پارت سیصد و هشتاد :

ماشین با سرعت کمی از جاده‌ی ناهموار می‌گذشت. سرعت کم و کمتر و بالاخره ماشین متوقف شد. چشم‌هایم را باز کردم. ایرج گفت:
- فکر کنم دیگه نمی‌شه با ماشین از این جلوتر رفت. راه رو بلدی؟ تو جنگل گم نشیم.
تمام جنگل‌ها شبیه به هم بودند ولی از موقعی که خیلی بچه بودم، مامان یادم داده بود برای شناسایی مسیر از رودها استفاده کنم. پیاده شدم و نگاهی به اطراف انداختم. کمی جلوتر صدای آب به گوشم خور

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    انگار هنوز علی نرسیده،اینقدر تابان با عجله اومده ،شایدم میخواسته فرداش بعد طلاق بیاد

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    💛🩶❤️🩵💜💚🤍🧡🤩💙🤎

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️