افول دیدگانت به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت هفتاد و چهارم :
سکوتی سنگین و سرد در فضا حاکم شد، سکوتی که گویی زمان را متوقف کرده بود. سپس پرویز، با نگاهی سنگین و پر از راز، ادامه داد:
«میدونی کی پشت مرگ بابات بوده؟»
پناه چشمانش از این سوال در وحشت آمیخته شد. یاد سخن شادمهر پایدار افتاد که گفته بود روش قتل پرویز تصادف نبوده؛ اما ترس، او را از پرسیدن بازداشت! سکوتش به پرویز مجال داد تا سخن بگوید و حال خراب پناه را بدتر از این کند.
«پسر عمه
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا رمضانی | نویسنده رمان
بله بله حست ماشاالله قوی
۵ ماه پیشافسون
1مرسی ازخواب و توجهی که به خواننده هات داری 💯💞💖
۷ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
عزیزی که ❤️
۷ ماه پیشهانیه
1وای پناه مار تو استینت پرورش دادی😐
۷ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
🤧🤧
۷ ماه پیشمحیا
0امیدوارم نفر بعدی که پرویز میکشه عمه ی پناه باشه همه کارا زیر سر اونه💔💔💔🥺🥺🥺
۷ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
عاوووو چه خشن 😂
۷ ماه پیشافسون
1خیلی قشنگ داستان و آدمهاش و بردی سمت خنجری که همیشه از نزدیکان بهت فرو میشه دردش فراموش نشدنی ممنونم
۷ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
فدات بشم عزیزم
۷ ماه پیشمحیا
0َوای چرا ردیاب دارن نمیرن دنبالش دس دس میکنن
۷ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
ردیاب دارن؟ 🤔 دخترم ردیاب کجاست بگو منم متوجه بشم شاید حواسم نبوده و اشتباه کردم
۷ ماه پیشآمنه
2راست که میگن زخمهای بزرگ رو انسانهای نزدیک بهمون میزنند که برای خودمون و حتی اطرافیان باور کردنی نیست ممنون بانو
۷ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
دقیقا و باز هم ادب نمیشیم
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

هستی
0بابااااا ببینننن من از قسمت ۱۳ بود یادم نیست دقیق نظر گذاشتم که این عرفان اصلا حس خوبی بهم نمی ده اینم نتیجششش😩