عطر رازقی به قلم مهراد رستایی
پارت هفتاد و پنجم :
آسمان درختبیجان را به تازیانه میکشید.
نفس کنجکاو به افراد در رفت و آمد نگاه میکرد؛ اینروزها بخاطر بلد نبودن کسبوکار بازار فروشچندانی نمیکرد اما تجربهکار برایشخیلی خوببود و از کار در مغازه خوشش آمد.
چند وقتی بود که به درخواست حاجی در مغازه امیرعلی کار میکرد تا ضرر نکند و کارهای امیرعلی پیشبرود.
میان جمعیتپاساژ چشمش به شهروز، اطل
لطفا صبر کنید...

نرگس
2عکس تابش نیست تصورش سخته تو داستان