پارت صد و بیست و نهم :

- سلام، خانوم فرهمند؟!
با اندکی مکث، رد نگاه پوریا رو گرفتم و به عقب چرخیدم.
و با دیدن مَردی چهارشونه با ریخت و قیافه‌ای عجیب و صورتی که رد زخم و چاقو درش مشخص بود، بزاق دهنم رو با ترس فرو فرستادم.
و برای لحظه‌ای یاد اضطراب پنج سال پیش و ترس از اون موتوریه افتادم.
سعی کردم نگاهم‌و روی چشم‌های مشکی و نافذش حفظ کنم و اونقدر تابلو؛ ترسم رو با وارسی لباس و هیکلش نشون ندم:
- خود

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ارسلان انگار رنگ و لعاب واقعی می‌ده به این رمان 🥹🫠

    ۳ ماه پیش
  • ۲۹سهیل

    1

    مرسی که بعد از اشک غم اشک شوق نصیبمون کردید

    ۳ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😁🙏🏻

    ۳ ماه پیش
  • فیوزپفیوز خوشحال

    0

    وااااایییی اشک شوووووق وای خیلی احساساتی شدممممم چراغام دارن بندری میرنننننننننن🥹🥹🥹🥹

    ۴ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    جون دیگه

    ۴ ماه پیش
  • Biti

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    چقدر خوشحال شدم که خوشحال شدی😁😍

    ۴ ماه پیش
  • زن حدیث

    0

    تو تازه شروع کردی بخونی؟ از کی شروع کردی فضولی نیستمااااا فقط کنجکاوم🤣

    ۴ ماه پیش
  • Biti

    0

    من دوشنبه شروع کردم به خوندن دیشب ساعت پنج صبح تمومش کردم,🤣🤣

    ۴ ماه پیش
  • زن حدیث

    0

    ماشاالله قدرت🤣

    ۴ ماه پیش
  • Biti

    0

    میگم حدیث رمان جدید شروع نکرده بنویسه ؟اگر نوشته معرفی کنین برم بخونم

    ۴ ماه پیش
  • زن حدیث

    0

    فعلا نیومده

    ۴ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نازم رمان "آشوب" بزودی منتشر می‌شه

    ۴ ماه پیش
  • خواننده

    0

    ای جونممممم اینن پارت عالی بودد نظرم نسبت به ارسلان عوض شده😀😀😀

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    الحمدلله 😂✨

    ۵ ماه پیش
  • مرضیه

    0

    ارسلان گناه داره از خیر منت کشی می گذرم خودش فعلا با مرگ مادرش و بیماری مادرش و اون تخم دو زردهش آرتان و شکستگی پگاه کنار بیاد کافیه

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    تخم دو زرده!😂

    ۵ ماه پیش
  • فن پگاه و پوریا

    2

    از ی طرف خوشحالم که واقعا ارسلان نمرده و از ی طرف برا اینکه فردا پارت آخره ناراحتم ، از اینکه دیگه پگاه و پوریا و خواهر برادری های بینشون ،ارسلان ،آرتان ،سلین ،کیسان ،ساحل ،امیر ،امیر علی و اتفاقای بینشون دیگه نیست ناراحتم ای کاش تموم نمیشد 🥺🥺

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    هر آغازی یه پایانی داره دیگه🙃✨وضعیت که آروم‌تر شد رمان جدید جایگزین می‌شه❤️

    ۵ ماه پیش
  • فن پگاه و پوریا

    0

    بی صبرانه منتظر رمان جدیدت هستم حدیث جان 😊♥️

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    انشاالله بزودی...

    ۵ ماه پیش
  • فن پگاه و پوریا

    0

    تو این شرایط این پارت باعث شد لاقل یکم حالم بهتر بشه ، واقعامرسی حدیثیییی♥️♥️

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خوشحالم که یکمی حال‌تون عوض شد❤️🤲🏻

    ۵ ماه پیش
  • فن پگاه و پوریا

    0

    واییییییییییی دیدی گفتم ارسلان زندست، حدیث نمیدونی چقدر خوشحال شدم🥹🥹🥹🥹

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بالاخره استیکر گریه ندیدم تو پیامت😁😍

    ۵ ماه پیش
  • دیانا

    1

    وای وای وای. چقدر زنده بودن ارسلان دلم و اروم کرد.حدیث شاید باورت نشه ولی با لحظه لحظه ای قسمت رمانت اشک ریختم.خونه ما سمت پادگان هاس و وقتی موشک میخوره بهشون میبینیم که چطور سرباز ها زخمی و شهید میشن. واقعا وحشتناکه. دلم خیلی پره. دلم گریه میخواست که با خوندن رمانت برای لحظاتی تونستم گریه کنم راحت❤

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    دیانا جانم خیلی مواظب خودت باش و دعا کن که وضعیت کشور به حالت عادی برگرده🤲🏻♥️ انشاالله توی پارت فردا یکمی از مشکلات این روزا دور خواهیم شد

    ۵ ماه پیش
  • دیانا

    0

    همچنین عزیز دلم. تو هم مواظب خودت باش انشالله. واقعا از ته دلم امیدوارم که وضعیت کشور به ارامش کامل و ماندگاری برسه.😔🖤

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    انشاالله 🤲🏻💓

    ۵ ماه پیش
  • محرابی

    1

    ممنون وای که چه خوب ارسلان زنده ست. بااین خبر بدِ که امروز شنیدیم زنده بودن ارسلان یکم حالمو بهتر کرد

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بله اتفاقاً قصدم از این پارت همین بود که بعد از مدت‌ها برای یکمم که شده لبخند به لب‌هامون بیاد 🙏🏻♥️

    ۵ ماه پیش
  • نفس

    1

    خوب خدارو شکر ارسلان هم زندس وله خانواده برمی گرده راست میگن پایان شب سیه سفید است ممنون حدیث جون

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ممنون زیبا♥️🤌🏻

    ۵ ماه پیش
  • هانیه

    1

    امروز از صب حالم خوب نبود. همش استرس داشتم ولی با خودن این پارت حالم بهتر شد 🙃❤️😇 ممنون نویسنده عزیز قلمت مانا

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    خداروشکر عزیزم💓

    ۵ ماه پیش
  • هانیه

    3

    واییییییییییی خدااااااا ارسلان زندس من گفتم امکان نداره ارسلان بمیره 😭😭😭😭😭😭😭😭😭 از خوشحالی نمیدونم چیکار کنم چجوری تا پارت بعدی صبر کنم 😭🤕 وای اگه بفهمه بچه هم داره خیلی خوشحال میشه 🙃😍😇😇😇😇😇😇😇😇😇😇😇😇😇😇😇😇😇😇😇😇😇

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    انشالله فردا پارت آخر ارسال می‌شه♥️

    ۵ ماه پیش
  • ژینا

    1

    میدونستمممم نگفتم زندس واااای پارت بعدی چه پارتی بشه به به اصلا امکان نداشت ارسلان بمیره نقش مهمی تو رمان داشت اگه میکرد رمان قشنگیشو از دست میداد

    ۵ ماه پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    پارت بعدی قراره همه‌ی غصه‌هارو بشوره ببره🤲🏻

    ۵ ماه پیش
کپی شد!