پارت پنجاه و یک :

خار رو از تو بدنم در آوردم و یک جا پرتش کردم. بقیه رفته بودند روی تپه. مانتوی تو تنم همون جور که فکر میکردم خاکی شده بود. انگار اونایی شده بودم که رفتن خط مقدم. الان تو خط مقدم بودم. بچه ها ازم دور شده بودن. داشتم جا میموندم. سینه خیز شدم و حرکت کردم.

در همون اثنا نوری روی بچه ها افتاد. نفس توی سینه ام حبس شد و چشم هام از ترس تا آخرین حد گرد شد. با یا حسینی شنیده شد فهمیدم لو رفتیم. یکی از

این پارت به قلم نگاشته شده است و مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    3

    وحالادیارعالیه ممنون

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️