دوست داشتی؟
رمان ورود عشق ممنوع اثر نیلا

رمان ورود عشق ممنوع

  • به قلم نیلا
  • ⏱️۳ ساعت و ۲۷ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 84.5K 👁
  • 230 ❤️
  • 118 💬

خلاصه رمان طنز ورود عشق ممنوع

ژاله دباغ دختری با اعتماد بنفس پایین که همیشه با تمسخر همکارانش روبروست و هنوز بعد از چندسال سابقه ی کار؛ همچنان کارمند جزء قسمت بایگانی شرکتشونه! با ورود کارمند جوان و شیکپوش جدید به قسمت بایگانی شرکتشون....

قسمتی از متن رمان ورود عشق ممنوع

۷
غمی در سینه‌‌اش بغض شده، گوشهای کز کرده بود، چشمان مشکی و پر از غرورش را به نشانه‌ی تایید بست و سر تکان داد و پرسید:
_ آقای دکتر... بیماریم در چه مرحله‌ایه؟ آیا درمانی داره؟
دکتر بدون اینکه نگاهش کند، نسخه‌ای که در دستش بود را بار دیگر بررسی کرد و گفت:
_ متاسفانه کمی پیشرفت کرده و باید هرچه زودتر شیمی درمانی آغاز بشه، داروهایی که نوشتم رو مرتب مصرف کن و در تاریخی که منشی بهت اعلام میکنه بیا تا ادامه درمان رو پیگیری کنیم، در ضمن امید همه‌ی ما و مرگ و زندگی همه دست خداست.
از شنیدن کلمه‌ی شیمی درمانی احساس کرد سیاهی و غم بر دنیایش خیمه زد. بلند شد و برگه را گرفت. آرام تشکر کرد و مطب را ترک کرد. به نزدیکی خانه رسید و پدر را دید که در حال بازکردن در خانه بود، به او نزدیک شد و پدر که حضورش را احساس کرد ایستاد و قبل از هر چیز نگاهش به طرف پلاستیک داروهایی که در دستش بود سر خورد، چهره در هم کشید و گفت:
_ مگه نگفتم صبر کن تا بیام؟! خواهشا سر این قضیه دیگه استقلال طلبی رو بذار کنار!
آرمین با لبخندی سعی کرد پدر را آرام کند:
_ چشم، قول می‌دم دیگه بدون هماهنگی نرم. دکتر هم خواسته که شما باشین. فقط لطفا به مادر بگو که همراهم بودی، می‌دونی که... حالا باید کلی بازخواست بشم.
پدر کلافه دستی به سروصورتش کشید و در را باز کرد و داخل شد، آرمین پشت سرش در را بست و خود را برای روبرو شدن با مادر آماده کرد؛ روی تخت مشغول سبزی پاک کردن بود و با دیدنشان، نگران به استقبالشان آمد.
_ چی شد اکبر؟! دکترش چی گفت؟! باید چیکار کنیم؟!
پدر نیم نگاهی به آرمین کرد و سری تکان داد:
_ آروم باش آذر! فعلا بهش دارو داده، باید روند درمان رو طی کنه دیگه، بقیه‌ش هم توکل به خدا...
مادر رد نگاه پر از غمش را روانه صورت آرمین کرد. نگاه گرفت و به سمت تخت رفت؛ نمی‌خواست آرمین شاهد باریدن چشمانش باشد، آرمین سری تکان داد و رو به پدر لب زد:
_ من می‌رم اتاقم کمی استراحت کنم.
_ برو پسرم.
در اتاق را بست و روی تخت دراز شد و چشمانش را بست، دلش می‌خواست ساعت‌ها در تاریکی مطلق زانو بغل بگیرد و فکر کند. تلفنش زنگ خورد و با بی میلی دستش را به میز کنار تختش رساند و گوشی را پیدا کرد. با دیدن اسم نوید رد تماس داد، حوصله‌ی این یکی را نداشت؛ ولی نوید به این راحتی دست بردار نبود، دوباره تماس گرفت و ناچارا جواب داد:
۸
_ الو نوید...
صدای بلند نوید گوشش را آزار داد، بلند شد و نشست.
_الو... کجایی تو پسر؟ حالا دیگه رد تماس می‌دی؟
دستش را لابلای موهایش برد و با بی‌حوصلگی لب زد:
_ نوید حوصله ندارم. کاری داری بگو.
_ معلومه که کار دارم، استادا سراغت رو می‌گیرن. چی بهشون بگم؟ استاد زاکری که گفته فقط با دلیل موجه باید برگردی.
پوزخندی زد و گفت:
_ هه... چه دلیلی موجه‌تر از این که دارم می‌میرم!
نوید پس از مکثی کوتاه، با نگرانی پرسید:
_ راستی رفتی دکتر؟ چی شد؟ چی گفت؟
_ بیخیال نوید... میام دانشگاه می‌بینمت برات تعریف می‌کنم.
_ باشه... باور کن نگرانتم، حتما بیا، منتظرم.
_ اوکی میام.
پس از خداحافظی از نوید، از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و خواست از تخت پایین برود که دستگیره‌ی در به صدا در آمد و قامت مادر میان چهارچوب در قرار گرفت.
_ بیدار شدی؟ چند باره دارم میام اتاقت، دلم نیومد بیدارت کنم.
به روی مادر لبخندی زد و جلو رفت و شانه‌هایش را در دست گرفت:
_ چه‌قدربه فکر منی مادری؟! من دیگه بزرگ شدم باید بتونم گلیم خودم رو از آب بکشم.
مادراخمی کرد و خود را از میان دستانش رها کرد:
_ ای مادرقربونت بره... گلیم‌ چیه؟ آب چیه؟ بیا شام بخور. در ضمن برای مادر بچه همیشه بچه است حتی اگه صدسالش بشه!
مادر نگاهی به داروها انداخت و ادامه داد:
_ مادر داروهات رو فراموش نکنی بخوری.
آرمین چشمی گفت و بیرون رفت. آذر در اتاق او ماند و روی تختش نشست، چشم چرخاند به جای جای اتاق، و یکی یکی خاطرات از ذهنش عبور می‌کرد؛ به کتابخانه‌ی کوچک آرمین که با شوق و ذوق درست کرده بود، به لپ تاپی که به تازگی برای رفتن به دانشگاه خریده بود، به میز تحریرو ...
چشم‌هایش باریدن گرفت، ولی حتی این از اندوه جانکاهش کم نمی‌کرد. دردهای کهنه‌اش را به یاد آورد؛ بی‌کسی هایش، بی پدری و کودکی سختی که داشت، رنجی که مادرش برای بزرگ کردن او و دو خواهروبرادرش کشیده بود. ازدواجش با اکبر را به یاد آورد، پسر محجوب و سر به زیری که نسبتی به جز همسایگی با آذر نداشت، اولین روزهای ازدواجشان در اتاق کوچکی از خانه‌ی پدری اکبر آغاز شده بود، از صفر شروع کرده بودند و بعد از سال‌ها سختی توانسته بودند خانه‌ی کوچکی بخرند. روزهایی که از شادی خانه خریدن مدام سجده شکر به جا می‌آورد را به یاد آورد.
با صدای آزیتا از خاطرات دور شد و به زمان برگشت.
_ مامان؟! ما سر میز شام منتظریم چرا نمی‌یای؟!
آذر اشک هایش را پاک کرد و بلند شد. نگاهش را از نگاه نگران آزیتا گرفت و از اتاق خارج شد.
۹
_بیخیال نوید، دستت رو بکش! یکی میاد رد می‌شه زشته...
نوید نگاهی به دور و بر انداخت و رفت روی چمن‌های باغچه‌ی وسط دانشگاه ولو شد، دستانش را زیر سرش در هم قفل کردو به بیتا که دنبالش می‌آمد نگاه کرد، سرتاپایش را از نظر گذراند و با دیگر دخترهایی که تابه‌حال با آنها رابطه‌ی دوستی داشت، مقایسه کرد. تفاوت چندانی نمی‌دید. دیگر چیزی که برایش جذابیت عمد‌ه‌ای نداشت ظاهر بود! دنبال دختری مغرور بود که برای به دست آوردنش تلاش کند ولی دخترهایی که تابه‌حال دیده بود، همه خودشان ابتدا به او تمایل نشان داده بودند. بیتا آمد و روبرویش روی نیمکتی نشست و گفت:
_ نوید خیلی لوسی! مگه قرار نشد دیگه به کسی توجه نکنی؟
نوید روی پهلو چرخید و با لبخند گفت:
_ بیخیال بابا، حساس نباش دیگه...
بیتا چشمانش را که با ریمل و خط چشم حسابی آرایش کرده بود تنگ کرد و تهدید وار به او خیره شد. نوید با دست اشاره کرد و گفت:
_حالا چرا اونجا نشستی؟ بیا اینجا کنار من، کارت دارم.
بیتا که نیشش باز شده بود؛ بلند شد که به خواست او عمل کند ولی با دیدن آرمین که از ته حیاط دیده می‌شد، اخمی کرد و گفت:
_ عه! مزاحمم پیداش شد!
نوید متعجب و کنجکاو بلند شد و رد نگاه بیتا را گرفت و به آرمین رسید:
_ آرمین رو می‌گی مزاحم؟! این بدبخت کی مزاحمت ایجاد کرده؟
کیفش را روی دوشش انداخت و موهای روی پیشانیش را مرتب کرد و گفت:
_ الان دیگه... ببین من رفتم سر کلاس؛ از این دوستت که سیر شدی قرار بذار بریم یه وری همدیگه رو ببینیم.فعلا…
نوید خودش را تکاند و در حالی که برای آرمین دست تکان داد، در جواب بیتا لب زد:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان ورود عشق ممنوع
  • سارا

    0

    این زمان رو من قبلا خونده بودم می خواستم دوباره بخونم که فهمیدم اشتباهه لطفا اصلاح کنید

    ۲ هفته پیش
  • ساغر

    0

    رمان خوبی بود

    ۴ هفته پیش
  • نیلو

    2

    نظراتی،که میذاریم مهم نیست الان ؟؟چندنفر چندماه قبل گفتند رمان اشتباهه ولی درست نشده.کامنت می گذاریم که شما مدیر برنامه اشکالاتی اگر هست درست کنید.

    ۲ ماه پیش
  • نیلو

    3

    رمان رو که باز میکنی بجای ورود عشق ممنوع رمان نوشداروی عشق میاد لطفا درستش کنید باتشکر❤️

    ۲ ماه پیش
  • مهرا

    9

    چرا اسم رمان ی چیزه واردش میشم یه رمان دیگه رو گذاشته کلا؟؟؟؟؟؟!!!

    ۶ ماه پیش
  • آتنآ

    2

    چرا خلاصه اش به متن چیزی گذاشته نمیخونه این رمانه راجبه یه پسریه که سرطان داره بعدشم اصن به ژانرش که عاشقانه طنزه نمیخونه بعد به اسمشم حتی نمیخونه😐

    ۲ ماه پیش
  • Mini

    2

    این رمان اصلا ورود عشق ممنوع نیست چرا پیگیری نمیکنید اینهمه با هزار بدبختی پیداش کردم آخرم هیچی

    ۳ ماه پیش
  • نرجس

    0

    بدبخت داشت دوستشو میگفت چقدر منحرفین بعدشم شما باید تو اینجا نظرتون درباری رمانو بگین نه اینک حاشیه بسازین

    ۸ ماه پیش
  • ۲۳مینا

    1

    خلاصش مال یه رمان دیگست؟ ولی رمانش عالیه اشک منو در اورد👌🏻😍

    ۱۰ ماه پیش
  • نگین

    11

    دانلودش کردم ،وقتی قسمت ها رو باز میکنم یه رمان دیگه باز میشه😐 رمانی که میخوام ورود عشق ممنوع هست اما رمانی که باز میکنم نوش داروی عشقه😐😐

    ۱۲ ماه پیش
  • hosna

    2

    خیلی قشنگ بود ولی کاش بیشتر ادامه میدادید

    ۱ سال پیش
  • یگانه

    0

    چرا دانلود نمیشه کرد ؟

    ۱ سال پیش
  • بتمن

    1

    نظری ندارم

    ۲ سال پیش
  • الهه

    1

    کوتاه ومختصر ومفید وصد البته بسیاربسیار بسیار زیبا.خیلی از خوندنش لذت بردم

    ۲ سال پیش
  • Fatemeh

    2

    خیلی خوب بود من خوشم اومد ولی کاشکی فصل دومم داشت

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!