پارت هشتم :

سر در گریبان روی صندلی تنها و منتظر نشسته بود که آوای بوق ماشینی نگاه بی‌حالش را معطوف خود کرد. با ترس بلند شد و همین که خواست دور شود، شیشه‌ها پایین آمد و مهراد را دید که خنده کنان کلاه را در هوا تکان می‌داد و می‌گفت:
- پیدات کردیم.
ماهور با لبخند پا پیش گذاشت و برادرش خم شد و با عطوفت و مهربانی خطاب به او گفت:
- سلام سوار بشید می‌رسونیمتون.
تعارف در این شرایط معنی نداشت اما ن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    2

    خوب بود،میتونست بهترم باشه،درکل خسته نباشید..

    ۱ هفته پیش
  • محدثه جهشی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم💕✨️

    ۴ روز پیش
  • طوفان

    1

    اوخیی چه جذبه ای داره گوگول مگول شوکولی من خدایا من اگع جاش بودم نارفیقم رو ذره ذره زجرش میدادم ولی خوب به خاطر ایکنه کسی شک نکنه ایده خوبی بود خودکشیی 🔪🎀🔪🎀🔪🎀💅🔪🎀💅💅🔪🎀💅💅✨🔪✨🔪✨🔪

    ۷ روز پیش
  • محدثه جهشی | نویسنده رمان

    بله بله😁

    ۴ روز پیش
  • طوفان

    1

    میگم من خودم اسمم طوفانه و دخترم اون طوفان تو داستان زن هست یا مرد ؟؟

    ۷ روز پیش
  • محدثه جهشی | نویسنده رمان

    مرد هستش

    ۴ روز پیش
  • طوفان

    1

    چه فروشنده وراجیی ببند دهنتو خیار گندیده تو از سلیقه چه میدونی ها کع داری نظر میدیی تو چه میدونی جذابیت چیه اشغالل حدیث این فروشنده رو زنده میخوام برام زنده پیداش کن که باید باهاش تصویه حساب کنمم🔪🌊🔪🔪🌊🔪🔪🌊🌊🪓🪓🌊🪓🌊🔪🌊🪓🌊🔪🌊💥🌊💥🌊💥🌊💥💥🌊💥🌊💥💥🌊🌊💥💥🌊✨🌊🔪🌊🔪🪓🌊🪓🌊🌪️🌊

    ۷ روز پیش
  • محدثه جهشی | نویسنده رمان

    اسمم محدثس عزیزم 😂 مرسی از نظراتت و اتک خوردنت💕

    ۴ روز پیش
  • پرنیا

    0

    میگم عزیزم چند میگیری غاشیه وعقدم کنی؟ قول میدم عروس خوبی باشمم👈👉😭😭

    ۷ روز پیش
  • محدثه جهشی | نویسنده رمان

    عروسای ناز زیاد شدن کار سخت شد😂💕

    ۴ روز پیش
کپی شد!