افول دیدگانت به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت هفتاد و سوم :
آصف با قدمهایی سنگین از ماشین بیرون آمد و خواست به سمت خانه برود که با صدای آشنایی متوقف کرد شد:
«آقای میرزاده!»
سرگرد شادمهر پایدار، با همان یونیفرم سنگین و نگاه جدی، مقابلش ایستاده بود.
چهرهاش خسته اما مصمم بود؛ او هم در این سه روز پی تمامی مدارکی که میتوانست با آن پناه مهرجو را پیدا کند گشته اما انگار دخترک آب شده و به زمین نفوذ کرده یا شاید بخار شده و به آسمان صعود کر
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا رمضانی | نویسنده رمان
دقیقا
۷ ماه پیشمحیا
0امیدوارم اونی که دستور داده برادرشوبکشن یکی از همونایی باشه که پرویز به قتل رسونده تا قربانی ها بیشتر نشن
۷ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
🤲🤲
۷ ماه پیشهانیه
2وای چقد جنایی و هیجانی شد 😱😑 طفلی اصف که نمیدونه چیکار کنه طفلی پناه که گیر یه آدم روانی افتاده 💔
۷ ماه پیش
زهرا رمضانی | نویسنده رمان
باید براش نذر کنیم تا سالم و سلامت به دست آصف برسه
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

محیا
0چقدر این مرد مرموز و بیشعور اخ پناه چه گناهی کرده البته میدونه اسیف بخاطر پناه هر کاری میکنه