلند شد :
- مردم از گشنگی حداقل اگه دیر میای بگو!
و سمت آشپزخانه رفت که زن، چادر را به جالباسیای که در راهرو بود، آویزان کرد و با صداهای نامفهومی گفت:
- خیلی سفارش خیاطی داشتیم.
لبخند عریضی تقدیمش کرد و نگاهی به ساعت انداخت، 9 شب بود؛ با این حال نفس راحتی کشید و گفت:
- خسته نباشی مامانم.
مادرش جواب لبخند او را داد و از کنارش که گذشت، نیشگونی از دست آذین که به استانبولیها ناخونک میزد، گرفت و کنار گوشش به آرامی غرید:
- باز تو گرسنه شدی افسار زبونت در رفت؟
آذین غرولند کنان گفت:
- برو بابا!
سپس او را با غیض کنار زد و به تنهایی سفره را پهن کرد و همین که نشستند، آذین بیامان موهای همیشه پریشانش را پشت شانه انداخت و کاسهی دایرهای سفید رنگ ترشی را کنار خود گذاشت و گفت:
- هفتهی بعد با بچهها میخوایم بریم شمال !
حرکت دهان ماهور متوقف شد و مادرشان قاشق را روی بشقاب کوباند و خشمگین با اصوات نامفهومی لب زد:
- بیخود.
- من که نمیفهمم چیمیگی!
دستان ماهور روی زانویش مشت شد و ناخونهای نیمه بلندش کف دستش فرو رفتند.
از اینکه خواهر احمقش کر و لال بودن مادرش را به رخش میکشید، برافروخته و طوفانی صدایش بالا رفت:
- بسه دیگه.
اما آذین بیتوجه به فضای متشنج شده، سبزی را در دهانش چپاند و چهار زانو نشست:
- مهم رئیس هتل بود که ازش مرخصی گرفتم؛ به شماها هم گفتم که فقط بدونید.
ماهور لب گزید و زیر چشمی به مادرشان نگریست، از اینکه او را هیچ حساب میکرد شرمسار و ناراحت پلک برهم فشرد.
مادرشان که با حرکات لبهای آذین، حرفهایش را لبخوانی کرده بود؛ جوش آورد و چنگال را سمت آذین پرت کرد و با باز کردن دهانش سعی در زدن فریادی از ته دل داشت اما جز سکوت، دیگر صدایی از گلو و دهان خشک شدهاش بیرون نیامد.
او غرور مادری را میشکست که بیهمسر، دو دختر را همراهِ بارِ سختیهایش به دوش کشیده بود.
ماهور بغض کرده، مچ دست خواهرش که میخواست بلند شود را گرفت و به شدت تکان داد:
- بزرگتری احترامت واجب اما وقتی مامان میگه نه، دهنت و ببند و حرصش نده!
اما آذین، بیپروا و تحقیرآمیز او را به عقب هل داد و دستش را در هوا تکان داد:
- گیر دوتا عقبافتاده...
با سیلیای که از جانب مادرش در دهانش نشست، ماهور « هعی » گفت و با دست، دهان باز ماندهاش را پوشاند. آذین نیشخند زنان گردن برآشفت و رخ در رخ زن تکیده گفت:
- با اینکار، فقط من و تو تصمیمم مصممتر کردی!
و مانند گردبادی رفت؛ بیآنکه به تلفات جاماندهی پشت سرش نگاهی بیندازد.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

محدثه جهشی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم🥹💕 حتما میذارم عکساشونو
۲ هفته پیشطوفان
1چه قدر لاشی این اذین دلم میخواد سلاخیش کنم اخع یعنی چیی بی پدر ها ای بیشور. بیچاره مادرش چرا مسخرش میکنه حالا خوبه خودتم کر و لال به دنیا می اومدی هاا.. شلغم سوئدی ایشش⚰️🔪🔪⚰️🔪⚰️🔪⚰️🔪⚰️🔪⚰️🔪⚰️🔪⚰️🔪⚰️🔪⚰️🔪⚰️🔪⚰️🔪⚰️🔪🥲🥲
۳ هفته پیش
محدثه جهشی | نویسنده رمان
عالی بود😂😂 حرص نخور تازه اولاشه 😁
۲ هفته پیشپرنیا
2ایی آذین و باید زد ، راستیی رمانت عالی بوود دخترر
۳ هفته پیش
محدثه جهشی | نویسنده رمان
باید ادب بشه😂 مرسی از نگاه قشنگت🥹💕
۳ هفته پیشZ.k
2ای وای چه دختر سرکشی 😬😬
۳ هفته پیش
محدثه جهشی | نویسنده رمان
مرسی از نظرت عزیزم💕
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
1عالی بودممنون لطفا عکس شخصیت هارابزارید🥳👏🙏