قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و شصت و دوم :
نفس راحتی کشیدم و به طرف در دویدم. ایرج تنها بود و آشفته و کثیف، اما سالم. همانجا وسط حیاط بغلش کردم و از شوق دیدنش به گریه افتادم.
- خدا رو شکر که سالمی. داشتم دق میکردم.
ربابه با نگرانی پرسید:
- بقیه چی؟
- سجاد و مراد سالمن.
صورت ربابه در یک آن طوری آرام شد که انگار بار دنیا را از روی دوشش برداشتهاند. منیژه که روی پلهها بود با نگرانی پرسید:
- بقیه چی؟
- حیدر
لطفا صبر کنید...

ساناز
1🩵💜❤️❤️💚🧡💛🤍💙🩶🤎