پارت بیست و سوم :

هر دو برگشتند.
امیر ارسلان بالای پله‌ها ایستاده بود و با نگاهی جدی نظاره گر آن‌ها بود.
دست شهربانو از روی یقه ماه‌چهره پایین افتاد و رنگ از رخسارش رفت. بریده گفت:
- آ... آقا شمایید؟
ابروهای امیر ارسلان به هم نزدیک شد:
- چتونه شما؟
ماه‌چهره از شهربانو فاصله گرفت و گفت:
- آقا من تقصیری نداشتم، نمیدونم چی شده.
شهربانو به او چشم غره رفت:
- بلبل زبونی نکن برای

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!