عطر رازقی به قلم مهراد رستایی
پارت شصت و سوم :
دو روزبعد
هوای شبخیلیسرد شدهبود، انگار آبوهوای مدیترانهای، تبریز را مثلترکیه سرد کردهبود؛ شهر همچنان مثلستارهها در رفت و آمدبودند و حلالماه در آسمان خودنمایی میکرد.
شهروز خستهاز یکروز کاری سنگین، کیف چرم سامسونیتش را برداشت و راه خانهرفتن را پیشگرفت؛ امروز مناقصه را باختهبود و صادق تا توانستخفتشداد هنوزم حرفهای Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
اااا
2در منزلشون هستن😃😃
۴ سال پیشسارای
0عالی بود 🙃😘😘
۴ سال پیشمریم سوری
2ای تف به قبر پدرت شهروز بی شرف
۴ سال پیشمهدخت
2چقدر حس پدرانه داره شهروز بیچاره نفس
۴ سال پیشرویا
2یه سوال الان به نفس *** شد یا نه بخاطر کارد حالش بد شدمن متوجه نشدم
۴ سال پیشمعصومه!!!
3اخی نفس 🥲 این شهروز هم که بیخیال واقعا زندگی عالی ولی زیر بار منت لذت داره اخه😒
۴ سال پیشگلی
3چی میشه آقای خجالتی ببینیم آخه این دوره زمونه یه مشت بی حیا تو کوچه خیابونه😁
۴ سال پیشدخترای من
4شهروز جدا پدره گربه میره زیر ماشین آدم دلش میسوزه شهروز چرا اینطوری کرد 😳
۴ سال پیشاسرا
3ریکشن شهروزپیش بینی شده است
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهراد
3خانوم قشنگ تر از پریا کجا هستن آخه خیلی وقته ازشون خبری نیست