پارت نوزده :


***
از صبح که بیدار شده بود همراه مشتی در اسطبل بودند و مشغول تیمار کردن اسب سیاهش «شبدیز» بود. سعی داشت با این کار کمی به ذهن آشفته‌اش سروسامان دهد. مشتی که مردجوان را غرق در فکر دید، شن‌کش را به دیوار تکیه داد، جلو آمد و دستی به یال بلند شبدیز کشید و کلامش را به زبان آورد.
- به هیچکس جز شما سواری نمیده، خسرو یه بار سوار شد چنان به زمین کوبوندش که تا چند روز نمی‌تونست درست راه بره

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت علی در رمان اعجاز دلدادگی علی
تصویر شخصیت خسرو در رمان اعجاز دلدادگی خسرو
تصویر شخصیت آراز(نقش اصلی) در رمان اعجاز دلدادگی آراز(نقش اصلی)
تصویر شخصیت دلارام(نقش اصلی) در رمان اعجاز دلدادگی دلارام(نقش اصلی)
تصویر شخصیت محمد در رمان اعجاز دلدادگی محمد
تصویر شخصیت یاشار در رمان اعجاز دلدادگی یاشار
تصویر شخصیت یاسمن در رمان اعجاز دلدادگی یاسمن
تصویر شخصیت سمانه در رمان اعجاز دلدادگی سمانه
تصویر شخصیت گلی در رمان اعجاز دلدادگی گلی
تصویر شخصیت سرگرد عسگری در رمان اعجاز دلدادگی سرگرد عسگری
تصویر شخصیت شیدا در رمان اعجاز دلدادگی شیدا
تصویر شخصیت مهتاب در رمان اعجاز دلدادگی مهتاب
میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من عاطفه میرزائی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

آخرین نظرات ارسال شده
  • پروانه

    0

    زنیکه بچشو خوب بزرگ و تربیت میکرد که این بلا سرش نیاد کم کاریو خودشونو گردن کسی میندازن؟ دلم میخوادریز ریزشون کنم

    ۳ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😂 😂 😂 😂

    ۳ ماه پیش
  • م

    1

    فقط برو گمشو با اون حمایت،اگه کمکی می خواستی بکنی اجازه نمی گفتی،الانم بهتر بود زیر دستش می مرد تا اینکه نجاتش بدی تو طویله زندگی کنه 😠

    ۴ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    آروم باشین دوست عزیز🌹🌹

    ۴ ماه پیش
  • م

    1

    باشه،فقط بخاطر گل روی شما،باید می رفتم این آرازو خفه کنم 😅

    ۴ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    گلم شما اختیار دارین هر بلایی خواستین سر آراز بیارین🌹 🥹

    ۴ ماه پیش
  • آیدا

    1

    خیلی دلم واسه دلارآم میسوزه

    ۴ ماه پیش
  • ژیلا

    1

    چرا واقعا قبول نمیکنه که آراز دیه رو بده و از اون عمارت نجات پیداکنه.دیوانه هیت والا،دینی به گردنش نمیمونه این پول میشه جبران به ازای ماجرای ۳سال پیش آراز و دلارام

    ۵ ماه پیش
  • محیا

    1

    حال وروز دلارام گریه داره واقعا😔😔😔🥲🥲

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🥹 🥹

    ۵ ماه پیش
  • نفس

    0

    آخ دلم برای دلارام کباب شد

    ۶ ماه پیش
  • معصومه

    1

    کاش ثریا چشاشو وا کنه ببینه پسرش میخواست چه بلایی سر دلارام بیاره ولی حیف که نمی بینه، میدونستم دلارام بره عمارت اذیتش میکنن خیلی دلم براش میسوزه🥲

    ۶ ماه پیش
  • اسپایدرمن

    1

    حالم از تک تک افراد اون عمارت بهم میخوره بجز چند نفر تک و توک واقعا که همه با دلارام مشکل دارن😭🥲

    ۶ ماه پیش
  • مهدیس

    0

    واییی خیلی خوب میشه اراز و دلارام باهم ازدواج کنن

    ۶ ماه پیش
  • ...

    0

    دلم برای دلارام سوخت ای کاش این عفریته ها آدم بشن به دست و پای دلارام بیوفتن

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🥹

    ۶ ماه پیش
  • Aysan

    2

    به نظرم جا داشت که آراز برای جبران زخمی که به دلارام زده با کار سه سال قبلش ، یکم حمایت بیشتری میکرد ازش نه در حدی که تهمتا به دلارام بیشتر بشه ولی خب الان نسبتا وایساده یه گوشه هرکی هرکاری دلش میخواد با دلارام میکنه ، این حتی انسانیتم نیست که

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    سلام دوستان پیام همه‌تون رو خوندم، این رمان پستی و بلندی هایی داره فقط صبر کنید اول این رمانیم،

    ۶ ماه پیش
  • ریحانه

    3

    از آراز بدم میاد همش دستور میده اصلا فکر نمی کنه این بچه نارحت میشه مرتیکه زورگو کاش دلارام عاشق علی میشد نه این آراز قلدر

    ۶ ماه پیش
  • هیفا

    3

    وای عجب خونواده ای هستن ازپدر گرفته تا دختر همه اشون چه اخلاق گندی دارن درست شبیه خونواده یحیی دقیقا به هم میان

    ۶ ماه پیش
  • دلارام

    3

    چقدر ازاین خانواده عمه ی اراز بدم میاد همشون شیطانن واقعا ثریا لیاقتش همون جمشید کلاه برداره ولی فک کنم این قرارداد کاری ک میخواد امضا کنه سرش کلاه میره مثل *** تو گل گیر میکنه

    ۶ ماه پیش
  • Fatemeh *

    7

    توقع حمایت بیشتری داشتم از آراز ! به یاسمن میگه دیگه زمان رعیت و اربابی تمام شده بعد دختره رو میندازن اسطبل ! خب جلوشون وایسا آنقدر ادعات میشه … اعصابم خرد شد

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    دیدین که عمه‌اش گفت چی از این دخنر بهت میرسه، اگه این اول کاری دفاع میکرد گمانها و تهمتا بیشتر میشد آراز آرامشش قبل توفانه، در کنار انتقامی که از افرادی ناشناس قراره بگیره، حق این دخترم میگیره. پارتای آینده...

    ۶ ماه پیش
  • Fatemeh*

    3

    منتظرم ببینم چه میکنه این آزار خان :)) باید تقاص این همه توهین و آزار و اذیت دلارام و بگیره وگرنه من یکی آروم نمیگیگیرم 😁😂

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️