دیار آشوب به قلم سیده نرجس کشاورزی و دیبا کاف
پارت چهل و چهارم :
قطره های بارون به خودشون سرعت بخشیدند. لباس توی تنم داشت خیس میشد. افرادی که تو حیاط بیمارستان بودن دوان دوان وارد ساختمان میشدند. سوالی مغزم رو به چالش کشید. چطور از بیمارستان خارج میشدم؟ من که پولی برای پرداخت هزینه بیمارستان نداشتم.
استرس وار اشک از چشمم سرازیر شد. باید چیکار میکردم؟ یعنی بدبخت تر و تنها تر از من هم وجود داشت؟ باد خنکی وزید که سردم شد. من هیچی نداشتم غیر از یه Ø
لطفا صبر کنید...

Aa
2👏👌💐