پارت صد و سی :

| پگاه |
کلید رو از داخل قفل، بیرون کشیدم و تا درب رو به عقب هل دادم، کولاکی از خاطرات مثل پتکی داغ به صورتم برخورد کرد.
بالاخره بعد از پنج سال‌ برای اولین بار پا گذاشتم تو خونه‌ی خودمون...
خونه‌ای که همون شب کذاییِ ربوده شدن‌مون توسط طاهره، ازش بیرون اومدم و تا همین لحظه حتی برای یکبار هم بهش سر نزدم.
دستم‌و روی قلبم گذاشتم و نفس‌های عمیق و صدادار کشیدم.
دست‌های سلین نا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نازی

    1

    عالییی بود مرسی از این پایان زیبا

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نوش نگاهت خوشگلم❤️

    ۲ ماه پیش
  • اشرف

    1

    خدا قوت نویسنده جان خیلی زیبا بود بسیار لذت بردم قلمت مانا عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نوشِ نگاهت عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • Aylar

    1

    عالیییی دستت درد نکنه حدیث جون واقعا شاهکار ساختی قلمت خیلی خوبه منو به گریه انداخت و همینطورم شادم کرد ممنون 😍❤️

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مرسی از همراهیت آیلار جان🩷

    ۳ ماه پیش
  • نازی

    1

    سلام عزیزم من الان رمان رو تمام کردم تقربا عالی بود خسته نباشید 😘🤩

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مچکرم 🌸🩷

    ۳ ماه پیش
  • ریحان

    0

    رمان خیلی عالی بود خسته نباشی وقیمت ماندگار عزیزم

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ممنون عزیزدلم❤️

    ۳ ماه پیش
  • نسترن

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خسته نباشی جانم❤️

    ۳ ماه پیش
  • ⁦;⁠)⁩

    1

    رمان خیلی خوبی بود مرسی از نویسنده عزیز بابت این قلم زیباش 🌹🌹

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مرسی از شما که مطالعه کردید🤍🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    اوخی خیلی پایان زیبایی داشت 💗💗 ممنون حدیث جان قامت مانا 💜💜💜💜

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    قلمت اشتباه زدم قامت 🤭😘

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیت جیگر❤️

    ۳ ماه پیش
  • تارا

    0

    یعنی یہ حسی دارم کہ نمیتونم توصیفش کنم 🥺،خیلی خوشحالم کہ رمان اینطوری تمام شد و البتہ از دست حدیث ھم حرصی 🤨کہ وسط رمان اونطوری با مرگ ارسلان شوکہ و غصہ دارم کرد ولی در ھر حال ممنون بابت قلم حرفہ ای و وقتی کہ برای نوشتن این رمان زیبات گذاشتی و صمیمانہ سپاسگزارم 🙏 تو رمان جدیدت منتظرم باش😉

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مرسی از تو که همراهی کردی عزیزدلم🥹♥️🫂

    ۳ ماه پیش
  • ناز بانو

    1

    رمان قشنگی بود اولش فکر کردم خیلی معنی هست که یک دختر گستاخ و بی ادب و الکی یکی ببره خونش ساکن کنه کلی بعدش خیلی جالب شد و پر از چالش بود دم نویسنده گررررررم

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مچکرم 🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • درسا

    2

    رمان بسیار خوبی بود ممنون از قلم زیباتون🌹🩷

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مرسی از چشم‌های قشنگت که مطالعه کرد♥️

    ۳ ماه پیش
  • زینب

    1

    رمان فوق العاده ای بود حدیث جون مرسی 😘😘😘

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    فدات عزیزم. ممنون از همراهیت🤍

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    1

    بی شک یکی از بهترین رمان هایی بود ک خوندم ممنون از قلم زیبات ❤

    ۴ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    سلامت باشید ❤️

    ۴ ماه پیش
  • یسنا ‌:)

    0

    دلم میخواد گریه کنم واقعا ، برای عشق بین این دوتا و همینطور دلم میخواد ارسلانو کتک بزنم بیتربیتو ، وقتی فهمیدم شهید شده اصلا یطوری شدم میخواستم زار بزنم ولی خداروشکر نشده :)) خیلی رمان قشنگی بود ، به وقتش باعث خنده ی من شد و به وقتش هم باعث غم من . .

    ۴ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    رمان هم مثل زندگی‌های واقعی، پستی و بلندی زیاد داره. مچکرم از همراهیت یسنا جانم ♥️🌱

    ۴ ماه پیش
  • یسنا

    0

    بله درسته ، باید اعتراف کنم قلم فوق العاده ای دارید 💗

    ۴ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    عزیزی❤️

    ۴ ماه پیش
  • Zahra

    1

    وایییییی خیلی قشنگگگ بوددد یجاهایی از ته دل میخندیدم یجاهایی واقعا گریم کردممم 🥲 یجاهایی هیجان زده میشدم و سوپرایز چون فکرشم نمیکردم چ اتفاقایی قرار بیوفته و در اخرر مرسی بابت این رمان قشنگت حدیث جان قلمت ماندگار باشه 🤌🏻✨️

    ۴ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ممنونم زهرا جان❤️

    ۴ ماه پیش
کپی شد!