پارت پنجاه :

روسری اش رو محکم کرد و از اتاق خارج شد که به طرف تخت حیاط رفتم و نشستم. کنارم نشست و پسر بچه رو کنارمون گذاشت. شروع به خوردن کردیم که پسر بچه از مزه خوبش تعریف کرد. لبخند روی لبم نشست و به پسربچه که با اشتها میخورد خیره شدم.

_خوشمزه شده.

به زن لبخندی زدم و گفتم:

_نوش جان.

شام رو خوردیم که صنم خانم از اتاقش بیرون اومد. به طرف آشپزخونه رفت و بعد از خروج از آشپزخونه

این پارت به قلم نگاشته شده است و مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    1

    حتما وقتی نشست لو رفتن😲زیبا بود ممنون👏💐

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    1

    عالیه ممنون بانوان

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️