قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و هشتاد :
ماشین با سرعت کمی از جادهی ناهموار میگذشت. سرعت کم و کمتر و بالاخره ماشین متوقف شد. چشمهایم را باز کردم. ایرج گفت:
- فکر کنم دیگه نمیشه با ماشین از این جلوتر رفت. راه رو بلدی؟ تو جنگل گم نشیم.
تمام جنگلها شبیه به هم بودند ولی از موقعی که خیلی بچه بودم، مامان یادم داده بود برای شناسایی مسیر از رودها استفاده کنم. پیاده شدم و نگاهی به اطراف انداختم. کمی جلوتر صدای آب به گوشم خور
لطفا صبر کنید...

م
0انگار هنوز علی نرسیده،اینقدر تابان با عجله اومده ،شایدم میخواسته فرداش بعد طلاق بیاد