پارت یازده :

غول رعد آسا هرلحظه دورتر و محوتر می‌شد و به جایش امیر، برادر مهراد با عجله به سمتشان می‌آمد. ماهور با لب‌هایی که حس می‌کرد طرحی از لبخند دارد، سلامی به او کرد و
امیر دستی به موهای ژولیده‌اش کشید و با اخمی پررنگ به برادرش توپید:
- کجا بودی تو؟ نمیگی من سکته می‌کنم؟
مهراد ساکت و دلخور به زمین خیره شده بود؛ انگشتان ظریف ماهور سست شد و برادرش کاپشن بادی‌اش را از روی شانه‌های پسر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    1

    عه وا خب می خریدی یدونهه

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️