پارت هفده :

اما دنبال گوشی هر کجای کیفم را زیر و رو کردم پیدایش نکردم. کلافه از اوضاع به وجود آمده با تذکر مسول، سمت خروجی دانشکده پا تند کردم.

همزمان که دنبال مهتاب و رضوانه چشم می چرخاندم امیدوار بودم یک‌جایی این اطراف منتظرم هستند.
ولی نبودند. نه در محوطه‌ی بیرون دانشگاه، نه میان رهگذرها..تا که چشمم به چند کافه‌ی آن اطراف خورد.
به سرعت از عرض خیابان گذشتم و باز هر جا سرک کشیدم رد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • باران

    0

    وای چه.دوستهای رو مخی داره،،، پیله هاااا

    ۲ ماه پیش
  • سمانه براتی

    1

    عالی.مثل همیشه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    2

    یعنی من از الان برای ساره ناراحت میشم با اینا دوست بش اخ اینا جز دردسر کار دیگه ای برای ساره ندارن و از الان ۹۹٪ اینا میتونن موبایل ساره میتون داشته باشن 😤

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    0

    ساره بااین طرز اخلاق جواب پس بده چه جوری به آین دوستان ریط داره🤔

    ۲ سال پیش
  • نصیبه رمضانی | نویسنده رمان

    قراره تو فصل دوم به این چرا برسیم🤗🤗

    ۲ سال پیش
کپی شد!