دوست داشتی؟
رمان آرامشی غریب اثر راضیه درویش‌زاده

رمان آرامشی غریب

  • زبان فارسی
  • 66.6K 👁
  • 72 ❤️
  • 32 💬

خلاصه رمان آرامشی غریب

ﻟﯿﻠﯽ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺧﯿﺎﻝ‌ﭘﺮﺩﺍﺯ ﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﯿﺪﺍﮐﺮﺩﻥ ﺁﺭامشی ﺑﯽ‌ﺍﻧﺘﻬﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽکنه. هموﻥ ﺷﺐ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺗﻠﺨﯽ می‌افته ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻟﯿﻠﯽ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻭ ﺗﻠﺨﯽ ﻣﯽﮐﺸﻮﻧﻪ ﻭ ﻟﯿﻠﯽ به ﻣﻨﺠﻼﺑﯽ ﺧﻄﺮﻧﺎﮎ کشیده میشه ﮐﻪ...

قسمتی از متن رمان آرامشی غریب

- منم دلم می‌خواد کسرا. دلم تمام چیزایی که گفتی و خیلی چیزای دیگه رو با تو می‌خواد؛ اما…
قطره‌ی اشکی روی گونه‌م سُر خورد. دستم رو از زیر دستِ کسرا بیرون کشیدم و اشک‌هام رو پاک کردم.
چند لحظه سکوت بینمون حاکم شد که سرش رو بالا آورد.
- بذار دوباره بیام خواستگاریت.
با عجز چشم‌هام رو بستم و صداش زدم:
- کسرا!
با تمام احساس و صدای لرزون جواب داد:
- جان کسرا؟
چشم‌هام رو باز کردم.
- می‌دونی که قبول نمی‌کنن کسرا. حتی اگه بابا هم قبول کنه، مهدی قبول نمی‌کنه.
حرص‌آلود نگاهی به اطراف انداخت و زیر لب زمزمه کرد:
-‌‌ای تو روح مهدی!
و عصبی گفت:
- پس چی‌کار کنیم لیلی؟ من دیگه واقعاً طاقت ندارم. من تو رو می‌خوام! به هر قیمتی که شده.
و با لحنی مصمم و جدی لب زد:
- حتی اگه مجبور بشم با تو فرار کنم.
چشم‌هام از فرط تعجب گشاد شد و ناباورانه لب زدم:
- کسرا!
کلافه از جاش بلند شد و گفت:
- کافیه لی…
ساکت شد. به ثانیه نکشید که رنگ نگاهش تغییر کرد و رنگ از رخش پرید. آروم زمزمه کرد:
- لیلی! مهدی.
با شنیدم اسم مهدی وحشت‌زده از روی نمیکت بلند شدم که هم‌زمان صدای نعره‌ی مهدی تو فضای پارک پیچید.
- لیلی!
دادش رعشه به تنم انداخت. چشم‌هام رو بستم و تو دلم خدا رو صدا زدم. دستم از پشت کشیده شد. برگشتنم همانا و خوردن سیلی محکمی از مهدی همانا. اون‌قدر محکم زد که روی نمیکت پرت شدم. صدای فریادش بلند شد:
- اینجا با این مرتیکه چه غلطی می‌کنی لیلی؟ ها؟
برگشت سمتِ کسرا و یقه‌ش را چنگ زد. بدون هیچ تردیدی مشتی حواله‌ی صورت کسرا کرد و فریاد زد:
- مگه بابام تويِ کثافت رو رد نکرد، ها؟
وحشت‌زده به مهدی که از عصبانیت صورتش سرخ شده بود، نگاه کردم. آروم لب زدم:
- کسرا!
مهدی بی‌هوا برگشت و پشت دستی تو دهنم زد و نعره زد:
- خفه‌خون بگیر دختره‌ی احمق! امروز جنازه‌تو از اون خونه ی بی‌صاحاب شده نفرستم بیرون مهدی نیستم.
با تن و بدنی لرزون از روی نیمکت بلند شدم و با گریه گفتم:
- مهدی! تو رو خدا صبر کن! تو...
- خفه شو لیلی! خفه شو!
بازوم رو کشید و با عصبانیت گفت:
- راه بیفت.
کسرا به‌سرعت خودش رو به مهدی رسوند و گفت:
- وایسا! کجا می‌بریش؟
مهدی با خشمی کنترل نشده برگشت و محکم تخت سـ*ـینه‌ی کسرا زد که دو قدم به عقب پرت شد. با خشم غرید:
- فعلاً گورت رو گم کن تا همین‌جا نکشتمت. نترس! بعداً به حساب تو هم می‌رسم. راه بیفت لیلی!
کسرا لجوجانه جلوی مهدی ایستاد و با لحنی حق‌به‌جانب گفت:
- گفتم کجا می‌بری لیلی رو!
مهدی چشم‌هایش را با حرص بست. بی‌هوا بازوم رو رها کرد و یقه‌ی کسرا رو چسبید. مشت محکمی به صورتِ کسرا زد و بی‌اینکه اجازه‌ای به کسرا بده تا از جاش بلند بشه، مشت و لگدهای بعدی رو نثار کسرا کرد. جیغ می‌زدم و التماسش می‌کردم ولش کنه؛ اما انگار کر شده بود. بالاخره چندتا مرد تونستن کسرا رو از زیر مشت و لگداش بیرون بکشن.
درحالی‌‌که نفس‌نفس می‌زد و از تحرک زیاد عرق روی پیشونیش نشسته بود، برگشت. نگاه به‌خون نشسته‌ش رو به من دوخت وغرید:
- راه بیفت.
نگران به کسرا که روی نیمکت بی‌جون افتاده بود، نگاه می‌کردم که با حرص بازوم رو کشید و به جلو هولم داد.
- برو تا همین بلا رو سر خودت نیاوردم لیلی.
به ناچار راه افتادم و همراهش رفتم.
***
لگد محکمی به در زدم و با حرص داد زدم:
- باز کن درو مهدی.
با مشت به جون در افتادم. می‌دونستم مهدی زیاد طاقت نداره و برخلاف دستور بابا که گفته بود به‌هیچ‌وجه در رو باز نکنن، الانه که حمله کنه سمته در.
مشت محکمی به در زدم که دستم درد گرفت؛ اما کوتاه نیومدم.
- باز کنید درو! چی از جونم می‌خواید، ها؟ به من چه که لادن خواستگار نداره! به من چه که شما هنوز تو دوره‌ی قجر موندید و…
در به‌شدت باز شد و محکم تو صورتم خورد. جیغ از ته‌دل و پر دردی کشیدم. دردِ بدی تو بینیم پیچید. از درد جیغ‌های ممتدی می‌کشیدم. مهدی که ترسیده بود، همون جلوی در خشکش زده بود. هجوم خون از بینیم رو حس کردم. مامان وحشت‌زده وارد اتاق شد.
- چی شده؟ مهدی چی‌کار کردی؟
دوید سمتم. از درد تمام بدنم سست شد. بی‌حال به دیوار تکیه زدم و آروم ناله می‌کردم. دستم از روی بینیم بی‌جون پایین افتاد. نمی‌دونم تو چه حالی بودم که مامان تا صورتم رو دید جیغ بنفشی کشید. برگشت و خیز برد سمت مهدی. داد زد:
- خدا از روی زمین برت داره مهدی! چی‌کارش کردی، ها؟ چه بلایی سرش آوردی؟


بیشتر بخوانید

نظرات رمان آرامشی غریب

  • سلطان غم

    0

    عالی بود نویسنده دمت گرم

    ۱ ماه پیش
  • سین

    1

    رمان خوبی بود. از لحاظ داستان. فقط اگه قلمش رو بهتر میکرد یا با عجله نمی نوشت بهتر میشد. و یه جاهایی نقض هم داشت. مثل باردار شدن دختر ده ساله! لااقل ۱۵ میگفت.

    ۵ ماه پیش
  • نرگس

    1

    خیلی جالب نبود یکم گیج کننده بود و چرت بود😒

    ۳ سال پیش
  • الهه

    2

    خوب بود بدک نبود یه خورده لوس وبچگانه بود

    ۳ سال پیش
  • زهرا

    10

    رمان بدی نبود ولی دلیل امیر و نمیلا برای بچه دارشدن خیلی چرت بود...

    ۵ سال پیش
  • انیتا

    1

    عالی بود کوتاه و مختصر ممنون نویسنده جان

    ۳ سال پیش
  • ستاره

    2

    بعدبخاطرازدواج مجددنیلما ناراحت میشه ولیلی رو نمیبینه آخه این چه عشقیه بعدم چه لزومی داشت که هنوز با نیلمااینا ارتباط داشته باشن واینکه پلیسا رفتن مأموریت ولی هرکاری کردن به غیراز مأموریت پرونده چی شد

    ۳ سال پیش
  • ستاره

    0

    یهوبه لیلی چشم داشت گفتن به مادرش کمک کرد تامادر لیلی بدنام بشه بعدگفتن نه پلیسه اسمش کامران موندوامیری که عاشق نیلما بود یهوچی شد بدش اومد ازش خواست دوباره باهاش ازدواج کنه بعدمیادمیگه نه عاشق لیلیه

    ۳ سال پیش
  • ستاره

    1

    سلام خسته نباشید من اصلااز رمانش خوشم نیومد به نظرم خیلی مشکل داشت مثلااولش که مهدی ولیلی باهم دعوامیکردن خیلی باهم بالحن بدی صحبت میکردن وانگارکه پایین شهری باشن وخیلی فقیر چی شد مهدی شدکامران?

    ۳ سال پیش
  • هلیا

    0

    خیلی اتفاقات تند تند می افتاد اخرش عاشقانه های بیشتری داشت بهتر بود در کل خوب بود

    ۳ سال پیش
  • Zz

    0

    عالی بود

    ۳ سال پیش
  • جیزل

    1

    جذاب نبود متوسط بود .واسه کسایی که زیاد رمان و کتاب نخوندن جدابتره

    ۳ سال پیش
  • M.rad

    1

    خوب بود داستان جالبی داشت،نمیتونم بگم عالی بود همون خوب واقعا براش بسته،البته در قیاس رمانهای دیگه ای که خوندم میگم،خداقوت

    ۴ سال پیش
  • ماهورا

    3

    خوب بود تقریبا ژانرش تکراری بود من تو قسمت عاشقیش دوست داشتم ی طور دیگه بود ولی درکل خوب بود دست نویسنده دردنکنه

    ۴ سال پیش
  • اوا

    4

    خوب بود بد نبود ولی عالی هم نبود ممنون نویسنده عزیز

    ۴ سال پیش
  • دختر الماس

    2

    رمانش قشنگ بود ی سری نقض های کوچیک داشت ولی بازم قشنگ بود و ارزش خوندن و وقت گزاشتن رو داشت ممنون و خسته نباشید راضیه جان

    ۵ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!