پارت سی و ششم :

چشم‌های شهربانو سیاه و سفید می‌دید. از فشار زیاد، رگ پیشانی‌اش متورم شده بود و گلویش خس‌خس می‌کرد.
امیر ارسلان بدون ذره‌ای نرمش تمام توانش را در دستانش ریخته بود.
‌- آقا... آقا...خفه شدم!
شهربانو برای رهایی، دستانِ او را چنگ زد و به بازویش مشت کوبید اما فایده‌ای نداشت. دستانش ناتوان شد و پایین افتاد. سیاهی چشمانش بالا رفت و پاهایش از حرکت ایستاد.
ناگهان فشار دست امیر ارس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    اه اخه چقدر بدشانسه این ماه چهره امیدوارم میزان غم و رنجی که میکشه مثبت بینهایت نباشه مثل رمان هایی که سر و تهش سراسر بدبختیه شخص اوله حانیا جان از بس ژانرهای مختلف رو امتحان میکنی با توجه به قلمی که داری حتی نمیتونیم حدس بزنیم تو ژانر های غیرطنط چطور عمل میکنی🥲🥲

    ۱۲ ماه پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    ایشالا اینبارم سر افراز میام بیرون. بهم اعتماد کنید😁❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • زینب

    0

    وای خدا بیچاره ماهچهره

    ۱۲ ماه پیش
  • ساجده

    0

    ای بابا باز توطئه شروع شد

    ۱۲ ماه پیش
  • Sedna

    0

    وای خدای من معلوم نیست چی توغذا ریخته که ماهچهره رو مقصر جلوه بده😡😡💔

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!