پارت سیصد و شصت و یک :

- چند تا سوزن قراره بره تو تنم دیگه، زخم شمشیر که نیست. می‌تونم تحمل کنم. زودتر دست‌به‌کار بشید که برم دنبال بقیه.
- آخه من خودم هم ناشی‌ام... تا حالا زخم واقعی بخیه نزدم، تو کلاس فقط روی عروسک تمرین می‌کردیم.
- چاره‌ای نیست، راه بهتری نداریم.
ربابه بیرون رفت و با چند مدل نخ و سوزن برگشت. علی آهسته گفت:
- ربابه خانم بی‌زحمت این بچه و مادرش رو ببرید یه اتاق دیگه. بچه به حد کاÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    🤎❤️💛🩵🩶🤍💙🧡💚💜

    ۲ سال پیش
  • م

    1

    امیدوارم ایرج تنها نباشه ،اون سه نفر بقیه هم باهاش باشن ،زنده

    ۲ سال پیش
  • سارا

    0

    وای بقیشون چی 🥲

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️