پارت سیصد و شصت و دوم :

نفس راحتی کشیدم و به طرف در دویدم. ایرج تنها بود و آشفته و کثیف، اما سالم. همان‌جا وسط حیاط بغلش کردم و از شوق دیدنش به گریه افتادم.
- خدا رو شکر که سالمی. داشتم دق می‌کردم.
ربابه با نگرانی پرسید:
- بقیه چی؟
- سجاد و مراد سالمن.
صورت ربابه در یک آن طوری آرام شد که انگار بار دنیا را از روی دوشش برداشته‌اند. منیژه که روی پله‌ها بود با نگرانی پرسید:
- بقیه چی؟
- حیدر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    🩵💜❤️❤️💚🧡💛🤍💙🩶🤎

    ۲ سال پیش
  • سارا

    0

    دمت گرم نویسنده جان عااالی

    ۲ سال پیش
  • م

    1

    وای خدا روشکر بالاخره تمام شد همه زنده ان وآسیب جدی ندیدن وشمس هنوز زندست،دیگه این چند روز مردیم از انتظار

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️