پارت شصت و دوم :

از آن طرف آصف چهارمین باری بود که کل عمارت را کامل می‌دوید. صدای زنگ در، آصف را به خود آورد. نفس‌زنان خودش را به در رساند و آن را باز نمود.
به هنگام گشودن در، مردی میانسال با کت‌وشلواری اتوکشیده و لبخندی رسمی، مقابلش ایستاده بود. سبیل مرتب و عطر تلخش، حضورش را جدی‌تر می‌کرد. چهره آشنا بود و آصف نیازی به فکر کردن نداشت. پس لبخندی به لب آورد و در حالی که هنوز نفس‌های منقطع می‌کشید، گفت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    1

    عالی بود مرسی بانو جان 🩷🩷🌸🌸

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فدات بشم

    ۸ ماه پیش
  • محیا

    2

    ای پناه شیطون بلا😉😉😉😀😀😀

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😁☺️

    ۸ ماه پیش
  • راز

    2

    منم میخوام برام لباس انتخاب کنن

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    حسودی گل من 😂😂

    ۸ ماه پیش
  • هانیه

    1

    عالی بود بانو جان 🙃🦋👌🏻

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فدات

    ۸ ماه پیش
کپی شد!