پارت دوم :

انگلیس، لندن
چهارده فوریه سال 2023
گام‌های استوارش که گویا زمین را می‌لرزاند، ابهتش، تیپ تمام مشکی‌ای که برازنده یک اصیل‌زاده انگلیسی‌ بود، اخم روی صورتش، شغل ترسناکش تمام اینها باعث می‌شدند نگاه خدمه‌های عمارت لرد فاستر رویش سنگینی کند و به محض دیدنش سریع سر خم کنند.
هیچکس نمی‌توانست حدس بزند این مرد سی و شش ساله همان نوجوان پانزده ساله‌ای‌ست که از فرط جنون توانست یک انسان را با چاقوی تیز آشپزخانه زخمی کند و جان سگ وحشی‌اش را نیز بگیرد. همان کسی که در تمام این بیست و یک سال به چیزی جز انتقام فکر نمی‌کرد.
پیشخدمت که مردی میانسال با موها و سبیل شورون مشکی و تیپ همیشه سفید بود جلو آمد و به نشانه احترام اندکی خم شد و همین مسبب توقف قدم‌های استوار سباستین شد.
- شب به‌خیر بارون واتسون! چه چیزی سبب شده عالیجناب با حضور گرمشون سرمای عمارت رو به اتمام برسونن؟
این چرب زبانی‌ها تخصص این پیشخدمت بودند و دیگر به شنیدنشان عادت داشت. دست‌هایش را در جیب‌های پالتوی بلند نمدی‌اش فرو برد و با همان لحن سرد همیشگی پاسخ داد:
- شب تواَم به‌خیر مکس! اومدم لرد فاستر رو ببینم.
تا مکس خواست حرفی بزند، توسط سباستین از جلوی راه پله‌ها کنار زده شد و تا موقعیت را با چشمان بیش از حد باز شده ناشی از تعجب آنالیز کرد، فهمید باز غرورش جلوی خدمتکارها توسط مردی که به آرامی درحال بالا رفتن از پله‌ها بود خرد شده. عصبی بود، بسیار از لرد واتسون بابت این کارها متنفر بود اما فاصله طبقاتی بینشان اجازه صحبت با لحن عصبی را تحت هیچ شرایطی نمی‌داد، بنابراین ناگزیر با همان لحن آرام تذکرش را داد:
- آقای واتسون این حرکت در شأن و شخصیت یک نجیب‌زاده بریتانیایی مثل شما نیست! باید قبل حضورتون به بارون فاستر اطلاع بدم.
اما سباستین بی‌توجه به حرف‌های پیشخدمت پله‌هایی که از وسط عمارت شروع می‌شد و سبب اتصال دو طبقه پایین و بالا به یکدیگر بود را یکی‌یکی طی کرد و به طبقه بالا که متشکل بود از پنج اتاق دور تا دور و مجسمه ارسطو فیلسوف بزرگ یونانی که درست وسط آن طبقه روی سرامیک‌های شیری همرنگ کاغذ دیواری‌های ساده قرار داشت رسید. مستقیم سمت درب قهوه‌ای دولنگه رفت و بدون اعلام حضور یا گرفتن اجازه آن را باز کرد. اتاق پنجاه متری او را که با قرار گرفتن میز و صندلی اداری سفید با فاصله دو متری از پنجره بزرگ، تابلوی مرگ سقراط که پشت میز اداری از دیوارهای عاری از کاغذ دیواری آویزان بود و تخت دونفره سلطنتی سفید و طلایی کنار کتابخانه بزرگ چوبی و میز توالت همرنگ تخت دیزاین شده بود از نظر گذراند و نگاهش روی فاستر که با دختر جوانی که در آغوش هم بودند ثابت شد. ربدوشامبر سیاه رنگش را درست کرد و بعد از برخواستن از روی تخت با نگاه عصبی و اخم‌آلود روبه سباستین گفت:
- اولین باری نیست که این حرکت مزخرف رو می‌زنی؛ می‌دونم محاله اما امیدوارم آخرین بارت باشه.
با دو قدم وارد اتاق شد، اما در را نبست.
- اومدم باهات حرف بزنم.
نگاهش را از فاستر جدا و سمت چشمان مشکی دخترک رنگین پوست سوق داد:
- بیرون منتظر باش، حرفام محرمانه‌ست.
دختر پیراهنش را درست کرد و سریع از روی تخت برخواست و تا خارج شدن از اتاق نگاه عصبی‌اش را از چشمان مردی که دستور بیرون رفتن داده بود جدا نکرد، هرچند این نگاه برای او هم فاقد اهمیت بود.
- خب؟ می‌شنوم.
صدای فاستر موجب شد به خودش بیاد، پس از بستن در سمت او رفت که حال پشت میز کارش نشسته بود. حینی که قدم‌زنان نزدیکش می‌شد حرفش را شروع کرد:
- چون از جشن تولد بدم میاد و هیچ سالی نمی‌گیرم خیلیا متوجه گذر عمرم نمی‌شن نمی‌دونم تواَم جزو اونایی یا نه! خودت بگو، هستی؟
با اخم ریزی که همیشه داشت سرتاپای اندام ورزیده سباستین را برانداز کرد و نگاهش روی چشمان عسلی‌اش ثابت ماند:
- این همه راه اومدی اینجا، برده جدیدم رو پروندی و به حس و حل خوبم گند زدی که درمورد تولدت صحبت کنی؟! کادو می‌خوای؟! هرچند به قول خودت منم جزو اون دسته از کساییم که اصلاً نمی‌دونم کی تولدت بوده.
پوزخند بی‌صدایی از این حرف زد و نگاه گذرایی به کفش‌های مشکی‌اش انداخت و سپس نگاهش را سمت صورت چروکیده فاستر که عاری از هرگونه ریش بود، برگرداند و به چشمان آبی‌اش زل زد.
- تولدم که هفته پیش بوده، اومدم کادوی تولد ازت بگیرم.
خوب می‌دانست سباستین اصلاً اهل زدن این حرف‌های کودکانه نیست برای همین اندکی لرز بر پیکرش افتاد، فهمید که حتماً مانند همیشه این حرف‌های به ظاهر ساده و گاه کودکانه مقدمه حرف‌های ترسناکش است. نگاه مشکوکش را به او دوخت که با وجود تاریکی اتاق باز هم پیکرش بخاطر نور بالکن قابل مشاهده بود.
- این وقت شب اینجا چی می‌خوای سباستین؟!
اخمی که بر ابروهای قهوه‌ای روشنش که همرنگ ته ریش‌ها و موهایش بود نشاند، ترس فاستر را افزایش می‌داد و خبر از چیزهای خوشایندی نداشت.
- من می‌‌خوام تک‌تک اعضای خانواده اون آشغالا رو رو به مرگ دعوت کنم، می‌خوام تبدیل به فرشته مرگ بشم.
فاستر که خیالش راحت شده بود و می‌دانست می‌تواند دست به سرش کند با چهره آرام دستش را در موهای کم پشت سفیدش که بلندی‌شان تا پایین گردنش می‌رسید، کشید و گفت:
- خیلی خب، من که گفته بودم بعد ۳۶ سالگیت دقیقاً زمانی که همه چیز اون باند مافیا دستت اومده و می‌تونی نقشه‌های بی‌نقصی بکشی که نه خودت رو به فنا بدی نه... .
سباستین با حفظ پوزخند وسط حرفش پرید:
- محض اطلاعت من هفته پیش ۳۶ سالم شد.
طول این آرامش خاطر برای فاستر بسیار کوتاه بود؛ چون بلافاصله همان حس ترس و استرس سراغش آمد. حالا دگر بهانه مناسبی برای بی‌خیال شدن او نداشت اما باز هم سعی کرد تا حد ممکن او را راضی نگه دارد:
- گوش کن، من لقب نماینده پارلمان پادشاهی متحد بریتانیا و ایرلند شمالی[1] رو به راحتی به دست نیاوردم که راضی بشم با یه خطای تو به راحتی از دستش بدم.
نقشه اولش همانطور که انتظار داشت خوب پیش نرفت و حالا وقت استفاده از نقشه دوم بود؛ یعنی تهدید کردن فاستر! خوب می‌دانست این کار را با چه ترفندی انجام دهد بنابراین مانند اکثر اوقات که تیرش به سنگ می‌خورد عصبی نبود بلکه برعکس آرامش عجیبی داشت.
سیگاری که روی میز فاستر بود را برداشت و پس از روشن کردنش با فندک سمت پنجره کنار تخت رفت و حینی که درحال دید زدن محوطه عمارت بود و از سیگارش کام می‌گرفت گفت:
- من از بیست سالگی دارم برای نابودی اونا توسط خودت آموزش می‌بینم و تا الان هرچیزی که گفتی رو کامل یاد گرفتم اما نمی‌تونم بگم خطایی نمی‌کنم شاید پیش بیاد و بفهمن لرد رکس فاستر نماینده مجلس اعیان یک زمانی رییس مافیا بوده و هتلِ دامادش توی خیابون استرند[2] یه هتل معمولی نیست و توش خرید و فروش اسلحه به صورت فوق‌العاده مخفی انجام میشه، بیشتر مسافراشم دلالای اسلحه‌ان اما بازم من کاری می‌کنم که نفهمن ولی اگه قبول نکنی قطعاً این اتفاق میفته چون خودم لوت می‌دم زمانی که حتی فکرش رو نمی‌کنی و برای پنهانکاری وقت و ایده‌ای نمونده باشه.
_________________
[1]: مجلس بریتانیا یا مجلس پادشاهی متحد بریتانیا و ایرلند شمالی بالاترین نهاد قانون‌گذاری در بریتانیای کبیر و متعلقات است. این مجلس به تنهایی حق قانونی حکومت به سایر نواحی را دارد. بالاترین مقام در این مجلس ملکه الیزابت دوم است، گرچه این مقام تشریفاتی است و ملکه از فعالیت سیاسی و هرگونه دخالت یا تصمیم‌گیری در امور کشوری منع شده‌است. مجلس بریتانیا از دو مجلس تشکیل شده‌است که عبارت‌انداز: مجلس عوام و مجلس اعیان.
[2]: یکی از خیابان‌های معروف لندن که امروز بسیار هم مردم این شهر و مسافران نیز محبوب است خیابان استرند است که در امتداد رودخانه تیمز به سمت شرق نیز قرار گرفته است. در اوایل قرن شانزدهم استرند یکی از مهم‌ترین خیابان‌های لندن بود و امروزه هم کافه‌ها و رستوران‌های زیادی در آن وجود دارد، همچنین چندین کلیسا و ساختمان مهم هم در امتداد این خیابان خواهید دید.
پک دیگری از سیگارش زد و درحالی‌که نگاهش را سمت چهره عصبی فاستر برگردانده بود، دودش را با پوزخند بیرون فرستاد. تمامی راه‌های دست به سر کردن را از او گرفته بود.
چند دقیقه‌ای در سکوت به چشمان هم خیره شده بودند، یکی با شادمانی از پیروزی و دیگری با عصبانیت از شکست تا آنکه سباستین سکوت را شکست:
- می‌خوام کل انگلیس رو به یک کارناوال دعوت کنم، زیر آسمون شب بدون هیچ نور و رنگی بعد با خون مهمونای ویژه‌مون رنگ سرخ رو هم بهش اضافه کنم تا بشه کارناوال سرخ و سیاه.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ریحانه

    0

    سلام ممنون از نویسنده قشنگ برای این رمان زیباش و اینکه میخواستم بفهمم نقش اصلی دختر و پسر کی هستن سباستین؟ اگه بشه زودتر جواب بدید

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    سلام عزیزم ممنون از نگاه ارزشمندت😍💗 خوشحالم خوشت اونده🥰 بله عزیزم کاراکتر اصلی سباستینه^^

    ۳ ماه پیش
  • ۰۰۰

    0

    بگید که سباستین سینگله..(اصلا روش کراش نزدم)

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    متاسفانه نبود😅

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    موضوع رمانت قشنگه ولی اسم های سختی انتخاب کردی واسشون من همش یادم میره اگه رمانت ایرانی بود به نظر من جذاب تر میشد ولی موفق باشی🙂🎀 فاستر کیه؟ سباستین حس یک مرد ایرانی رو به ادم میده خوشم اومد😂

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    مرسی از اینکه نظرت رو گفتی عزیزم😍💗 فاستر پدرزن سباستینه و البته رییس قبلی مافیا جدی؟😄 دوست دارم بدونم کدوم ویژگیش وایب مرد ایرانی رو بهت میده😁

    ۵ ماه پیش
  • رویا یزدانپور

    0

    از سباستین خوشم اومد. مشخصه که شخصیت پردازی خوبی براش در نظر گرفتی. امیدوارم همینقدر قشنگ تا اخر خودش رو حفظ کنه. و اینکه نکات رو هم تهش ذکر کردی باعث اطلاعات خوبی میشه که خواننده گیج نشه

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    خیلی ممنون از نظر قشنگت عزیزم😍 خیلی بهم انرژی دادی😁 امیدوارم شما هم تا آخر از داستان خوشت بیاد😘

    ۶ ماه پیش
  • فریماه

    0

    واو قلمت جالبه و خوب مینویسی

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم😍💝

    ۸ ماه پیش
  • آذر

    0

    خب این که معلومه سباستین کراشه ولی سنش یکم زیاد نیست؟

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    عزیزم😄 چرا هست چون یک منتقد بهم گفت اگه سن رییس مافیا بالا باشه معمولا بهتره چون تجربه‌اش بالاتره و منطقی‌تر و واقع بین تر شده. منم تصمیم گرفتم به حرفش گوش بدم ببینم چی میشه😅

    ۱۰ ماه پیش
  • آذر

    0

    کارناوال یعنی چی؟

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    یک مراسم یا جشن بزرگ توی خیابون که برای سرگرمی سیرک و رقص های خیابونی داخلش انجام میشه

    ۱۰ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    بخاطر کارناوال

    ۱۲ ماه پیش
  • سحر

    0

    خیلی رمانت قشنگه🫀

    ۱ سال پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم💖 نگاه تو قشنگه🥰

    ۱ سال پیش
  • کورالین

    1

    وای خیلی خوب بود اطلاعاتش فوق خفن بود رو سباستین از همین حالا کراش زدمممممم

    ۱ سال پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    مرسی قشنگم😍💖 خیلی خوشحالم که از داستان و کاراکتر اصلیش خوشت اومده🥰🥹

    ۱ سال پیش
  • آریانا

    2

    عالی بود خسته نباشی نویسنده جان🌷

    ۱ سال پیش
  • فاطمه غفوری | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم💖

    ۱ سال پیش
کپی شد!