پارت شصت و یک :

روشنی‌سالن از زیر‌ در، اتاق‌تاریک‌ را کمی‌ روشن‌کرده‌بود.
چشم‌های سرخش‌ خبر‌ ساعت‌ها گریه‌ بی‌وقفه‌ را می‌داد، از حصار حسام‌ رها‌ شده‌بود و به امید امیرعلی‌ پاپیش گذاشت و او چه‌رفتاری‌کرد.
طردش کرد، شکستش، ناامیدش‌کرد اعتراف‌کرد که تصمیم‌ به ازدواج‌گرفته و نمی‌خواهدش یعنی‌ برایش یک‌هوسی بیش‌نبود و حالا‌ مثل‌ دستمال‌کاغذی بی‌ارزش کف‌خیابانی افتاده‌بود

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    آقای روستایی رمان تون خیلی خوبه شما اولین نویسنده رمان آنلاینی هستید که درست به موقع ارسال می کنید کمال تشکر دارم اما لطف کنیدهر پارت رو بیشتر بنویسید

    ۴ سال پیش
  • سامان

    3

    یعنی اون خانومه که نفس اونو دید ثمر بود

    ۴ سال پیش
  • اااا

    4

    سلام اقا مهرداد خسته نباشید. شما ک پارت هاتون اماده هست کاش هرروز پارت گذاری میکردین.

    ۴ سال پیش
  • N

    4

    کاش از امیرعلی و نفس میگفتید که چیشدن ؟ خیلی مشتاق بودم بفهمم امیرعلی و نفس چیشدن ؟. ولی بازم پارت خوبی بود دستتون درد نکنه 🙂🎈

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    4

    حسام چ فکری کرده رگشو زده واقعا🤔 به کسی احترام بگذار که براش مهم باشی ثمر اصلا ارزششو نداره 😡 خب خوب شد که نسترن پلیس در جریان گذاشت 🙏 کاشکی از نفس امیر علی هم میگفتی مهراد جان 🌺

    ۴ سال پیش
  • نیکا

    3

    کاشکی همه خدا رو عالم از اعمالشون می دونستن اون وقت دنیا خیلی بهتر می شد

    ۴ سال پیش
  • اسرا

    4

    الان پلیس فیلم دزدی شدن نفس پیداکرده؟

    ۴ سال پیش
  • معصومه

    3

    امدم ببینم چه بلای سر نفس امد که چیزی نبود کی تا یک شنبه صبر کنه

    ۴ سال پیش
کپی شد!