پارت بیست و هشتم :

احساس گرسنگی و بی‌خوابی بر جانش چنگ انداخته بود. دستش را روی دستگیره گذاشت، لحظه‌ای مکث کرد و بعد از اتاق بیرون رفت.
امیر ارسلان چند ثانیه به در بسته و جای خالی او خیره ماند. ماه‌چهره رفته بود اما عطرش هنوز در هوا می‌چرخید و فرمانروایی می‌کرد.
بی‌حوصله جعبه فلزی سیگار را برداشت، یک نخ بیرون کشید و روی لب گذاشت. ابروهایش گره خورد. فندک را روشن کرد اما پیش از شعله‌ور شدن سیگار، ف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساجده

    3

    ای مادر معلومه که ماه چهره با همه فرق داره🫠

    ۱ سال پیش
  • سیمین

    1

    عالیییی👍عاشق اینجور رمانا هستم🫠

    ۱ سال پیش
  • حانیا بصیری | نویسنده رمان

    😘❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!