تخمین مدت زمان مطالعه : ۴ ساعت و ۴۴ دقیقه ۴۷ ثانیه

- نظرت درمورد اینکه بیای خونم چیه؟

گیلاس نوشیدنیاش را در دست جابهجا کرد و سرخوشانه خندید.

احساس رخوت میان سلولهایش جستن کرده بود و نوک انگشتهایش را حس نمیکرد.

نگاه مرد چنان نافذ بود که گمان میکرد مستقیم به روحش زل زده.

نگاهش را به چشمان مشکی او دوخت. برق چشمانش به رعد و برق میماند، مستقیم به او اثابت کرد و لرزی در تنش انداخت.

آب دهانش را قورت داد و سعی کرد بر لرز صدایش واقف شود.

- نظرم... منفیه!

برقی از سرخوشی و شیطنت میان نگاه مرد نینی زد.

- خیلی خب، خونه نه. نظرت راجعبه یکی از اتاقهای بالا چیه؟

ریز خندید. سبک سر شده بود و نمیتوانست به درستی حرفهای مرد را تحلیل کند. تنها لحن ادا کردن کلماتش او را به خنده میانداخت.

نوک انگشتانش را روی پیشانیاش کشید و چتریهای کوتاهش را از جلوی چشمانش کنار زد.

- من یه خانم تنها...م. تو که از یه خانم تنها... سواستفاده نمیکنی؟

لبخند ملیحی بر چهرهی مرد نقش بست و چال گونهای که مهرو را به شدت وسوسه میکرد انگشتش را درو آن فرو کند، هویدا شد.

سرش را کمی خم کرد و لیوان نوشیدنیاش را کمی بالا آورد:

- من همچین جسارتی نمیکنم.

مهرو هم لیوان نوشیدنیاش را بالا آورد اما نه به قصد احترام، با هدف نوشیدن چند جرعه باقی مانده ته لیوان.

سرش لحظهای گیج رفت و کانتر و محتویات رویش دورانی چرخیدند.

چشمهایش را محکم بهم فشرد و دستش را به صندلی پایه بلندی که رویش نشسته بود گرفت.

- انگار حالتون خوب نیست.

صدای مرد دیگر روی نروش رفته بود. میخواست پرخاشگری کند اما همچنان همه چیز را چرخان میدید.

آب دهانش را فرو فرستاد و از طعم تلخ دهانش چهره درهم کشید.

لیوان را روی میز کوبید و خیره به پسرک جوان که آن سمت کانتر برای پذیرایی ایستاده بود گفت:

- پرش کن.

پسر بطری سرمهای با نوشتههای طلایی انگلیسی را بالا برد و لیوان را تا وسط پر کرد.

نگاهش را مستقیم به مردی که کنارش نشسته بود انداخت:

- حالم خوبه، داشتید م... میگفتید!

مرد سرش را کمی بالا گرفت و نگاهش را میان دو چشم مهرو گرداند. نگاهش چنان برنده بود که مهرو موجب شد چندباری پلک بزند.

تنش گرم شده بود.

- جسور و بیپروا... دقیقا همون چیزی که دوست دارم!

گستاخی مرد اخم در چهرهاش نشاند. هنوز آنقدر هوش و حواس برایش مانده بود که بداند هدف او از این چرب زبانیها چه بود.

بیتوجه به سمت لیوانش بازگشت و انتهای باریک آن را میان دست گرفت.

پیش از آن که لیوان را به سمت دهانش ببرد، صدای مهین حواسش را پرت کرد:

- خانم... خانم جان!

لیوان را پایین آورد و سرش را به سمت او چرخاند. با دیدنش، سرخوشانه خندید.

- مهین وا... واقعا واسه این... جمع وص... وصله ناجوری!

سکسهای که گریبانش را گرفته بود میان کلماتش وقفه میانداخت.

مهین با تشویش و نگرانی یک دور نگاهش را میان جمع چرخاند.

واقعا هم وصلهی ناجور آن جمع بود!

او با آن روسری تا روی پیشانی کشیده شده و لباسهای معمولی و حتی شاید هم کهنه کجا، آن جمع فاخر و دختر و پسرهای جوان با لباسهای عیانی کجا!

مهین با اضطراب روسریاش را جلوتر کشید و تصنعی موهایی که همین الان هم از دید پنهان بودند را زیر روسری سر داد.

- خانم جان بیا بریم، آقا میاد خونه میبینه نیستی شر میشه!

مهرو خندید و سرش را کمی عقب گرفت. قطرات اشک ناشی از خنده از گوشهی چشمش جاری شدند و جایی کنار گوشش، میان موهایش محو شدند.

- آقای ش... شما مگه خون...ه هم میاد؟

مهین بیخیال پوست لبش شد و دستش را بند بازوی مهرو کرد.

- خانم توروخدا پاشو... قرار شد فقط یک ساعت بیای حال و هوات عوض شه. بیاد ببینه نیستی هممون و تنبیه میکنه، شما رو بدتر از ما.

مهرو نفسش را پوف مانند بیرون فرستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی به پیشانی عرق کردهاش کشید و به شوخی گفت: هرچی زده بود... بودم و پ... پروندی مهین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه نفسش را حبس کرد بلکه بر سکسه فائق آید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین در شرایطی نبود که به مزاح بیمزهی او بخندد یا حتی لبخند بزند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زیر بغل او را گرفت و سعی کرد بلندش کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای مرد توجه هردویشان را جلب کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مشکلی پیش اومده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو خیره به او خندید و آرام به مهین گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ف... فکر کنم میخواد شاهزاده سوار... بر اس... اسب سفیدم شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین از ترس آن که مرد مزاح تمسخرآمیز او را شنیده باشد، روبه پس افتادن بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آخر او را چه به این جمع و این انسانها.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام و محجوب پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نخیر آقا، به مهمونیتون برسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هردو بازوی مهروی سست و حیران را گرفت و روبه او نالید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم بیایید بریم، آقا اگه بیاد خونه شما رو نبینه هممون و به خاک سیاه میشونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو دقیق نمیدانست او در مورد چه صحبت میکند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمهایش میسوخت و بازوهایش گزگز میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکان داد و پیش از رفتن، دست برد و باقی مانده نوشیدنی را هم سر کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین بیشتر درگیر اضطراب رسیدن به خانه بود تا تذکر دادن به مهرو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازوی او را به سمت در کشید و همزمان مانتویی که همراهش آورده بود را تن مهرو کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از سالن بزرگ و بعد هم راهرو گذشتند. تمام حواس مهین معطوف آن بود که در مسیر به دختران و پسران جوانی که مشغول خوشگذرانی بودند، برخورد نکنند و بدون کوچکترین مشکلی گورشان را از آن خانه کذایی گم کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین در نیمه باز را هل داد و کمک کرد مهرو کفشهایش را بپوشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو خیره به سنگفرشهای حیاط، عطسهای زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنگام آمدن چندان به فضای حیاط توجه نکرده بود و الان همه چیز با کیفیت فول اچ دی برایش نمایان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درختهای سیب سرتاسر حیاط شکوفه زده و زمین پر از شکوفههای صورتی و سفید بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چراغهای زینتی و نئونی زنجیر مانند بهم آویخته شده و از درختها آویزان بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو سرش را بلند کرد و به خورشید میان آسمان نگریست. نور خورشید چشمهایش را زد و برای ثانیهای همه چیز را سیاه دید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریز خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه کسی چراغ را خاموش کرده بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین از جا برخاست و دست مهرو را هم دنبال خودش کشاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرعتی که از خودش در راه رفتن نشان میداد، بیسابقه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو تقریبا پشت سر او میدوید و مهین او را مانند کش شلوار میکشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از در قهوهای خانه ویلایی که خارج شدند، مهرو همان جلوی در خم شد و عقی زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین با اضطراب کنارش ایستاد و به پیمانی که میخواست نزدیک بیاید، اشاره کرد سرجایش بایستد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا آخه این کار و با خودتون میکنید خانم جان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو حین عق زدن خندید. هنگامی که مهین نگران میشد لهجهی کمی میگرفت و کلمات را تند تند ادا میکرد. لحن صحبتش بامزه بود و همیشه مهرو را به لبخند وا میداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقهای همانجا نشست تا حالش کمی جا بیاید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرگیجهاش کمتر شده بود و بهتر وضعیت اطراف را درک میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین با دستمال دهان او را تمیز کرد و کمک کرد از جا بلند شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیره به خراب کاری که کرده بود، خندید و آرام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینم باشه یادگاری من واسه شما.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین کلافه پلک برهم نهاد و مهرو را به سمت ماشین برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیمان پیشدستی کرد و در عقب را گشود تا مهرو وارد شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطوری پیمونه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین و پیمان نگاهی از سر سرگردانی بهم انداختند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیمان سرش را پایین انداخت و درحالی که در را میبست پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبم خانم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در ماشین را بست و خیره به چشمهای نگران مهین گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نترس، الان زنگ زدم به مامان گفت هنوز نیومده خونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین خیره به چشمان او آرام سر تکان داد و سوار ماشین شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو تمام مسیر را از پنجره به بیرون خیره بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرچه میگذشت حس سبک سری کمتر و سردردش بیشتر میشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بافت سرسبز و انبوه درختان جاده جایش را به بافت خاکی و پر گرد و غبار شهر داده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از کنار ماشینها و رهگذران به سرعت عبور میکردند و ردشان مثل خطهای کشیده به جا میماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو مطمئن نبود واقعا پیمان تند میراند یا از نظر او ماشین انقدر تند میرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تلفنش را از کیفی که از همان اول از روی شانهاش برنداشته بود، بیرون کشید و نگاهی به ساعت انداخت. حدودهای پنج بود و اگر شانس میاوردند، زود به خانه میرسیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو آب دهانش را قورت داد. سردرد امانش را بریده بود و همه چیز را کشدار میدید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پلک برهم نهاد بلکه بر دودو زدن چشمهایش فائق آید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پیمان سریعتر برو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو از آینه نگاهش را به پیمان دوخت. نگرانی میان چشمان او هم جستن کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همهاشان بیش از حد نگران بودند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میگم... پیمونه، آخر نفهمیدم چشمات چه رنگیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیمان لحظهای با بهت به عقب چرخید و بعد دوباره نگاهش را به جاده دوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای نفس عمیقی که از سر کلافگی کشید، در گوشهای مهرو پژواک کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین باشتاب به عقب بازگشت و تند پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سبز... چشماش سبزه خانم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو از عقب نگاه زیر چشمی پیمان به مهین را دید و ریز خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ای شیطونا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم بست و سرش را به صندلی تکیه زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا هنگامی که به خانه برسند، دیگر کسی چیزی نگفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو هنگامی چشمهایش را باز کرد که پیمان منتظر بود در حیاط با ریموت باز شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را به صورتش کشید و از پنجره به حیاط چشم دوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلش لک زده بود که کفشهایش را درآورد و روی چمنهای خیس اطراف سنگفرشها بدود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر نگرانی بابت سریعتر داخل شدن نداشت، حتما این کار را میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین با هول پیاده شد و در را برای او گشود و کمک کرد پیاده شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بدویید خانم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تقریبا دست او را کشید که با صدای پیمان متوقف شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهین... از در پشتی ببرش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین بابت حواس پرتی خودش نچی کرد و سر تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست مهرو را کشید و عمارت را دور زدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت عمارت به اندازه نمای جلویی آن زیبا نبود. خبری از سنگهای دریایی چسبیده به دیوار و گل و گیاه و چراغهای پایه بلند اشرافی نبود. تنها چند درخت بادام و یک موتور زوار در رفته آنجا بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین در چوبی را به عقب هل داد و هردو وارد شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو بازوی مهین رو فشرد و ریز خندید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چقدر بازوت نرمه مهین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین با نگرانی نگاهش کرد و همانطور که او را از راهروی تاریک عبور میداد، زیرلب گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رو امامزاده کی دخیل بستم من!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو چشمهایش را بست و سرش را به همان بازوی مهین تکیه داد. دست راستش را جلو آورد تا در صورت وجود مانع احتمالی، با سر در آن فرو نرود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس کرد که از پلهها بالا میروند. پایش به لبهی یک پله گیر کرد و اگر مهین بازویش را نگرفته بود، به حتم با صورت روی آن فرود میامد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین کم مانده بود گریهاش بگیرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم جان بهخدا الان وقت بازی نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بازوی او را بالا کشید و مهرو مجاب شده چشمانش را گشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چقدر ضدحالی مهین، حوصلهام سر رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین حرف او را نادیده گرفت. برای او درحال حاضر تنها رسیدن به آن اتاق مهم بود و بس. کافی بود همان در دوم از سمت راست راهرو را باز کند، مهرو را هوشیار کند و او را روی تخت سفید دونفرهاش بیندازد. بعد میتوانست به مزاح و شوخی برسد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو هنگامی به خودش آمد که قطرات آب سرد از سر و کلهاش جاری شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمهایش تا انتها باز شدند و از آن حالت سرخوشی خارج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار که یکهو کسی فیوزش را به برق زده باشد، همه چیز را واضح و همانگونه که بود دید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دندانهایش بهم خوردند و تنش لرز گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین خمیردندان را روی مسواک زد و به سمت او گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مسواک بزن تا بوی دهنت بره. صبر کن دونه قهوه بیارم برات.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو را در همان حال رها کرد و هراسان از حموم خارج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو حساب کار دستش آمده بود. هراس کمی زیر پوست او هم دویده بود بنابراین با سرعت مسواک زد و بیتوجه به لباسهای تنش موهایش را کف زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میدانست او احتمالا گول حربهی حموم رفتن را نمیخورد و ممکن بود به بهانهی بوسیدن، موهایش را ببوید تا ببیند بوی شامپو میدهد یا نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دهانش را توی روشویی شست و موهایش را آب گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خروجش همزمان شد با رسیدن مهین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین کف دستش را به سمت او گرفت، مهرو دو دانه قهوه را از دست او چنگ زد و درون دهانش پرت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لباست و درار تا لباس بیارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام کارهایش باشتاب بود. انگار او از آقای خانه بیشتر از مهرو میترسید. هرچند که حق داشت، ترکش عصبانیت او همه را شامل میشد نه تنها مهرو را.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک دست لباس و شلوار راحتی سفید برایش آورد و از اتاق خارج شد تا مهرو راحت باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو با سرعت لباسهایش را تعویض کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مانتو و تیشرت و شلواری که پیش از آن تنش بود را گوله کرد و هنگامی که مهین داخل شد به او داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بندازشون دور... مهین نگام کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین سرش را بالا آورد. نگرانی میان چشمانش میرقصید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رسیدیم خونه و چیزی نشد، خب؟ منم به خودم اومدم خوبم. برو به کارات برس. به کسی هم چیزی نگو... بذار همونطور که بهشون گفتی فکر کنن تو اتاق خوابیده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین آب دهانش را فرو فرستاد و سر تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه روز از دست کارای شما جوونمرگ میشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو خندید و پیش از آن که مهین برود صدایش زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهین... مرسی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین سر تکان داد و از اتاق خارج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو کیفش را از روی تخت برداشت و بعد از برداشتن تلفنش، آن را درون کمد پرت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مقابل کنسول آبنه ایستاد و نگاهی به خودش انداخت تا مطمئن شود ایرادی وجود ندارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرایش چشمهایش کامل پاک شده بود و موهای کوتاهش هم خیس بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباسهایش را عوض کرده و بوی شامپوی لوندر هم جایگزین بوی عطرش شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چتریهای خیسش را با نوک انگشت کنار زد تا چشمانش دیده شوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیره به مردمکهای قهوهای میان آینه، لبخند زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار امروز هم بخیر گذشته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت تخت رفت و پتوی رویش را کنار زد. تقریبا خودش را روی تخت پرت کرد تلفنش را دروی کشوی پاتختی کنار تخت انداخت و سرش را درون بالشت فرو کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حس نوازش موهایش، ترسیده چشم گشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هوا تاریک شده بود و به درستی نمیتوانست اطراف را تحلیل کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رایحه گرمی درون بینیاش پیچید، بوی چرم و چوب و کمی هم قهوه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش بالا آمد و سایه هیبت بزرگی که کنارش نشسته بود را تشخیص داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را نوازشوارانه روی چتریهای مهرو کشید و از جلوی چشمش کنارشان زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همیشه میگفت که میتواند حقیقت را از چشمان مهرو بخواند و بابت همین، چشمهایش باید معلوم باشند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاید این یکی از دلایلی بود که مهرو آنقدر به چتری زدن موهایش علاقهمند بود؛ پنهان کردن حقیقت وجودش از نگاه متلاطم او.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهم گفتن از ظهر پایین نرفتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش چنان برجذبه بود که مهرو را وادار به نشستن کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محکم و باصلابت کلمات را بیان میکرد. انگار از هرکلمهاش مطمئن بود و اندک شکی نسبت به خودش و کلماتش نداشت. البته مهرو این خصوصیت را نه نشانهای از جذبهی او، بلکه از اعتماد به نفس بیش از حدش میدانست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خسته بودم... دوش گرفتم و خوابیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احتمالا صدای گرفتهی مهرو و نم موهایش، گواه راستی و صداقتش بود که مرد موقر روبهرویش سر تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اومدم بیدارت کنم برای شام... میز رو چیدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو سر تکان داد و سعی کرد با سرفهای صدایش را صاف کند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الان میام. چراغ و چرا روشن نکردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیدرنگ پاسخ گرفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گفتم از خواب بیدار میشی نور چشمات و اذیت میکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو آرام سر تکان داد. هرچند بعید میدانست در آن تاریکی چیزی مشخص باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنها روشنی اتاق را اندک نوری که از سمت چراغهای روشن حیاط میامد تامین میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او حتی زودتر از خود مهرو، به اذیت نشدنش فکر میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سان دیواری بود که مهرو را از هرچیز بدی مصون نگه میداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لطف کردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد سری تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در آن تاریکی هم با نگاهی از بالا به پایین به او مینگریست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو لبهی تخت نشست. با کف دستانش فشاری به تخت آورد و از جا برخاست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میانهی راه با صدای او متوقف شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهرو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش جدی بود اما با این وجود، انعطاف اندکی پس زمینهی صدایش وجود داشت که استرس مهرو را کمی تسلی میبخشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد از جایش برخاست، چند قدم میانشان را با دو قدم پیمود و این مرد حتی بر زمین هم فخر فروشی میکرد! چنان با عزت قدمهایش را بر زمین میگذاشت که انگار زمین را برای راه رفتن او خلق کرده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مقابل مهرو ایستاد و دستش گستاخانه بازوی او را لمس کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگشتان مصرش نوازشوارانه از بازوی او بالا آمدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میدونی که امکان نداره اتفاقی اطراف من بیفته و ازش بیخبر باشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش سرکشانه بالاتر آمد و پشت گردن مهرو نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میدونی که سرکشی عصبانیم میکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سان دیواری میماند که مهرو را از هرچیز بدی مصون نگه میداشت، هرچیز بدی جز خودش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش بالاتر رفت و میان موهای مهرو چنگ شد. سرش را نرم به عقب کشید و از بالا، خیره به چشمان او ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من معمولا آرومم. دلم هم میخواد آروم بمونم. تو که قرار نیست کاری کنی که عصبی شم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیدن هیبت سایه مانندش از پس حلقهی اشک میان چشمان مهرو کمی دشوار بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام سرش را تکان داد که موهایش کمی دیگر کشیده شدند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یادته درمورد آداب صحبت کردن چه حرفی باهم زدیم؟ تو یه خانم بالغی، پس مثل یه خانم بالع جواب بده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پلکهای مهرو کمی لرزید. ریتم نفسهایش تند شد و تیرهی کمرش به عرق نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با احساس درد و کشیدگی در سرش آرام زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اهورا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهورا فوری موهایش را رها کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همانجایی که تا چند ثانیهی پیش میکشید و اعمال قدرت میکرد را نوازش کرد و آرام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دختر خوب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست برد و چتریهای مهرو را کنار زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لطفا بذار چتریهات بلند شه، خوشم نمیاد چشمات پنهون باشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن لطفا ابتدای جمله تنها برای ادای احترام و گاهی نشان دادن جنتلمنیاش بود وگرنه مهرو میدانست هنگامی که او حکم کند، مجبور به انجام میشود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام سر تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قطعا که قرار نبود چتریهایش را بلند کند اما لازم نبود اهورا فعلا این را بداند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهرو!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحن هشدارآمیز او، مهرو را مجاب کرد تا دهان بگشاید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- متوجه شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهورا با رضایت سر تکان داد و دم عمیقی گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- و درمورد موضوع خودمون...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو سرش را بالا آورد و به او نگریست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همانطور که مهرو را دور میزد و به سمت در می رفت، بلند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میدونی که من از دروغ شنیدن متنفرم و با این وجود درمورد خونه بودنت دروغ گفتی. لازم نیست برای شام بیای پایین، به جاش بشین و به این فکر کن که دروغ گفتن چقدر کار بدیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در را گشود و پیش از آن که برود زمزمه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهرو موهات رو خشک کن، سرما میخوری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با رفتنش، مهرو نفس حبس شدهاش را بیرون فرستاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میدانست که اهورا احتمالا از بیرون رفتنش خبر داشت. میدانست همانطور که خودش گفته بود، هیچ چیز از نظر او پنهان نمیماند. تنها امیدش این بود که او دقیقا خبر نداشت مهرو کجا رفته بود که اگر میفهمید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبش را زیر دندان گرفت و روی تخت نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جشن مجردی یکی از دوستانشان بود و او همراه مهین و پیمان رفته بود. مطمئن بود که آن دو تحت هیچ شرایطی او را لو نخواهند داد و حداقل از این بابت خیالش راحت بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام کارکنان میدانستند که اهورا چگونه میتواند خون مهرو را در شیشه فرو کند. نه تنها مهرو، بلکه با که هرکسی خلاف میلش کاری میکرد به شدت برخورد میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام کارکنان فهمیده بودند که باید چگونه اتیکتهای رفتاری را رعایت کنند تا در این زندان خانهنما، مورد غضب زندانبان آن قرار نگیرند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو بارها شنیده بود که پچپچ کنان میگفتند خدا به داد همسر اهورا برسد و واقعا هم همین بود، کاش خدا به داد مهروی بیچاره میرسید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تکان خوردن تخت، چشمهایش را نیمه باز کرد. نفهمیده بود چه زمان به خواب رفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به پهلو چرخید و نگاه او را روی خودش دید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نور ماه از پس پردهی کنار رفته روی چهرهی او افتاده بود و آبی تیرهی چشمانش را زلال کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هردو بهم خیره بودند. نفسهای مهرو تند بود و نفسهای اهورا آرام و کشیده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو نامحسوس نگاه گرفت و به نقطهای میان تاریکی پشت سر او خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او آنقدر ضرب دست اهورا را چشیده بود که هرچه تلاش میکرد هم نمیتوانست دلش را صاف کند. مهم نبود مرد زیبا رخسار مقابلش چه کند، مهرو در اعماق وجودش از او میترسید. ترسی که هربار سعی میکرد پنهانش کند تا نگذارد اهورا به وسیلهی آن، افسار افکار و روانش را بهدست بگیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بخواب مهرو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیزی که مهرو با اطمینان میتوانست بیان کند، این بود که مرد مقابلش کنترلگر است. نه تنها کارها، بلکه افکار و روان اطرافیانش را هم کنترل میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سادهلوحانه به این اندیشید که اگر اهورا به مشاور مراجعه کند، احتمالا پنجاه جلسه تراپی هم برای او کافی نباشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام چشمهایش را بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او در بیشتر اوقات برای پیشگیری از جدال، تنها فرمانبرداری میکرد و این بیشترین چیزی بود که درباره خودش به آن نفرت میورزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تخت تکان دیگری خورد و مهرو گرمای پتویی که رویش کشیده شد را حس کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لپش را از درون گاز گرفت و چند دقیقهای در همان حال ماند تا اهورا به خواب برود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سپس چشم گشود و به پتوی سفید رویش خیره شد. اهورا بیشتر حجم پتوی دونفره را روی مهرو کشیده بود و مقدار کمی روی خودش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو انقدر به شانهی بیرون زدهی او از پتو نگریست تا بالاخره به خواب رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پلههای چوبکاری شده را یکی یکی رد کرد و از سرسرای دایرهای عبور کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستانش را درون جیب سویشرت آبیاش فرو کرد و وارد سالن دوم که کوچکتر بود شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهورا راس میز نشسته و هردو دستش را زیر چانهاش قفل کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن مهرو، از جا برخاست و صندلی کناریاش را عقب کشاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو بیحرف به سمت میز رفت و روی صندلی نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهورا با سرعت ظرف خامه و مربا، کره و عسل و پنیر و گردو را مقابل او قرار داد و همزمان با مهینی که فنجان مهرو را پر میکرد، تخم مرغ مهرو را برایش تکه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوی دارچین و هل زیر بینی مهرو زد و حالش را بهم زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اصولا صبحها میل صبحانه خوردن نداشت و گرسنه خوابیدن هم مزید بر علت حالت تهوعی که حس میکرد شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فنجان را میان هردو دست گرفت و به محو شدن بخارش میان هوا خیره شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دستت میسوزه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای او دست از خیره شدن کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبحها علاوه بر اشتها، اعصاب هم نداشت و ترجیح میداد بیچون و چرا پیروی کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را به دستگیره فنجان گرفت و جرعهای نوشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من امشب دیر میام، شامت رو تنها باید بخوری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو زیرچشمی نگاهی به او انداخت و لبهایش را تر کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میخواستم برم خونه بابام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهورا لحظهای نگاهش کرد. با دستمال دهانش را پاک کرد و پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جلسه دارم دیر میام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو به بهانه رو آورد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخه فردا هم که مراسم پریاست، اینجوری میمونه پس فردا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهورا با شنیدن حرف او، لبهایش را درون دهانش فرو برد و بعد از ثانیهای گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مراسم پریا رو یادم نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو منتظر و ملتسم نگاهش کرد. نگاهشان لحظهای تلاقی کرد و آن برق تیرهی نگاه اهورا، مهری خورد روی ناامیدی مهرو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هنوز بابت جریان دیروز تو رو نبخشیدم. امروز هم پیمان و لازم دارم نمیتونه ببره و بیاردت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جایش برخاست و صندلی را سرجایش هل داد و چندثانیهای را صرف این کرد که صندلی فاصلهی مساوی از دو پایه میز اطرافش داشته باشد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه دختر خوبی بمونی، پیمان پس فردا میبردت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو دستهی فنجان را میان مشتش فشرد و سوزشی از فشار ناخنهایش بر کف دستش حس کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبحانهت رو درست بخور. خداحافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو حتی به خودش زحمت خداحافظی هم نداد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خشم، استیصال و درماندگی در وجود او میجوشید و نفسهایش را تند کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنگامی که مطمئن شد اهورا سالن را ترک کرده، دستهی فنجان را رها کرد و هردو دستش را به شیشهی فنجان داغ چسباند. داغی فنجان درلحظه تمام سطح کف دستش را دربر گرفت اما او دستش را پس نکشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس سوزش را که با بند بند وجودش حس کرد، فنجان را رها کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگر تمرکزش روی اهورا و حرفهای او نبود. تمام تمرکزش روی درد جانفرسایی بود که حس میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صندلی را عقب کشید و بیخیال مرتب کردنش شد. برخلاف اهورا او روی مرتبی اطراف وسواسی نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صندلهای پاشنه تخت سفیدش را همانجا رها کرد و از احساس سردی سرامیکها، غرق لذت شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لگدی به صندلهای بدریخت زد و پابرهنه به سمت آشپزخانه رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچوقت با پوشیدن کفش در خانه کنار نیامده بود اما آن هم یکی دیگر از چیزهایی بود که به مرور زمان وادار به اخت شدن با آن شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهین... میشه امروز باهم بریم یه جا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میان چهارچوب در اشپزخانه که ایستاد، چشم و ابرو آمدنهای مهین ابروهایش را بالا پراند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین با چشم به سارا که مشغول ظرف شستن بود اشاره کرد و بلند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانم جان من کجا میتونم ببرمتون آخه. اگه صبحونتون و خوردید بیام میز و جمع کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد به سمت مهرو آمد و همانطور که از کنارش میگذشت اشاره کرد دنبالش بیاید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو دستهایش را درون جیبش فرو کرد و با نیم نگاهی به سارا که دست از آب کشیدن لیوانها کشیده بود، از آشپزخانه خارج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میانهی راه دستش توسط مهین کشیده شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین سرش را نزدیک مهرو برد و پچ زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این دختره که تازه اومده راپورتمون و به آقا میده پیشش حرفی نزن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو پوف کلافهای کشید و سر تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در خانه خودش هم راحت نبود. هرچند آنجا کمترین شباهت را به یک خانه داشت. در بهترین حالت، میتوانست پادگان یا سربازخانه اهورا باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خب حواسم نبود اون و ول کن، میتونی من و ببری یا نه؟ از پیمان بپرس شاید تونست بیاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین لب گزید و نگاهش را از او دزدید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امید مهرو درجا رنگ باخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی بهتون گفته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین سرش را پایین انداخت و انگشتانش را درهم تاب داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بهخدا شرمندم! اگه دست من بود که میبردمتون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو کلافه سر تکان داد و چشم بست:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس یه چیزی بهتون گفته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین روسری مشکیاش را جلو کشید و موهایش را درون روسری سر داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمان درشتش پشت سر مهر را نشانه گرفتند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیشب قبل از شام اومد آشپزخونه. هممون و به خط کرد گفت توی خونهش موش نمیخواد و اگه باز تکرار شه نمیبخشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو پوزخند زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه بخششم بلده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین فوری لب گزید و چشم و ابرو آمد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگین اینجوری، میشنوه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو مستاصل نگاهی به اطراف انداخت و گردنش را ماساژ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دارم خفه میشم مهین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین مشغول بازی با دکمهی پیراهنش شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ دلداری برای مهرو وجود نداشت. هیچ چیز نبود که التهاب درون او را التیام بخشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خیلی خب، برو به کارت برس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهین سر تکان داد و پیش از آن که برود، ضربهای روی شانه مهرو زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خفه نشو خانم جان، زندگی همینه دیگه. قرار نیست واسه هیچکدوممون راحت باشه. بهجاش امیدوار باش به آینده، به روزای خوب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو تنها با نگاه او را دنبال کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنقدری وجودش بیفروغ بود که بیاغراق امیدی به آینده هم نداشت. او تنها امرار معاش میکرد تا روزی که زندگیاش تمام شود. امید و آیندهی بهتر بماند برای همانهایی که به آن باور داشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبهایش را تر کرد و از همانجا فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- میخوام برم توی اتاقم بخوابم، کسی مزاحمم بشه من میدونم و اون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زمانی که اهورا نبود، او هرگونه که دلش میخواست میتازاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرسرا و پلهها را رد کرد و به سمت اتاق کار اهورا رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهورا میگرنهای عصبی و ناگهانی داشت و معمولا قرصهایش را نزدیک خودش نگه میداشت پس چه جایی بهتر از اتاق کاری که کسی جز خودش حق نزدیکی به آن را نداشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر و ته راهروی طبقه بالا را چک کرد و هنگامی که خیالش از خلوت بودن آن راحت شد، دستگیره را به پایین سوق داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهرهاش از صدای جیرجیر کوتاه در درهم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در را پشت سرش بست و سرگردان یک دور نگاهش را حول اتاق چرخاند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میز کار مشکی و صندلی چرم پشتش، دو کمد بزرگ چوبی و یک کمد دیواری کوچک.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت کمد دیواری رفت و درش را به سمت چپ هل داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی پنجه بلند شد و نگاهی به آن انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جعبههای بلااستفاده را کنار زد و کیف قرصها را بیرون کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میان قوطی و بستههای قرص گشت و بسته مد نظرش را پیدا کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک قرص از جلو آلومینیمی بیرون کشید و بدون آب بلعید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کیف را سرجایش گذاشت و در کمد را بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه اجمالی به اتاق انداخت و فوری خارج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاورچین پاورچین به سمت اتاق خودش رفت و در را پشت سرش بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چتریهایش را کنار زد و با کشی که دور مچش بود موهایش را بالای سرش جمع کرد. موهایش کوتاه بودند و همین جمع کردنشان را کمی دشوار میساخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت آینه رفت و نگاهی به خودش انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی وزن کم کرده بود و همین باعث شده بود گونههای برجستهاش بیشتر به چشم بیایند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش بالا آمد و روی چشمانش نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه چتریهایش را روی چشمانش ریخت و به سمت تخت رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلش میخواست چتریهایش را کوتاهتر کند تا هم از فرمان اهورا سرپیچی کرده باشد و هم مرتبشان کند اما آن حالت بلند را هم دوست داشت. بلند شدنشان باعث شده بود چشمانش زیر خرمن موها پنهان بمانند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پلکهایش سنگین شده بود و تنش روبه کرختی میرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پتو رو کنار زد و روی تخت دراز کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکباره بدنش چنان سست شده بود که انگار مدتها بود نخوابیده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

احساس سبکی میکرد و درد در نظرش واژهای ناچیز میامد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمهایش را بست و به دقیقه نکشیده، خوابش برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه از صدای شسواری که لحظهای قطع نمیشد، لب گزید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای آن از یک طرف و صدای صحبت زنها از طرف دیگر آزارش میداد. او آنقدر به سکوت و تنهایی اخت گرفته بود که هرگونه حضور اضافهای اطرافش، روانش را درگیر میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عقب رفتن سایه بالای سرش را که حس کرد پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشمام و باز کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره عزیزم باز کن... اوه چه کردم، خیلی بهت میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عموما این را که میشنید، میدانست اتفاقا اصلا هم بهش نمیاید! تنها هندوانهای بود که آرایشگر زیر بغل خودش میزد تا از شکایت یا نارضایتی احتمالی پیشگیری کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمانش را باز کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انگار این بار اشتباه فکر کرده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سایهی سیاه اسموکی چشمان درشتش را کشیدهتر نشان میداد و ریمل مژههایش را بلندتر از همیشه کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیشتر خواسته بود تمرکز روی چشمانش باشد و بقیه اعضای صورتش در حد نرمال آرایش شود. برعکس چیزی که دلش میخواست، رژ قرمز چندان به او نمیامد و همیشه مجبور میشد از رژهای نود استفاده کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چقدر پوستت خوش رنگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر چرخاند و نگاه آرایشگر را معطوف قفسه سینهاش دید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام خندید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره! میدونی من چند جلسه سولار رفتم این رنگی شم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند هنوز بر لبانش نقش بسته بود:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بچه که بودم همه بهم میگفتن سیاه سوخته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک با آن چشمان درشتش چشم گرد کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وا؟ رنگ پوست به این قشنگی. اصلا از قدیم شعر داریم میگه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همزمان دستش را بالا آورد و بشکن زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سفید سفید سرخ و سفید... حالا که رسید به سبزه هرچی بگی میارزه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو میدانست که او شعر را اشتباه خوانده و همین باعث شد به خنده بیفتد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خود دختر هم کمی مکث کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا که خودم شنیدمش حس میکنم یه جای کار میلنگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستانش را در هوا تکان داد و شانه بالا انداخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ما رو چه به شاعری اصلا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو به لحن بامزه او لبخند زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این شعر را مادرش هنگام کودکی برایش میخواند. هرگاه مهرو از رنگ پوستش گله میکرد و میگفت که زیبا نیست، مادرش او را کنارش مینشاند و برایش میخواند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آرام جمله دخترک را اصلاح کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سفید سفید یه قرون، سرخ و سفید دو قرون. حالا که رسید به سبزه... هرچی بگی میارزه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دخترک بشکنی زد و سر تکان داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آفرین همینه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش را از آینه به موهای مهرو دوخت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- موهات و چیکار کنیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهرو دستی به چتریهایش کشید و خیره به موهایش که بلندیاشان تا روی شانههایش میرسید، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- همینجوری لخت بذار بمونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره صدای شسوار قطع شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با وجود اسپیلتهای روشن، مهرو به شدت گرمش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️