پارت پانزده :

متوجه منظورش نشدم و با تعجب گفتم:
_چی قراره دیر بشه؟

مرد جوان که با نوک انگشت عینکش بالا داد حالا نفسش جا آمده بود. سیبیل نازک و ریش پرفسوری داشت که به صورت لاغر و کشیده‌اش نمی‌امد. گفت:

_من با استاد آموزش میونه‌ی خوبی دارم...تا برگه ها دست استاد نرسیده وقت داریم.

بغضم گرفت و به سختی کنارش زدم.

_درسته نخونده بودم‌. ولی اینکه انگ تقلب بهم بچسبه اذیتم می ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    1

    عجیبه اخه ساره اصلا باهاشون صمیمی نیست پس چرا میخوان به زور کمکش کنن؟؟؟!!!اکیپ مهتاب و بچه ها منظورمه

    ۱ سال پیش
  • مبینا

    2

    اه چه قدر مامانش رو مخه. این بچه این ور بین کلی اتفاق گیر افتاده اون وقت مامان خانم هی زنگ میزنه میگه بیا😐😂

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️