پارت شصت و سوم :

چشمان آصف گشاد شد، مردمک‌هایش برای لحظه‌ای فرو رفت و سرش را چنان به سمت پناه چرخاند که صدای شکست قلنج گردنش در فضا طنین‌انداخت. پناه حتی بدون دیدن فهمید بادیگاردش شوکه شده است؛ پس بی‌درنگ پرسید:
«چرا اینقدر تعجب کردی؟ حرف عجیبی زدم مگه؟»
آصف، در حضور کلام او، به خود آمد و با نگاه سرد و خسته‌ای که به ویترین مغازه‌ها دوخته بود، پاسخ داد:
«من بلد نیستم چی رو انتخاب کنم! یعنی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطیما

    1

    عالی بود خسته نباشید عزیزم 😍😍😍😍

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    سلامت باشی

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه

    3

    فقط برای خودش بپوش غیرت مردای ایرونی رو دست کم نگیر عالی بود عزیزم 😍😍😍

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    اونم کی یکی مثل آصف ☺️

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    اره واقعا 😄😄😄

    ۸ ماه پیش
  • هناسه

    2

    ای جانم فقط برا خودش بپوش تا فیض ببره.❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😂💃

    ۸ ماه پیش
  • دلارام

    2

    کمی ذوق میکنیم بلاخره دارن یه حرکتی میکنن

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    بله بله 💃

    ۸ ماه پیش
  • محیا

    2

    صد آفرین به آصف👏👏داری کم کم راه میای پناه هم همینو میخواد. حیف که بد جایی تموم شد

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    حیف! قصد آزار از سمت نویسنده بر شما 😂❤️

    ۸ ماه پیش
  • سرو

    3

    آخه این چکاری که تو بااین آصف بدبخت میکنی ولی خوشم آمد گفت میخرم ولی فقط برای من میپوشی جون به تو

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    جمله‌ی محبوب همه همین بود که آصف گفته

    ۸ ماه پیش
  • بانو

    3

    پارت هدیه لطفا خیلی جای حساسی تمومش کردین

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    دیر تونستم آن بشم وگرنه یه پارت هدیه میذاشنم انشالله فردا

    ۸ ماه پیش
  • بانو

    4

    قلمتون مانا نویسنده عزیز شما رامان هاتون بی نظیر

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    فدات بشم عزیزم

    ۸ ماه پیش
  • راز

    3

    کاشکی یکی هم واسه ما میخرید

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    دیگه پول نداره😂

    ۸ ماه پیش
  • هانیه

    4

    ای جان می خره برات ولی باید برای خودش بپوشی 😅👌🏻

    ۸ ماه پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    پس چی فکر کردی 😊😁

    ۸ ماه پیش
کپی شد!