قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و هفتاد و چهارم :
همه خندیدیم و ایرج گفت:
- ببخشید ما بدموقع مزاحمتون شدیم. چند دقیقه ببینیمتون رفع زحمت میکنیم بعد شمس رو بیدار کنید.
حس کردم خوشحال است که شمس خواب بوده و دنبال بهانه میگردد که دیدار ما را عقب بیندازد. فرصت را از دست ندادم، بلند شدم و گفتم:
- من بیدارش میکنم.
همه با تعجب نگاهم کردند. اهمیتی ندادم و به طرف در رفتم. مراد دنبالم آمد و در هال به من رسید.
- تو اون اتاقه، بÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
Fati
0فقط میتونم بگم تابان احمق
۱ سال پیشساناز
0💚🩵💜🩶🤎💛🤍🧡❤️💙
۲ سال پیشسارا
1دوست دارم شمس بکوبه تو دهنش بلکه عقلش بیاد سر جلش فکرنکنه تحفه ایه
۲ سال پیشمبینا
1بار اول بود داستان رو رد میکردم و دقیق نمیخوندم.تحمل رفتار تابان خارج از تحملمه.
۲ سال پیشسحر
2کاش تابان تیر میخورد می مرد همه از دستش راحت میشدیم
۲ سال پیشعاطفه
3خسته نباشیدنویسنده جان اخرش روتابان خراب کرد به جالبی اولهاش نیست کش دار شده
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

....
1به شمس بگه میخوام باهات عروسی کنم به غرورش برنمیخوره ولی برایه علی بیچاره خانم غرورداره جالبه خاک توسرت