عطر رازقی به قلم مهراد رستایی
پارت شصت و پنجم :
خانه دوبارهشور و شوق خودش را گرفت. انگار حیات برگشتهبود و همراهخود هزار سوغاتی آورده.
رستا باآب و تاب از همسفر ها و فضای معنوی آنجا میگفت، از خارجیهایی که حتیکوچکترین اطلاعی از خانهخدا نداشتند اما عاشقانه طواف میکردند میگفت حتی از آنهایی که سعیدر خواندن نماز میکردند و شوق بندگی تصرفشدهخدا شدهبودند.
بعد گذر ششروز زخمهای نفسهم
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
دخترای من
1چرا اینطوری میگی 😳
۴ سال پیشدخترای من
1توکلت ب خدا باشه عزیزم😔 گل بی عیب خداست خدا گفکه از تو حرکت از من برکت 🙏
۴ سال پیشمفتش
2امیدوارم خدا مشکل حل کنه سارای عزیز❤️
۴ سال پیشکردیا
1از درد سخن گفتن او از درد شنیدن ،با مردم بی درد،ندانی که چه دردیست 🗿
۴ سال پیشسارای
1سلام .فدای مهربونی همتون ،ممنونم از دعاهای خوبتون که بهم انرژی دادین،❤❤
۴ سال پیشدختر کوهستان
2ای آنکه طبیب دردهایی این درد ز حد رفت چه می فرمایی؟؟🍂🖤
۴ سال پیشفضولباشی
1خدا رو شکر بعد از مدتها اینا برگشتند خدایی خیلی طول کشید حجشون
۴ سال پیشمهراد
2آدم ها با فشارها پخته میشن مطمئن باش همه چیز درست میشه امیدوارم زندگیت عالی بشه و برات دعا می کنیم.
۴ سال پیشمهدخت
2مرسی قشنگ بود نویسنده جان
۴ سال پیشمعصومه!!!
3این امیر علی و نفس هم چه گیری افتادن، هرکدوم یه جور😂 مرسی🌱
۴ سال پیشدخترای من
2برادر مهراد جان مرسی قشنگ بود 🙏
۴ سال پیشمهراد
3مرسی آبجی جون❤️
۴ سال پیشسامان
3به حق چیزای دیده آقا ما خودمون رو می کشیم طرف یه نگاه کنه بعد واسه این سه تا سه تا گیرش میاد😩
۴ سال پیشدخترای من
2عیبی نداره گریه نکن پسرم ی روزی نوبت شما هم میرسه گل پسر 🙏🌺🧿
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سارای
3سلام دلم خیییلی شکسته، زندگی کردن خیلی بده، ای کاش هیچ وقت به دنیا نمی اومدم خسته شدم خیللللیی😔😔