پارت هفتاد و پنجم :


آسمان‌ درخت‌بی‌جان را به تازیانه‌ می‌کشید.
نفس‌ کنجکاو‌ به افراد در رفت‌ و آمد نگاه‌ می‌کرد؛ این‌روزها بخاطر بلد نبودن کسب‌و‌کار بازار فروش‌چندانی‌ نمی‌کرد اما تجربه‌کار برایش‌خیلی خوب‌بود و از کار در مغازه‌ خوشش آمد.
چند وقتی بود که به درخواست حاجی در مغازه امیرعلی کار می‌کرد تا ضرر نکند و کارهای امیرعلی پیش‌برود.
میان‌ جمعیت‌پاساژ چشمش‌ به شهروز، اطل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نرگس

    2

    عکس تابش نیست تصورش سخته تو داستان

    ۴ سال پیش
  • سامان

    2

    به به گویا داره عقلش میاد سرجاش

    ۴ سال پیش
  • اسرا

    5

    این شهروز عجیب شجاع شده شقایق ببینه فکربیجامیکنه که

    ۴ سال پیش
کپی شد!