اعجاز دلدادگی به قلم عاطفه میرزائی
پارت هفده :
یک ساعتی میشد که به عمارت رسیده بود. عمارت غرق ماتم شده و اهلش ناراحت و غمگین بودند. هیچکس دل و دماغ حرف زدن نداشت. گویی مغز و زبانشان از کار افتاده بود. آقابزرگ نگاهش را از آتش شومینه گرفت، چند بار عصایش را به زمین کوبید و با حرص کلامش را به زبان آورد.
- این بار از یحیی نمیگذرم، باید خودش و خونوادش رو از این روستا بیرون کنم. انگار طعم پول سه سال پیش به کامش خوش اومده. تا کی میخواد مثل
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من عاطفه میرزائی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.
هستی
2نمیدونم چرا از یاسمن حس خوبی نگرفتم همون بهتر دور باشی یاسمن جون😂
۵ ماه پیشنفس
0پارت زیبا و جذابی بود ممنون
۶ ماه پیشزری
0سلام و وقت بخیر خدمت نویسنده محترم ببخشید پارت هارو ساعت چند میزارین؟ من الان منتظرم نوشته به زودی☹
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
هر روز18:۵۵
۶ ماه پیشهیفا
6افرین همین طور سرد باش ازیاسمن بدم اومد بشین سرجات چرا همش دنبال ارازی واراز برو دلارامو عقد کن وتموم کن همه چیزو
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🤣 🤣 آقا آراز زن نمیخواد هاا. برای کار دیگه اومده ایران
۶ ماه پیشهیفا
0باشه کارشو بکنه ولی قبلش بادلارام عقد کنه باخودش ببرتش
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
هی آخه... 🥹
۶ ماه پیشدختر خورشید
0زن واجب تره اول بادلارام ازدواج کنه بعدش همه مشکلات حل میشه 😂😂😂
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
اینم حرفیه 🤣
۶ ماه پیشآبی
1کاش میشد همش رو خوند از بس کنجکاو شدممممم
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹 من که تند تند پارت میفرستم و هرروزم هست پس زیاد معطل نمیشین
۶ ماه پیشدخترک خورشید
0وای ممنون آره زودتر دوست دارم آخرشو بخونم لطفا هرروز پارت بذارید واینکه پارتای هدیه رو زیاد کنید همه مشتاقن واسه اینکه این رمانو تاآخر بخونن
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
چشم چشم 💚
۶ ماه پیشمریم
0آراز خان دیگه باید بله بگی نگی قبلا دختر ها نازمیکردن الان پسرها😅😅😅
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😂
۶ ماه پیشآبی
1نمیدونم چرا حس میکنم آراز عاشق دختره میشهه
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹 🥹 🥹
۶ ماه پیشابی
1ای جانم به رمان و من عاشق هدیه هستمنممممم
۶ ماه پیشعسل
9اوففف خوردی یاسمین جون حالا پاشو برو شامتو بخور دس از سر پسر ما بردار پاشو پاشو والا اینا خانوادگی به آدم حس بدی میدن این که سعی می کنه خودشو آویزون کنه مامانش که نمیتونه جلوی دهنشو بگیر بچشم که درست تربیت نکرده پدر پسرم که نیاز به گفتن نیست چقد حس منفی و کثیفی دارن
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
وای خدا😂
۶ ماه پیشآتاناز
6به نظرم این یاسمن بدتر از باباوداداشش هست اون دوتا رو آدم در ظاهرم میبینه میگه وای چه آدم های بدین ولی این یاسمن چهره واقعی وشیطانی شو پشت نقاب خوب ومظلوم بودن مخفی کرده و به نظرم آدم های مثل یاسمن از همه بدترن
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
👌
۶ ماه پیشزهرا
0چقدر این خانواده پوروین پسرشون غلط اضافه کرده بازم اونا طلب کارن عجبا ارازم خوب جوابشون و میده🌱🙏🌷❤️😘
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
زبون دراز کی بود آراز ؟؟
۶ ماه پیشMahi
1کجارو لایک کنیم شما پارت هدیه بدین؟
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
اگه رمان رو دوست دارین اون قلب گوشه بالا رو لایک کنین❤️ 💚
۶ ماه پیشYekta
4فعلا تا اینجا از رفتار اراز که با یاسمن میکنه خوشم میاد بهش محل نمیده !!
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😎 😎
۶ ماه پیشاسپایدرمن
6من تا دلارام رو غالب آراز نکنم آراز رو ول نمیکنم آراز یا با دلارام بر میگرده ترکیه یا با دلارام راه دیگه ایی هم نداره😌🎀🤣🤣🤣🤣🤣
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
خواهشن یه راه دیگه جلوش بذار😁
۶ ماه پیشفاطی
4آراز جان به حرف من گوش کن ببر عقدش کن راحتمون کن ای بابا
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🤣 🤣 🤣 🤣 بچه رو مجبور نکن فعلا عشقی در کار نیست
۶ ماه پیشعسل
5عشق بعد ازدواج هم پیش میاد دیگه 😂والا اینجوری که داره پیش میره فک کنم ما قرار خیلی زیاد حرص بخوریم
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
کارها دارم باهاتون😁
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

م
2دیگه معذرت خواهی فایده نداره چون ذات واقعیتو نشون دادی،هرچند معذرت اصلی رو باید از دلارام بخوای دختره افاده ای متکبر 😏