پارت صد و بیست و هشتم :

نگاهِ دو دل و پر از تردیدی به ساختمون انداختم.
واقعاً نمی‌دونستم رفتنم به تهران بعد از دوسال کار درستیه یا نه؟
انگار یه نیروی ناشناخته‌ای بی‌اختیار من‌و به سمت رفتن هُل می‌داد.
از طرفی به‌خاطر اصرارهای آرتان، یه جورایی تسلیم شده بودم و در واقع دیگه هیچ راه برگشتی از تصمیمم نبود.
چمدون خودم و آرتان رو توی صندوق عقب جا دادم و بعد از خداحافظی با رضا، سوار ماشین کیسان شدم و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    0

    طاهره نکبت زد زندگی همشونه خراب کرد حرومزاده

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آروم باش🥲😂

    ۳ ماه پیش
  • خواننده

    0

    باورم نمیشه داره تموم میشههههه من نمیخوام رمان تموم شه بعد آواره میشم تا وقتی بگردم دنبال رمان جذاب دیگهههه ولی حدیث جون فکر کنم رمان جدیدت آشوب خیلی باحاله امروز تو روبیک خلاصه اش رو گذاشتی خیلی خفن بوددددد

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    قشنگم منتظر رمان جدید باش، انشالله بزودی❤️

    ۵ ماه پیش
  • مرضیه

    0

    چرا امیر علی رو پیش خودش بزرگ نمی کنه درسته که نیاز به پدرش داره ولی اگر داره اون مکان بهش آسیب میزنه باید دور شه

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چون پدرش زنده‌ست

    ۵ ماه پیش
  • دیانا

    2

    با ۱۵ سال سن، چقدر با حرفای امیر علی موافقم و با گوشت و پوستم درکس میکنم😔

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    متأسفانه همگی توی این مدت مشکلاتی رو درک کردیم که فراتر از حد سن‌مون بود💔

    ۵ ماه پیش
  • دیانا

    1

    دقیقااااا😔🖤🥀

    ۵ ماه پیش
  • محرابی

    1

    ممنون زیبا وغم انگیز. الهی بگردم بچه چقدر افسرده ست خدابرای همه شون درست کنه ازاین حال بد بیرون بیان

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    🙃✨

    ۵ ماه پیش
  • سعادت

    0

    حدیث جون خیلی بلا شدی 😎😎 اشکال ندارد ما هم صبر مان زیاد است

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    انشالله که همینطور باشه😂

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    امیدوارم ارسلان زنده باشه 🥹

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    منتظر پارت جدید باشید

    ۵ ماه پیش
  • حاج خانم

    1

    پلیسی چیزی نباشه

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ممکنه باشه

    ۵ ماه پیش
  • زهرا z

    2

    عالی مثل همیشه خسته نباشی کی پشت پگاه بود که پوریا خشک شد نگاهش🤔🤔

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مچکرم. انشالله فردا معلوم خواهد شد💕

    ۵ ماه پیش
  • نفس

    0

    مرسی حدیث جون لطف کردی بریم جلو ببینیم چی میشه

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بریم😉

    ۵ ماه پیش
  • عسل

    1

    حدیث جون بازم گل کاشتی به نظر منم ارسلان زنده هست و همین روزا که پگاه تهران هست میاد دیدنشون و هم اینکه چرا روی سنگ قبر نوشته بود شهید گمنام؟!

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    سلام، ممنونم عسل جان💓ماجرای شهید گمنام فردا توی پارت جدید مشخص می‌شه

    ۵ ماه پیش
  • یاس

    2

    با وجود همه اینها بازم نمیتونم شهادتشو ب خودم بقبولونم🙃

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ارسلان انقدر طرفدار داشت و نمی‌دونستم؟!

    ۵ ماه پیش
  • یاس

    0

    من زمانی شروع ب خوندن کردن ک نزدیک ۹۰ پارت یا شایدم بیشتر گذاشته شده بود و ارسلان و پگاه هم باهم ازدواج کرده بودن،بخاطر همین از اولشم تو چشم من این دونفر برای هم بودن🙃🎈

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    تا آخرش برای هم خواهند بود🤌🏻♥️توی هر شرایطی

    ۵ ماه پیش
  • یاس

    0

    ایولللل💃❤️🎈

    ۵ ماه پیش
  • نفس

    0

    چرا احساس میکنم ارسلان زندهس

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    باید ببینیم چی می‌شه :)

    ۵ ماه پیش
  • هانا

    1

    یه سوال شهید گمنام مگه نیست ؟؟؟ یعنی اینکه معلوم نیست کین بعد چطور اینا فهمیدن ارسلان ؟؟

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    صبر کنید

    ۵ ماه پیش
  • ژینا

    1

    حرفای امیرعلی اشکمو درآورد چی میکشه این بچه 😭😭هر چی میریم جلوتر بیشتر به این نتیجه می رسم که ارسلان زندس

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آره خیلی بده بچه‌ی سیزده ساله این حرفارو بزنه :)

    ۵ ماه پیش
کپی شد!