پارت بیست و هفتم :

چشمانش همچنان بسته بود اما با ورود ماه‌چهره و پیچیدن عطر آشنای او در هوا ناخواسته نفس عمیقی کشید. بدون اینکه چشم‌هایش را باز کند گفت:
- سلام.
ماه‌چهره جلو رفت و سینی صبحانه را روی میز گذاشت.
- آقا کتابا رو همینجا بذارم یا برگردونم به جای قبلیشون؟
- بمونه همینجا.
- چشم.
چند لحظه بی‌حرکت و بلاتکلیف کنار میز ایستاد. با این که تمام دیشب بدون اینکه لحظه‌ای چشم روی هم بگ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساجده

    1

    عالی خسته نباشی

    ۱ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم 💜🦋

    ۱ سال پیش
  • ساجده

    4

    اخ بچم چطوری اون همه برنج رو پاک کنه با این خستگی

    ۱ سال پیش
کپی شد!