قرار قلب های ما به قلم نصیبه رمضانی
پارت پانزده :
متوجه منظورش نشدم و با تعجب گفتم:
_چی قراره دیر بشه؟
مرد جوان که با نوک انگشت عینکش بالا داد حالا نفسش جا آمده بود. سیبیل نازک و ریش پرفسوری داشت که به صورت لاغر و کشیدهاش نمیامد. گفت:
_من با استاد آموزش میونهی خوبی دارم...تا برگه ها دست استاد نرسیده وقت داریم.
بغضم گرفت و به سختی کنارش زدم.
_درسته نخونده بودم. ولی اینکه انگ تقلب بهم بچسبه اذیتم می ک
لطفا صبر کنید...

فاطمه
1عجیبه اخه ساره اصلا باهاشون صمیمی نیست پس چرا میخوان به زور کمکش کنن؟؟؟!!!اکیپ مهتاب و بچه ها منظورمه