اعجاز دلدادگی به قلم عاطفه میرزائی
پارت بیست :
تا طلوع خورشید بابت بدن درد خوابش نبرد و همچون مار زخمی به خود پیچید. موبهمو زندگی تباه خود را مرور کرد و درد نشسته بر قلبش هم به دردهای بدنش اضافه شد. صبح خروسخوان خاتون به دنبالش آمد و خبر داد از آن روز باید کنار خودش و گلی کار کند. پس از دوش سرسری، از حمام بیرون آمد. آب گرم کمی از کوفتگی بدنش کاسته و سرحالش کرده بود. دخترک پس از پوشیدن لباسهای خدمتکاری که گلی به او داده بود، حسی از حقØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من عاطفه میرزائی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.
م
1وای وای خاک برسرت آقا بزرگ،خاک بر سرت ثریا،برو اون پسر بی تربیت و اون دختر دوروتو ادب کن 😏
۴ ماه پیشنرگس
2پیرمرد مثلا تو سنی ازت گذشته ابلح چقدر احمقییییی اخه ینی چی هرچی ثریا عنتر بگه
۶ ماه پیشنفس
1خدارو شکر گلی هست خاتون هست ان شاالله بقیش هم به خیر بگذره
۶ ماه پیشAysan
1وای از دست ثریا ، باز اون مادره یه چیزی شاید آدم بهش حق بده ، ولی آقابزرگ دیگه چرا اینجوری میکنه🙄
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
به حساب مریضی و حال بدش بذاریم که بی اعصاب شده🙃 😁
۶ ماه پیشAysan
1خب پس امیدوارم آدم بدی نباشه🤲🏻😂
۶ ماه پیشمعصومه
2تعجبم از آقا بزرگه، یه سن و سالی ازت گذشته حداقل تو مراعات کم این دختر رو اذیت بدین🥲
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥲 🥹
۶ ماه پیشریحانه
1بگردم برای دختر مظلومم یعنی خاک برسر ثریا کنن که بی شرفیه پسر خودش و میندازه گردن بچه ی مردم آشغال
۶ ماه پیشاسپایدرمن
3من تضمین نمیکنم تا آخر داستان قاتل ثریا و آقابزرگ و یاشار و سمانه و یحیی نشم😔🎀🤣🤣🤣🤣🤣ولی جدا از اینا گلی چقدر مهربونهههه🥹🍓✨️
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
گلم آرامش خودتون رو حفظ کنین، اصلا همشون رو بکشنین صاحب اختیارین 🤣 🤣
۶ ماه پیشزهرا
2دوس دارم اقا بزرگ و با ثریا رو از وسط دو نصف کنم😡😡
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
راحت باشین
۶ ماه پیشدینا
1انشالله زنده به گور بشی آقابزرگ🔪🎀
۶ ماه پیشمریم
0اخ امان از دلارام🥲
۶ ماه پیشعسل
2واقعا بلد نیست یه سنی ازش گذشته دیگه نباید عقلشو بده دست این اون که هر چی ثریا بگه مردشور ثریا با خوانوادش ببرن به خودت بیا مرد یه پات لب گوره برای چی آخر عمری برای خودت فوش میخری عه عه هه
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🤣 🤣 🤣
۶ ماه پیشآتاناز
0وای نگو عسل که یه ساعت فقط دارم حرص میخورم مردک 🤬🤬🤬انشاالله یَک یَکتون برید به درک 😡😡🤬🤬
۶ ماه پیشعسل
0خیلی آدم های حرص درارین اصلا نیمفهمن می دونی طرف یه پاش لب گوره ولی بازم خره
۶ ماه پیشهیفا
0ثریا عجب زنیه اقابزرگ چرا اینجوری کرد فکر کردم مرد خوبیه
۶ ماه پیشعسل
0آخ ثریا آخ زبونتو مار بزنه احمق چندش آقابزرگ ری...تو بزرگیت که بلدش نیستی
۶ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
بزرگی بلد نبودن رو خوب اومدی😎
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پروانه
0مثلا بهش میگن آقا بزرگ ثروتمند منطقه و ادم بزرگیه نباید حداقل اونجور که توقع میره بزرگانه رفتار کنن؟ قصد هتک حرمت به یه دختر و دارن و دو قورت و نیمشون هم باقیه؟