پارت شصت و هفتم :

سه‌روز بعد
در این‌ سه روز‌گذشته انقدر کار داشتند که به اندازه سه ساعت‌گذشته‌ بود، به قدری‌تند که شب‌ و روز‌ را از هم‌ تشخیص‌ نمی‌دادند.
آفتاب‌ سرد پاییز وسط‌ آسمان‌‌آبی نشسته‌بود و تیغ‌های گرم خود را به زمین‌ فرو‌ می‌کرد، هیاهوی بچه‌مدرسه‌ای ها، شد انگیزه‌ای برای یک‌شروع جدید در فصل‌ جدید.
اوایل‌ محرم‌بود و طبق‌‌نذری که هادی گردن‌ گرفته‌بود امروز را بهتر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سامان

    1

    به جان خودم روش تهدید تا کتک زدن رک امتحان کردم جواب نداده😭😅

    ۴ سال پیش
  • Y

    1

    برادر یعنی انقدررررر😐😦

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    3

    مرسی 🙏

    ۴ سال پیش
کپی شد!