افول دیدگانت به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت هفتاد و پنجم :
اما به یک باره صدای بوق متعدد ماشینی باعث شد پرهام و آصف به خود بیایند و یک راست با دویدن خود را به در برسانند. باز شدن در همانا و دیدن صورت بشاش و ذوق زدهی سرگرد شادمهر پایدار همانا که با صدایی محکم و هیجانزده گفت:
«رد پناه مهرجو رو پیدا کردم!»
آصف که گونه و بینیاش از بابت بودن زیاد در هوای سرد بیرون عمارت کبود شده بود با ناباوری پرسید:
«چی... گفتی؟!»
شادمهر لبخند زد، ک
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا رمضانی | نویسنده رمان
☺️❤️نمیفته
۵ ماه پیشمحیا
1امیدوارم برای هیچ کدومشون اتفاقی نیفته 💔💔🧡🧡🧡🧡
۵ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
امیدوارم
۵ ماه پیشفاطمه
1دستتون درد نکنه واقعا نویسنده های عزیز عالی بود امیدوارم پایان خوشی داشته باشه🙏🌹
۵ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
قطعا همینطوره نگران نباش گل
۵ ماه پیشتارا
5وای گلم عالی بود ولی یه پارت هدیه هم مهمونمون میکنی بانو جان
۵ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
دیگه پارتهای اخریم از من هدیه نخواه 🤧🤧
۵ ماه پیشتارا
1چشم بانو جان قلمت مانا عزیزم
۵ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
فداتم عزیزم
۵ ماه پیشآمنه
1بانو باور کنید دل من هم گرفته بود و حتی میتوانم بگم نفسم یواش بود انگار اونجا بودم ومیترسیدم پرویز بفهمه اخه چکار میکنید بانو
۵ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
ای جانم عزیزم... یه خبر خوش بهت بدم که یادمه یک بار شما و چند نفر از دوستان تو خصوصی ازم خواستن رمان تو سبک اربابی بنویسم و استارتش یک هفته ای هست خورده و انشالله به محض درست شدن کاور و چند مورد دیگه پارت گذاریش تو پلتفرم شروع میشه😊
۵ ماه پیشسوگند
2چه هیجانی شده بی صبرانه منتظر بقیه رومان هستیم ممنون ازت بانو جان 😘
۵ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
فدات بشم که زیبا
۵ ماه پیشافسون
2خیلی نفس گیر بود برای تمام کسایی که منتظرند عزیزشونپیدا بشه ممنون
۵ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
❤️😢 واقعا سخته امیدوارم هیچکس به این درد مبتلا نشه
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
هانیه
1امیدوارم که اتفاق بدی نیوفته 💔🥀