اشک های ماه به قلم حانیه باصری
پارت بیست و سوم :
هر دو برگشتند.
امیر ارسلان بالای پلهها ایستاده بود و با نگاهی جدی نظاره گر آنها بود.
دست شهربانو از روی یقه ماهچهره پایین افتاد و رنگ از رخسارش رفت. بریده گفت:
- آ... آقا شمایید؟
ابروهای امیر ارسلان به هم نزدیک شد:
- چتونه شما؟
ماهچهره از شهربانو فاصله گرفت و گفت:
- آقا من تقصیری نداشتم، نمیدونم چی شده.
شهربانو به او چشم غره رفت:
- بلبل زبونی نکن برای
لطفا صبر کنید...
