رمان آنتی عشق
- به قلم ~sun daughter~ و ~shahrivar~
- ⏱️۱۲ ساعت و ۴۰ دقیقه
- 89.4K 👁
- 399 ❤️
- 279 💬
میشا یه دختر مستقله که خیلی سرزنده و شاده و دوست داره خودش برای زندگیش تصمیم بگیره اما دیگران با ابراز نظراتشون مانع میشن . هامین پسریه که ۱۲ ساله خارج از ایران زندگی میکنه و حالا میخواد برگرده ، که از قضا اونم دوست داره خودش واسه زندگیش تصمیم بگیره
-بله و بلا... گوشيت مگه هميشه ي خدا دستت نيست؟ پس چرا يک ساعته ميزنگم جواب نميدي؟
مارال غرغري گفت: زهرمار... دستشويي بودم...
بعد يه نمه تفکر با هيجان گفت: هوووي ميشا مگه الان نبايد پايين باشي؟ خواستگار اومده...
-پايين کجا؟
-درد.. .طبقه ي پايين...
-هان... ببين مارال... من الان سر کوچه ام... اون شيرپاکن و وردار بيار ...
-چيييييييييي؟
-زهر مار... جيغ نزن... گفتم شيرپاک کن و بردار بيار سر کوچه...
- ميشا خل شدي؟
-نه...
واي حالا براي اين کره خر چطوري توضيح بدم که چي شده...
اروم گفتم: مارالي... خواهرم... بي زحمت شير پاکن تو بردار... لباس بپوش بيا سر کوچه.
مارال گيج گفت: ميشا تويي؟
نفسمو فوت کرد مو گفتم: پ نه پ خواهر زا ده ي شاه عباس صفويه هستم از بيستون مزاحمت ميشم....
مارال وسط حرفم پريد وگفت: کودن... پايتخت ايران زمان صوفيه اصفهان بود نه شيراز....
خدايا... به قران اگه اين دانشجوي کارشناسي تاريخ باشه...
-بيستون مال شيرازه؟؟؟ نه بيستون مال شيرازه؟... مارال بيستون مال شيرازه...؟؟؟بيستون مال شيرازه؟ دانشجوي تاريخ؟؟؟؟؟
-خيلي خوب نيست... مال اهوازه نه يعني همدان... فکر کنم... اه... چه ميدونم.
-برات متاسفم..
-براي خودت متاسف باش... جيغ نزن.... اصلا تو شيرپاک کن ميخواي چيکار؟
- مارال احمق .. سنگ قبرتو بشورم... کاري که ميگم و بکن. بيا سر کوچه منتظرم...
و تماس قطع شد. مسخره اين ايرانسل خز هم که اصلا ادم نيست. اخه من نميفهمم چرا هي فرت فرت بايد شارژ بخرم.به خدا اين دو تومن دو تومنا رو بذارم رو هم جمع کنم ميلياردر ميشدم.
حالا بيستون مال کجا بود؟!
مارال بيا ديگه.... يعني خدا نخواد که من از اين بشر يه تمنايي... خواسته اي... کاري بخوام برام انجام بده... گيسام سفيد شد تو همين يه ربع...
با ديدن يه پسري که برام سوت ميزد کلافه روسريمو کشيدم جلوتر...
يه دست روشونه ام اومد. خواستم بزنم طرفو نفله کنم که ديدم خواهرمه....
-اي بميري مارال خدا زبونتو ازت گرفته؟ نگفتي سنگ کوپ کردم؟
ديدم هيچي نميگه... اصولا ازش بعيده که جواب منو نده و خفه خون بگيره... يه ذره که گذشت گفت: ميشا اين چه قيافه ايه؟
بعد دو دقيقه زد زير خنده....
شير پاک کن و از دستش گرفتم و از تو کوله ام دستمال کاغذي در اوردم و مشغول شدم... خدايا پاک بشه... من غلط کردم. اصلا ميرم تو مراسم عين بچه ي ادم ميشينم...
مارال ميخنديد و منم با فحش و بد و بيراه به خانم عزتي مشغول بودم.
در حالت معمولي هيچ رژي لبمو ساپورت نميکرد.... چون هميشه رژا رو ميخورم.... اخه خيلي خوشمزه ان... ولي اين يکي... ايي سنگ قبر صاحب کارخونه اشونو بشورم... چه مارک در به دريه ...
مارال پرسيد: چرا اين شکلي کردي خودتو ؟
- خريت....
-چرا نيومدي بشيني تو مجلس... نميدوني پسره چقدر خوشگله....
سرمو تکون دادم و گفتم: حماقت....
مارال حرصي گفت: اي بي لياقت...
شير پاک کن و دادم دستش و گفتم:حالا خوب شد؟
-اووف چه رژ ضايعي... باز بهتره....
-گونه هام خوبه؟
-قابل تحمله...
-خيلي خوب... من ميرم خونه ي خاله م*س*تان ...
-مامان پرسيد چي بگمش....
يه نگاهي به خواهر گل مشنگم انداختم و گفتم: بگو از عشق سر به بيابون گذاشت ... رفت بيستون....
اخم کرد وگفت: يک ثانيه ميتوني جدي باشي؟
-تو ميتوني براي عالم و ادم بسه... خل وضع بهت گفتم که دارم ميرم خونه ي خاله....
-اخه گفتم شايد نخواي مامان اينا بدونن که کجايي...
يه کم نگاهش کردم و اونم زل زد تو چشمهاي من.
خدا فقط رو صورتش کار کرده بود. يه جو عقل بهش نداده بود. با اون چشمهاي عسلي روشن و موهاي خرمايي ل*خ*ت وپوست گندمي و لباي کوچولو.... بي شرف خيلي خوشگلتر از من بود.
-برو خونه مارال اينقدر منو حرص نده.
-پس به مامان اينا ميگم که رفتي خونه ي خاله م*س*تان...
سرمو تکون دادم و رفتم سمت خيابون... ترسيدم با اين قيافه سوار تاکسي بشم... تا چهارراه پياده رفتم و تيکه شنيدم....
وارد اژانس شدم و درخواست ماشين براي قلهک کردم.
براي خودم انريکه گوش ميکردم که موبايلم زنگ خورد... يا قمر بني هاشم...مامان بود. يعني از خونه بود ولي من ميدونستم کي پشت خطه.
ريجکت کردم و به مهراب گفتم که بايد گوشيمو خاموش کنم. اصولا اگه بهش نگم پدرمو در مياره ... وقتي جواب داد چرا... باز مامان زنگ زد....
به مهراب گفتم: مامانم از دستم قاطيه دارم ميرم خونه ي خالم... بعدا بهت زنگ ميزنم عزيزم.
همون عزيزم کار خودشو کرد . چون مهرابم جواب داد :باشه جوجو. مراقب خودت باش.
مامان باز زنگ زد و منم گوشيمو گذاشتم تو حالت خط خاموش. حد اقل اگه زنگ زدن فکر کنن خاموش کردم.
ثریا
0رمان بسبار زیباییه وخیلی کارشناسانه احساسات وعواطف دوران کودکی ونو جوانی واثر بخشیش در بزرگسالی بیان میکنه وبا واقعیتهای زندگی همههنگه خیلی ازش خوشم اومده وجا داره از نویسنده محترم بابت قلم زیباشون تشکر کنم.🙏🙏🙏🙏❤️❤️❤️❤️❤️
۱ ماه پیشآوا
0من خودم کاراته بازم کمربند قهوه ای دارم کلی هم مدال با ارزش دارم خواستم بدونم چه سبکی کاراته بازی میکنین چو
۴ ماه پیشسارا
0چرتت ینی چی اولش طولانی اخرشو زود جم میکنین یکم دربارع بقیه شخصیتاهم توضیح میدادین
۴ ماه پیشزهرا
0عالی بود نویسنده عزیز ممنون پیشنهاد میکنم حتما بخونینش❤️
۴ ماه پیششیوا
1سلام قلمتون واقعا قوی بود اما می تونست بهترهم باشه خداقوتتون
۴ ماه پیشنازی
1عالی بود واقعا یکی از بهترین رمان هایی که تو عمرم خوندم! ممنونم از نویسنده این رمان بابت ذهن خلاقش ، قلمت پرقدرت
۴ ماه پیشرویا
3خدایی خیلی خوب واقعا خواننده رو با داستان همراه میکرد و مشتاق خوندن بقیه رمان و به نظرم پر قدرت شروع کرد و همینطور هم تا انتها ادامه داد واقعا عالی بود دست مریزاد به این قلم زیبا
۴ ماه پیشساچلی
3خیلی قشنگ بود خوشم اومد
۴ ماه پیشzahra
5قشنگترین رمانی بود که خوندم معمولا با رمان های اون زمان خیلی فرق داره و تقریبا شبیه زندگی واقعی بود
۵ ماه پیش،،،،،،
2بد نبود، اما، اولا اصن ب طنز نمی خورد ثانیا دیگه درمورد پروهامو مارال نگفت ببینم ازدواج می کنن یا نه ثالثا کاش مهراب اینجوری نمی رفت حداقل عاشق میشد ،اینهمه ک نویسندع رمانو کش داد حداقل باید درمورد شخصیت ها بیشتر توضیح می داد، می تونست سرانجام همه رو بگه،، ایرادش زیاد بود نویسنده یکم توجه کن..
۶ ماه پیشپاییز
2خوب بود اما...هامین خیلی مغرور بود یعنی چی وایستی دختره بیاد منت کشی خوب زودتر حرف دلشو میزد.خیلی دلم واسه مهراب سوخت کاش میشا امیدوارش نمی کرد از رفتنش هم ناراحت شدم کاش می موندمیشا رو فراموش می کرد و زندگی خوبی شروع میکرد. کاش عاشقانه های بیشتری داشت اولش رو خیلی کش دادن اما آخرش سری تمام شد. 😐
۶ ماه پیشرها
3خیییلی چرت بود دختر چه کم اشتها بود
۷ ماه پیشفاطیمااا
0واااای چقدر کشداره بابا یکم خلاصه کن
۷ ماه پیشعباسی
1سلام ممنون خوب بود ،موفق باشید
۷ ماه پیش
حدیث
0قلم قوی بود ولی کاش بعد از اعترافشون رو آنقدر خلاصه نمیکردید