لیست کلیه پارتهای رمان اعجاز دلدادگی : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 78
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 21
*** درحال بررسی کردن جزبهجز فایلهایی بود که علی برایش فرستاده بود. با صدای زنگ سوئیت نگاهش را از صفحه لپتاپ گرفت. - بفرما. درب آرام باز شد و دلارام با سینی حاوی یک فنجان قهوه و تکهای کیک وانیلی، وارد شد و سلام کرد. مردجوان جوابش را داد. دخترک جلو آمد و فنجان قهوه و بشقاب را بر روی جلومبلی ...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 22
*** با بغض و چشمان به نم نشسته به آشپزخانه برگشت. سینی را درون سینک گذاشت و همانجا بر روی زمین نشست و به کابینت تکیه داد. بابت نگاه یاشار قلبش نامیزان میزد و حالش زار شده بود، یکآن به یاد آن روز نحس افتاد و رعشه به تنش نشست. به این اندیشید که ای کاش دیگر هرگز آن مرد منفور را نمیدید. کلافه نفسش...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 23
*** غروب بود، مقابل پنجره ایستاده و به بارانی که نرمنرمک میبارید خیره بود. آخرین شب آذر ماه بود و همه در تدارک جشن یلدا بودند. دلش همچون آسمان گرفته بود و حوصله هیچکار و هیچکس را نداشت. تنها کسی که میتوانست آرامش کند علی بود. گوشیاش را از جیب شلوارش بیرون آورد و با شمارهی رفیقش تماس گرفت. هن...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 24
به محض رسیدن به پذیرایی بدن بیجان پدربزرگش را دید و زانوهایش سست شد. حال آقابزرگ به قدری رو به وخامت بود که ناچار او را با آمبولانس به بیمارستان رساندند. وضعیت پیرمرد چنان نگرانکننده بود که پزشکان بیمعطلی او را در بخش مراقبتهای ویژه بستری کردند. آراز و خسرو و سهیلا که از همان لحظهی اول همر...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 25
*** صدای سوزناک مداح، آمیخته با شیون و گریه، سراسر گورستان را پر کرده بود. سیاهی جمعیت بر روی دامنهی قبرستان موج میزد؛ مهمانان زیادی از روستاها و شهرهای اطراف آمده بودند تا در آخرین بدرقهی خانبزرگ شریک باشند. کنار آرامگاه خانوادگیشان ایستاده و به تپهی خاکیِ تازهای که تنها یک ساعت بود خانهی...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 26
*** صبح خروسخوان با گلی بساط صبحانه را آماده کردند، وقتی گلی علت سرخی و پیله افتادن چشمانش را پرسید، حساسیت به مواد غذایی را بهانه کرد. درحال چیدن میز بود که یاسمن صدایش زد. - هی! دختر. دست از کار کشید و به سمت او که طلبکارانه نگاهش میکرد، چرخید و لب زد: - بله؟ یاسمن با اخمی غلیظ کلام دستوری...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 27
*** غروب بود و همه با قلبی مالامال از غم و اندوه از مزار آقابزرگ به عمارت برگشته بودند. خانمبزرگ حال مساعدی نداشت. خوب میشد از نگاه و حرکاتش پی برد که دلتنگ همسرش است و جای خالی او آزارش میدهد. آراز با دیدن حال مادربزرگش، او را به اتاق برد و کمک کرد بر روی تخت دراز بکشد. - قربونتون برم، یکم ...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 28
*** خسرو کارگرها را راهی کرد و خطاب به آراز که دست به سینه نظارهگر بود، گفت: - آرازخان! همهی میز و صندلیها رو بردند. مردجوان دستانش را پایین آورد و پرسید: - بهشون گفتی برای مراسم چهلم هم همین تعداد میز و صندلی میخوایم؟ خسرو کاپشنش را از روی شاخهی درخت برداشت و جواب داد: - آره، تاریخ دقیقم...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 29
*** خاتون آشفتهحال به آشپزخانه آمد و درحالیکه بابت استرس دستانش را به هم میسایید، گفت: - خدا امشبو بخیر بگذرونه. گلی که مشغول تمیز کردن گاز بود، دست از کار کشید و پرسید: - چی شده؟ خاتون با تنی لرزان بر روی صندلی نشست و جواب داد: - فرخنده خانم و آراز با هم بحثشون شد. دلارام که مقابل سینک ...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 30
*** از صبح زود شرکت بود و یکیک پروندههای کاریاش را بررسی کرده بود. حسابی خسته بود و نایی در بدن نداشت. پس از نوشتن آخرین کلمه بر روی دفتر پیشرویش، رواننویس طلاییاش را بر روی میز انداخت و کش و قوسی به بدنش داد. درحالیکه گرهی کراواتش را شل میکرد، سرش را به صندلی تکیه داد و چشمانش را بست....
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 31
*** کنار خانمبزرگ نشسته بود و با آرامش یکییکی قرصهای او را میداد و توضیح میداد کدامشان برای چه دردی است که یاسمن گوشی به دست وارد اتاق شد. - خانمبزرگ! آراز پشت خطه. دخترک به محض شنیدن نام آراز، دلش پر کشید برای دیدنش، برای بودنش... . خانمبزرگ با شوق نشسته بر جانش گوشی را گرفت. - سلام آرا...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 32
*** با اینکه خستهی سفر بود اما تا طلوع خورشید از عصبانیت خوابش نبرد. یاشار زیادی دور برداشته بود؛ باید به او میفهماند که بیاحترامی به اعضای این عمارت عواقب دارد، حتی آن شخص از خدمه باشد. صبح پس از دوش گرفتن به عمارت رفت. تنها کسی که خبر داشت آمده است خسرو بود که قبل از رسیدن به روستا با او تم...
بروزرسانی در : ۱۶۴ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 33
*** خسرو نگاهی به پلاک خانه ویلایی با بافت قدیمی پیش رویش کرد و گفت: - اینه، پلاک هفت و در سبز رنگ. آراز پیاده شد و جعبهی شیرینی را از روی صندلی برداشت و به سمت خسرو گرفت. خسرو جعبه را گرفت و پرسید: - منم بیام داخل؟ درحالیکه یقهی پالتویش را مرتب میکرد، جواب داد: - اگه میخواستم تنها برم چرا...
بروزرسانی در : ۱۶۴ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 34
*** به محض اینکه به عمارت رسیدند پس از تعویض لباسهایش مدارک دلارام را برداشت و از درب پشتی، وارد آشپزخانه شد. دلارام و گلی که مشغول کار بودند، به محض دیدن خان جوان سلام کردند. آراز جوابشان را داد و مدارک را به سمت دلارام گرفت. - این مدارکت. دخترک با تردید مدارک را گرفت و نگاهی به آنها انداخت. ب...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 35
*** مراسم چهلم بود. از صبح، عمارت پر از رفتوآمدها، زمزمههای مهمانان بود. پس از ناهار، ادامهی مراسم در آرامستان برگزار شد. آراز ساکت کنار مزار ایستاده بود؛ نگاهش بر سنگ مشکی براق با خط طلایی خیره بود. نام «فرخخان بزرگمهر»، با آن قلم درخشان، هنوز ابهت و وقار صاحبش را فریاد میزد، گویی نبود و م...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 36
*** فردای روز چهلم، خانمبزرگ با خرید هدایا رخت عزا را از تن اهل عمارت درآورد و از آنها خواست به عزاداری پایان بدهند، زیرا این خواستهی آقابزرگ بود. مردجوان قدم زنان در حیاط میچرخید و با علی تلفنی صحبت میکرد. علی خبر داده بود برای شب بلیط گرفته است که به ترکیه برگردد. پس از اتمام مکالمهاش، ن...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 37
*** همه در حیاط عمارت جمع شده و آمادهی سفر بودند. خانم بزرگ با بغض نشسته بر گلویش آراز را به آغوش کشید. - مراقب خودت باش مادر. مردجوان دستانش را به دور تن مادربزرگش حلقه کرد، بوسهای بر سر او زد و پر مهر کلامش را به زبان آورد. - چشم، شما هم مراقب خودتون باشین، این مدت رو حسابی خوش بگذرونین. سه...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 38
قلبش آنقدر نامیزان میزد که هرآن ممکن بود از سینهاش بیرون بزند. گویی در خواب بود و به کلام و گوشهایش شک داشت. - دلارام. چند نفس عمیق کشید تا بر حال زارش غلبه کند، سپس به سمت خسرو که بر روی پلههای ورودی سوئیت ایستاده بود، برگشت. - ب... بله؟ - آرازخان کجاست؟ با دست لرزانش به سوئیت اشاره کرد و ...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 39
پس از اینکه مردجوان خودش موهای دخترک را جمع کرد، دست ظریف و سرد او را میان دست داغ خود گرفت و برخلاف میلش از سوئیت بیرون رفتند. از درب پشتی وارد آشپزخانه شدند. گلی و خسرو وقتی دست آنها را در دست همدیگر دیدند، به سختی خندهیشان را کنترل کردند. خسرو با شیطنت و جسارت کلامش را به زبان آورد. - آراز...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان اعجاز دلدادگی - پارت 40
- آرازخان. با صدای دلنشین دلارام، از خواب عمیق دل کند و چشمانش را گشود، نگاهش میان دو جفت چشم شبرنگ که شوق میانشان موج میزد، خیره ماند. - صبح بخیر، فکر نمیکردم انقدر تنبل باشین، شما که همیشه سحرخیز بودین. مردجوان لبخندی زد و پچ زد: - صبحت بخیر آرام جانم. گونههای دخترک به سرخی انار شد و لبش را...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
