اشک های ماه به قلم حانیه باصری
پارت بیست و هشتم :
احساس گرسنگی و بیخوابی بر جانش چنگ انداخته بود. دستش را روی دستگیره گذاشت، لحظهای مکث کرد و بعد از اتاق بیرون رفت.
امیر ارسلان چند ثانیه به در بسته و جای خالی او خیره ماند. ماهچهره رفته بود اما عطرش هنوز در هوا میچرخید و فرمانروایی میکرد.
بیحوصله جعبه فلزی سیگار را برداشت، یک نخ بیرون کشید و روی لب گذاشت. ابروهایش گره خورد. فندک را روشن کرد اما پیش از شعلهور شدن سیگار، ف

لطفا صبر کنید...

ساجده
3ای مادر معلومه که ماه چهره با همه فرق داره🫠