پارت سوم :

ساعتی بود که از جلسه با برادران تاتلیس به شرکت برگشته بود و پرونده‌های اخیر را بررسی می‌کرد. با صدای زنگ گوشی‌اش نگاه از پرونده‌ی پیش رویش گرفت. گوشی‌اش را برداشت. شماره‌ای با پیش شماره‌ی ایران بر روی صفحه خودنمایی می‌کرد؛ اما شماره برایش ناشناس بود. تماس را برقرار کرد و به فارسی کلامش را به زبان آورد:
- بله؟!
- الو آرازخان؟
- بفرمایید، شما؟
مرد پشت خط پس از لحظه‌ای سکوت کلامش را به زبان آورد.
- شما منو نمی‌شناسین؛ اما من باید باهاتون صحبت کنم.
- در چه مورد؟
شخص پشت خط مجدد مکث کرد و گویی برای گفتن کلامش مردد بود.
- در مورد یه اتفاقایی که پونزده سال پیش افتاد و شما بی‌خبرین.
آراز از جایش برخاست، مقابل دیوار شیشه‌ای اتاق ایستاد و به ساختمان نوساز روبه‌رویش خیره شد و پرسید:
- چه اتفاقی؟
- مرگ خونوادتون... .
یک‌آن چیزی در وجودش فرو ریخت.
- شما کی هستی و چی می‌دونی؟
- خیلی چیزها که خبر نداری و باید زودتر از این‌ها می‌فهمیدی.
آراز با حرص پیدا در صدایش غرید:
- میشه این قدر بحث رو کش ندی و بری سر اصل مطلب؟!
- صبر داشته باش خانزاده.
کلافه از دست‌دست کردن مخاطبش، با حرص کلامش را به زبان آورد.
- حرف بزن مردک چرا ناز می‌کنی؟
- با من درست حرف بزنین وگرنه... .
با توپ پر میان کلام او پرید و فریاد زد:
- وگرنه چی؟
- اصلاً ولش کنین، شما همون تو بی‌خبری بمونی بهتره... .
مُشتی به شیشه‌ی مقابلش کوبید و با تن صدای بالا فریاد زد:
- مرتیکه روانی رو اعصاب من راه نرو، به ولله میام و پیدات می‌کنم اون‌وقت کاری می‌کنم تا از کرده‌ی خودت پشیمون بشی.
- آروم باشین خانزاده شما که پونزده سال بی‌خبر بودین چند دقیقه هم روش.
درحالی‌که از عصبانیت نفسش به شمارش افتاده بود، غرید:
- ببین برای من یک ثانیه هم یک ثانیه‌ست.
- حرف‌های من ارزش صبر کردن داره.
- بگو لعنتی، نکنه داری دروغ میگی و چیزی نیست؟
- چرا باید دروغ بگم خانزاده، اولین و آخرین شاهد ماجرا زنده‌ست، می‌تونی ازش بپرسی، خاتون رو که می‌شناسی؟
مردجوان به محض اینکه نام خاتون را شنید، بندبند وجودش به عرقی سرد نشست. تمامش گوش شد و به حرف‌های آن غریبه گوش داد. هر لحظه که می‌گذشت با تک‌تک کلمات او، خارج شدن روح از جسمش را احساس
می‌کرد. لحظه‌ای حس کرد قلبش درحال متلاشی شدن است و اتاق و تمام وسایلش به دور سرش می چرخند. لحظه‌ی دردی جان‌فرسا وجودش را فرا گرفت و سیاهی مطلق دنیایش را پر کرد.
***
با صدای بوق‌ دستگاه‌هایی که به بدنش متصل بودند، چشمانش را گشود. سمت چپ سینه‌اش می‌سوخت و احساس می‌کرد جسمی سنگین بر روی قفسه‌ی سینه‌اش قرار دارد. نگاهی به اطراف کرد، جایی ناشناس بود. سرش را به جهت چپ تکان داد که احساس کرد حفره‌های بینی‌اش پر است.
دستش را که بالا آورد، چشمش به شلنگ سرمی که به دستش متصل بود افتاد.
سردرگم از وضعی که در آن قرار داشت، نگاهش را به سقف سفید اتاق دوخت. دقایقی بعد مرد سال‌خورده‌ای که روپوش سفید به تن داشت و گویی پزشک معالجش بود با چند پرستار خانم وارد اتاق شدند و کنار تخت او ایستادند و وضعیتش را چک کردند.
- من چرا اینجام؟!
پزشک با لبخندی که به صورت پر و سفیدش مهمان کرد، جواب داد:
- خدا بهت رحم کرده، انگار شک بدی بهت وارد شده. خطر بزرگی از سرت گذشته، خداروشکر به موقع رسوندنت، فعلاً باید اینجا باشی و استراحت کنی.
پزشک پس از بیان کلامش، تذکرات لازم را به پرستارها داد و اتاق را ترک کرد. پرستارها هم پس از انجام کارهایشان اتاق را ترک کردند.
چند دقیقه‌ای نگذشته بود که علی با لباس مخصوصی که بر تن داشت، وارد اتاق شد. آراز از دیدن وضع نامرتب و مو‌های ژولیده‌‌ی او پی به حال خراب رفیقش برد. به محض اینکه نگاه علی به او افتاد، چانه‌اش بابت بغضی که مهمان گلویش شد لرزید، به سختی خودش را کنترل کرد و لب زد:
- تو که منو کشتی و زنده کردی.
لبخند کم جانی زد و پچ زد:
- من چیزیم نمیشه.
علی کنار تخت ایستاد، دست او را گرفت و با ملایمت گفت:
- نمی‌پرسم چی شده، چون دکتر فعلاً اجازه‌ی حرف زدن زیاد رو نداده.
آراز با یادآوری حرف‌های آن غریبه قلبش تیر کشید. از شدت عصبانیت دستش را مشت کرد و چشمانش را بر روی هم فشرد. علی که متوجه‌ی دگرگونی حال او شد، با نگرانی کلامش را به زبان آورد.
- خواهشاً آروم باش، الان فقط سلامتیت مهمه.
- کی مرخص میشم؟
- فعلاً باید چند روزی بمونی.
مردجوان کلافه از چیزی که شنید، نالید:
- علی، تو که می‌دونی از بیمارستان متنفرم، می‌خوام برم.
علی با حرص دندان‌هایش را بر روی هم سایید و غرید:
- می دونی دکتر چی گفت؟ گفت قلبت برای پنج ثانیه ایست کرده، تو به سکته‌ی قلبی و مرگ نزدیک بودی، می‌فهمی؟ خدا به من و جوونیت رحم کرده؛ پس باید چند روزی تحت درمان باشی.
آراز بی‌توجه به کلامی که شنیده بود، دستش را بلند کرد تا لوله‌هایی را که در بینی‌اش بود، بیرون بکشد که علی دستش را گرفت و با خشم گفت:
- معلومه داری چیکار می‌کنی؟ کم منو حرص بده.
- علی من بیرون از این جا خیلی کار دارم، الان وقت خوابیدن و استراحت نیست.
همان لحظه پرستار به اتاق آمد و از علی خواست اتاق را ترک کند. مردجوان بوسه‌ای بر پیشانی رفیقش زد و اتاق را با چشمان به نم نشسته ترک کرد.
چند روزی با اصرار علی و گوشزد پزشک معالجش بیمارستان ماند. هر دقیقه‌ای که آنجا بود، برای او یک عمر می‌گذشت؛ اما بودنش در بیمارستان باعث شد از خشم درونی‌اش کاسته شود و بی‌گدار به آب نزند. مردجوان قصد داشت با پنبه سر ببرد، نابودی آنی آرامش نمی‌کرد زیرا بر این باور بود که اگر دشمنانش را آرام‌آرام به نابودی و تباهی بکشاند، نتیجه‌اش بیشتر قلب بیمارش را تسلا می‌دهد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت علی در رمان اعجاز دلدادگی علی
تصویر شخصیت خسرو در رمان اعجاز دلدادگی خسرو
تصویر شخصیت آراز(نقش اصلی) در رمان اعجاز دلدادگی آراز(نقش اصلی)
تصویر شخصیت دلارام(نقش اصلی) در رمان اعجاز دلدادگی دلارام(نقش اصلی)
تصویر شخصیت محمد در رمان اعجاز دلدادگی محمد
تصویر شخصیت یاشار در رمان اعجاز دلدادگی یاشار
تصویر شخصیت یاسمن در رمان اعجاز دلدادگی یاسمن
تصویر شخصیت سمانه در رمان اعجاز دلدادگی سمانه
تصویر شخصیت گلی در رمان اعجاز دلدادگی گلی
تصویر شخصیت سرگرد عسگری در رمان اعجاز دلدادگی سرگرد عسگری
تصویر شخصیت شیدا در رمان اعجاز دلدادگی شیدا
تصویر شخصیت مهتاب در رمان اعجاز دلدادگی مهتاب
میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من عاطفه میرزائی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

آخرین نظرات ارسال شده
  • محیا

    1

    اولین رمانه که ازتون میخونم امیدوارم عالی باشه🩵🩵 🤎🤎🤎💚💚

    ۵ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    خوش اومدین 🌹 انشالله باب دلتون باشه

    ۵ ماه پیش
  • نفس

    1

    حالا بریم تو دل ماجرا ببینیم چی بوده

    ۵ ماه پیش
  • معصومه

    2

    فقط اونجایی که علی گفت خدا به من و جوونیت رحم کرد😂خودشم حساب میکنه😂یعنی بهش چی گفت که حالش انقدر بد شد؟خیلی کنجکاومممممم

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    علیه دیگه، انشاالله در آینده میفهمیم

    ۶ ماه پیش
  • هانیه

    2

    سلام نویسنده عزیز قلمت مانا تا اینجا خوندم و عاشق این رمان شدم 🥰❤️ اگه بشه عکس شخصیت ها رو هم بزارین که خیلی بهتر میشه رمان رو تصور کرد

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    سلام ممنون گلم، عکس داریم قراره گذاشته بشه🥹

    ۶ ماه پیش
  • Aysan

    1

    خب خیلی کنجکاو شدم که که اون مرده بهش چی گفته و همچنان به نظرم دوستی آراز و علی تو یه بعد دیگه ای قشنگه🥲

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    👌 👌

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    با من و رمان همراه باش تموم کنجکاویات حل میشه 🙃

    ۶ ماه پیش
  • Sayeh

    1

    عکس شخصیتا رو نمیزارید؟!خیلی دوست دارم ببینمشون

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    گلم اتفاقا عکسم داریم که قراره گذاشته بشه🙃 🥹

    ۶ ماه پیش
  • اسپایدرمن

    2

    مرور خاطرات خیلی بهش فشار آورده🥲💔

    ۶ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    خیلی🥹

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️