لیست کلیه پارتهای رمان دیار آشوب : پارت های 41 تا 55
تعداد کل پارت های منتشر شده : 55
-
رمان دیار آشوب - پارت 41
عزیزم من خونم تا اینجا فاصله نداره ،میرم خونه به مامانم زنگ میزنم تا بیاد پیشم .ممنون به خاطر آب و دستمال .خواهش میکنمی گفت و رفت . کدوم مادر ؟اشک توی چشمام حلقه زد .شاید روحش می اومد به دادم میرسید ،من رو هم پیش خودش میبرد و از این زندگی سخت نجاتم میداد . بطری آب و دستمال رو توی ...
بروزرسانی در : ۹۸۲ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 42
_اگه بخوای حق و حقوقم رو ندی همین حالا میرم دم مغازه و انقدر داد و فریاد میکنم که آبروی خودت و بابات بره... من کسی رو ندارم چکاد... عادت دارم حقم رو خودم بگیرم. تردید جاش رو به اطمینان تو چشماش داد. بدون اینکه حرفی بزنه کیف سیاه رنگی رو از زیر میز بیرون آورد و دسته چکی از کیف بیرون کشید و روی...
بروزرسانی در : ۹۸۱ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 43
دلم میخواست با این پول برای بچه ام چند تا لباس بگیرم. دلم میخواست براش خرس پشمالو بخرم از همون هایی که وقتی کوچیک بودم آرزو داشتم داشته باشم. دلم میخواست براش جوراب های رنگی بخرم. لبخند کمرنگی روی لبم نقش بست که باعث شد با طمانینه پا به خیابون بذارم. قدم دیگه ای جلو رفتم که صدای چرخ های ماشینی...
بروزرسانی در : ۹۸۰ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 44
قطره های بارون به خودشون سرعت بخشیدند. لباس توی تنم داشت خیس میشد. افرادی که تو حیاط بیمارستان بودن دوان دوان وارد ساختمان میشدند. سوالی مغزم رو به چالش کشید. چطور از بیمارستان خارج میشدم؟ من که پولی برای پرداخت هزینه بیمارستان نداشتم. استرس وار اشک از چشمم سرازیر شد. باید چیکار میکردم؟ یعنی ...
بروزرسانی در : ۹۷۹ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 45
آشفته و منقلبانه گریه میکردم و زیر لب با خودم هزیون هام رو مرور میکردم. درسا یه کم ترسیده بود اما سریع لیوان آب قند برام آورد. دستش رو پس زدم. _نمیخورم. لیوان رو به سمت لبم آورد. _بخور... فشارت افتاده... رنگ به رو نداری. با دست های لرزون لیوان رو از دستش گرفتم و ذره ذره از اون مای...
بروزرسانی در : ۹۷۸ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 46
نگاهم رو توی آینه به مو و چهره ام معطوف کردم. موهای لخت و بدون هیچ آسیب دیدگی که به چهره معصوم ام می اومد اما خیلی زیاد روی مغز و اعصابم دراز نشست میزدند. اینجوری نمیشد باید یه فکر درست و حسابی میکردم. از سرویس خارج شدم. مستقیم به طرف آشپز خونه رفتم و قیچی پهن مشکی قرمز رو برداشتم. از کاری که...
بروزرسانی در : ۹۷۷ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 47
_داری به چی فکر میکنی؟ دست هام رو بهم گره زدم. _کاش میشد یه خبری ازش گرفت... میخوام بدونم چه اتفاقی براش افتاده. درسا سری تکون داد و کارد رو تو ظرف رها کرد. _نگرانشی؟ نگران کسی که بچه ات رو ازت گرفت؟ نگران اون شیاد که قصد جونت رو داشت؟ _نگران اون نیستم نگران خودمم... میدونی اگه...
بروزرسانی در : ۹۷۶ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 48
شب ساعت یک بود که به کرمانشاه رسیدم. مسافرها با نظم پیاده میشدند و چمدانشون رو از دستیار راننده تحویل میگرفتند. من هم پیاده شدم و کوله ام رو تحویل گرفتم. کوله ام روی دوشم انداختم و از اتوبوس دور شدم. آدرسی که درسا بهم داده بود رو از توی کوله بیرون کشیدم و راه خروجی ترمینال رو پیش گرفتم. رانند...
بروزرسانی در : ۹۷۵ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 49
_سلام... صبح تون بخیر _سلام... خوبی دختر... صبح تو هم بخیر سینی رو تو ظرفشویی گذاشتم و اسکاج و مایع ظرفشویی رو برداشتم. _دیشب خوب خوابیدی؟ بهش لبخند زدم و گفتم: _بله... عالی بود... خیلی خسته بودم به خاطر غذای خوشمزتون هم ممنون _خواهش میکنم... ونوشک پلو بود... غذای مورد علاق...
بروزرسانی در : ۹۷۴ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 50
روسری اش رو محکم کرد و از اتاق خارج شد که به طرف تخت حیاط رفتم و نشستم. کنارم نشست و پسر بچه رو کنارمون گذاشت. شروع به خوردن کردیم که پسر بچه از مزه خوبش تعریف کرد. لبخند روی لبم نشست و به پسربچه که با اشتها میخورد خیره شدم. _خوشمزه شده. به زن لبخندی زدم و گفتم: _نوش جان. شام رو خوردی...
بروزرسانی در : ۹۷۳ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 51
خار رو از تو بدنم در آوردم و یک جا پرتش کردم. بقیه رفته بودند روی تپه. مانتوی تو تنم همون جور که فکر میکردم خاکی شده بود. انگار اونایی شده بودم که رفتن خط مقدم. الان تو خط مقدم بودم. بچه ها ازم دور شده بودن. داشتم جا میموندم. سینه خیز شدم و حرکت کردم. در همون اثنا نوری روی بچه ها افتاد. نفس ت...
بروزرسانی در : ۹۷۲ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 52
یه کم استرس داشتم واقعا با جه اعتمادی میخواستم دنبال دکتر برم؟ تو دلم به خودم تشر زدم. با همون اعتمادی که چند میلیون پول رو کردم تو جیب یه آدم ناشناس که من رو از مرز رد کنه. توی دلم آشوب به پا شد. انگار قلبم رو تو کوره آتش انداختن و سوزوندن. واقعا چرا اعتماد کردم که الان اینجام؟ دیار کیوان رف...
بروزرسانی در : ۹۷۱ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 53
قدم میزدم و اطراف رو نگاه میکردم. بعد از ماه ها از خونه بیرون رفته بودم. تو چند ماه گذشته دیار خرید میکرد و من به خاطر پام نمیتونستم جایی برم اما حالا داشتم خودم راه میرفتم. از کنار دیواری رد شدم اما به عقب برگشتم. برگه ای روی دیوار بود. ایستادم و نوشته اش رو خوندم. کار خونگی بود که میوه خشک می...
بروزرسانی در : ۹۷۰ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 54
دیار با چند تا آدم گردن کلفت دستگاه رو آوردن و توی اتاق گذاشتند. دماسنج اتاق رو چک کردم. جیوه قرمز رنگش مثل همیشه دمای مناسب برای خشک شدن میوه ها رو نشون میداد. اومدم برگردم که به دیار برخورد کردم. با دست هاش جفت بازوم رو گرفت. تو چشم هام زل زد. چشم هاش بیشتر از همیشه براق بود. من بدتر به خودم ...
بروزرسانی در : ۹۶۹ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 55
موهاش آشفته بود. رنگش پریده و لب هاش پوسته بود. هیکل پر و جذابش تکیده و خمیده شده بود. چکاد دیگه اون نگاه براق رو از دست داده بود و تو سیاهی چشماش فقط غم و ناراحتی رو میتونستم ببینم. _فقط به خاطر یه سند این بلا رو سر زندگی من و خودت آوردی؟ فقط به خاطر یه کاغذ من رو آواره کردی؟ دست های دستبند ...
بروزرسانی در : ۹۶۸ روز پیش
