دیار آشوب به قلم سیده نرجس کشاورزی و دیبا کاف
پارت پنجاه و یک :
خار رو از تو بدنم در آوردم و یک جا پرتش کردم. بقیه رفته بودند روی تپه. مانتوی تو تنم همون جور که فکر میکردم خاکی شده بود. انگار اونایی شده بودم که رفتن خط مقدم. الان تو خط مقدم بودم. بچه ها ازم دور شده بودن. داشتم جا میموندم. سینه خیز شدم و حرکت کردم.
در همون اثنا نوری روی بچه ها افتاد. نفس توی سینه ام حبس شد و چشم هام از ترس تا آخرین حد گرد شد. با یا حسینی شنیده شد فهمیدم لو رفتیم. یکی از
لطفا صبر کنید...

اسرا
3وحالادیارعالیه ممنون