پارت یک :

همه چیز از همان روزی شروع شد که ترازوی عدالت از دستان بانوی چشم بسته جدا و به دست شیطانی با چشمان باز افتاد.
همان روزی که عدالت شد تنها سنگ قبری در گورستان و کسی نمی‌دانست از مرده باید به نیک یاد شود یا شر.
***
سال2002
انگلیس، لیورپول
دلهره وحشتناکی که در وجودشان رخنه کرده بود موجب می‌شد نفس‌نفس‌های پی در پی‌شان بخاطر دویدن علت دیگری نیز بگیرد. باید می‌رفتند، هرچه زودتر باید این جهنم دره را ترک می‌کردند؛ وگرنه مانند مابقی بچه‌ها باید سرنوشت شوم را پذیرفته و به جای بازپس‌گیری حقشان، سمتش می‌رفتند.
ناگهان با ایستادن سباستین بقیه هم دویدن را متوقف کردند و مانند او پشت درخت‌های پیر و تنومند آن جنگل مخفی شدند. دنبال علت این کار بزرگ‌ترین شخص در گروهشان بودند که ناگه نگاهشان به میدان اصلی آن اردوگاه افتاد. فاصله خوابگاه تا میدان اصلی زیاد بود اما آنها دقیقا طی هفت دقیقه آن هم از راه جنگلی که چند متر فاصله داشت به آنجا رسیدند اما چیزی که با دیدن میدان تعجبشان را برانگیخت این نبود؛ آن شیاطینی بودند که با بی‌رحمی ممکن بچه‌های نه تا پانزده ساله را یکی‌یکی از قفس دورشان بیرون می‌کشیدند و داخل آن اتوبوس‌های قدیمی می‌انداختند. نه آنها می‌دانستند کجا می‌روند نه راننده‌های اتوبوس‌ها. هیچکس هیچ‌چیز نمی‌دانست.
ناگه همان مردی که آرزوی تکه‌تکه کردنش را داشتند با فریاد از دستیارانش پرسید:
- اون پنج‌تا رو توی قفس نمی‌بینم، کجان؟!
ای کاش لال می‌بود و هرگز قدرت تکلم نمی‌داشت؛ زیرا دقیقاً سراغ همان کسانی را می‌گرفت که تا الان انواع و اقسام روش انتقام‌گیری در ذهن‌هایشان می‌گذشت.
قبل از آنکه کلمه‌ای دگر بشنوند با سریع‌ترین حالت ممکن دویدن را از سر گرفتند.
نمی‌دانستند چقدر اما تا زمانی که درد پهلو و سوزش گلو امانشان را بریده بود، دویدند و به دروازه زنگ‌زده اردوگاه رسیدند. حس لذتی که وجودشان را دربر گرفت کوتاه بود؛ زیرا همان لحظه علاوه بر صدای خنده‌های گوش‌خراش مردی که «بلندگوی زنگ زده» لقب داشت صدای نفس‌نفس زدن‌های سگ ژرمنش هم در گوش‌هایشان بپیچد علاوه بر آن در قفل بود و نمی‌توانستند به سرعت از آن بالا بروند.
ای کاش پیش از آنکه غلبه وحشت ذره‌ذره وجودشان را فتح کند بیشتر قدردان آن حس لذت می‌بودند.
- جایی تشریف می‌بردید نابغه‌های کوچک؟!
صدای طعنه‌دارش بسیاربسیار گوش‌خراش‌تر از خنده‌های متوقف شده‌اش بود. لعنت بر کل وجودش که همیشه تابش نور امید را با تاریکی مطلق ناامیدی عوض می‌کرد.
نگاه سباستین بی‌توجه به داد کاترین که ناشی از حمله سگ و پاچه شلوارش که اسیر دندان‌های تیز او بود، به در عظیم قفل شده دوخته شده بود و درحالی‌که چاقوی تیز داخل جیب شلوارش را فشار می‌داد نقشه‌های فرار بسیار اندر ذهن کوچکش می‌کشید که البته همه را خودش رد می‌کرد. اما برعکس سباستین، مایک ده ساله تا صدای کاترین را شنید سریع به کمکش شتافت، آن سگ وحشی شلوار پاره شده دختر را ول کرد اما سمت خودِ مایک هجوم برد و این‌بار دو فریاد با یکدیگر مخلوط شدند که البته صدای قهقهه‌های تمسخروارانه بلندگوی زنگ‌زده هم دخالت بی‌جایش را نشان داد. رز که کوچک‌ترین فرد بود با دیدن صحنه مقابلش ترس بسیار به جانش افتاده بود، خود را داخل بغل آرتور انداخت و سرش را با گریه به سینه او فشار داد تا بیش از این شاهد این صحنه‌های زجرآور نباشد‌. آرتور هم بخاطر رز نمی‌توانست به کمک مایک و کاترین برود و مجبور بود با ترس نگاهش را بین سباستین و آن دو رد و بدل کند به امید آنکه حداقل او کاری کند.
بلندگوی زنگ‌زده بی‌سیمش را از جیبش برداشت و پشت به آنها درحال پیدا کردن خط مورد نظر بود که همان لحظه سباستین با حس دیوانه‌واری شبیه به جنون همان چاقوی گوشت‌بری که از آشپزخانه اردوگاه دزدیده بود را از جیبش درآورد و سمت او دوید و با یک پرش چاقوی میان دستانش را در کتف بلندگو فرو کرد و با داد زیادی از سر درد او را روی زمین انداخت و سپس چاقو را بیرون کشید و دوباره در کتفش فرو کرد و سبب داد گوش‌خراش دیگر او شد. آن لحظه گویا واقعاً به جنون رسیده بود زیرا سگی که حال دست از سر آن دو برداشته و به سمت خودش هجوم آورد را هم با فرو کردن چاقو داخل گردنش به زمین نشاند.
سرش را نزدیک گوش بلندگو برد و با عصبی‌ترین حالت ممکن جلوی چشمان چهار دوست متعجبش گفت:
- می‌کشمت، ولی الان نه به وقتش؛ به وقتش تک‌تکتون رو جوری می‌کشم که آرزو کنین کاش هیچوقت به دنیا نمی‌اومدین. این حرفم رو فراموش نکن بلندگوی زنگ زده

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ۰۰۰

    1

    چه شروع خفنی ...

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    مرسیییی😁

    ۵ ماه پیش
  • رویا یزدانپور

    0

    شروع جالبی داشت.

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    خوشحالم خوشت اومده عزیزم🥰💗

    ۶ ماه پیش
  • دینا

    0

    این پارت فلش بک بود یا کلا محتوای کلاسیک داره؟ چون با توجه به چیزی که خوندم پنج تا بچه بودن که یکیش دختر بود که کاور رمان هم دقیقا همچنین خصوصیاتی داره

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    نه جانم فلش بک بود:) و اینکه گروهشون پنج نفره و دوستا دختر بودن. متاسفانه برای کاور یه همچین عکسی پیدا نکرده بودم برای همون بینشون یک دختر بود.

    ۶ ماه پیش
  • Ayda

    0

    شروع جالب و معمایی بود💖

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    خوشحالم که خوشت اومده😍💓

    ۶ ماه پیش
  • Noo//

    0

    سلام.. هر دو فصلش رایگانه؟

    ۱ سال پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    سلام جانم، تا آخر رایگانه🙂

    ۱ سال پیش
  • آذر

    0

    مگه دوفصل داره؟؟؟

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    بله عزیزم فصل اولش تا پارت سی و ششه

    ۱۰ ماه پیش
  • اذر

    1

    پارت اول خوب بود و خب چون پارت اوله یکم مجهوله. ولی دوست دارم ادامه بدم.

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    خیلی ممنون از نظر و نگاهت جانم😍 امیدوارم خوشت بیاد🫠💖

    ۱۰ ماه پیش
  • هستی

    0

    یکم گیچ کننده اس ولی جالب به نظر میاد

    ۱ سال پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    درسته عزیزم فصل اول یه سری سوالات رو توی ذهنتون طراحی می کنه و فصل دوم به سوالاتتون پاسخ میده🙂 ممنون از نظرت☺️💖

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    4

    بنظر جالبه❤️ 🔥

    ۱ سال پیش
کپی شد!