عطر رازقی به قلم مهراد رستایی
پارت شصت و هفتم :
سهروز بعد
در این سه روزگذشته انقدر کار داشتند که به اندازه سه ساعتگذشته بود، به قدریتند که شب و روز را از هم تشخیص نمیدادند.
آفتاب سرد پاییز وسط آسمانآبی نشستهبود و تیغهای گرم خود را به زمین فرو میکرد، هیاهوی بچهمدرسهای ها، شد انگیزهای برای یکشروع جدید در فصل جدید.
اوایل محرمبود و طبقنذری که هادی گردن گرفتهبود امروز را بهتر
لطفا صبر کنید...

سامان
1به جان خودم روش تهدید تا کتک زدن رک امتحان کردم جواب نداده😭😅