دوست داشتی؟
رمان بستنی وانیلی من اثر آمنه ایمانی

رمان بستنی وانیلی من

  • زبان فارسی
  • 76.1K 👁
  • 188 ❤️
  • 151 💬

خلاصه رمان عاشقانه بستنی وانیلی من

انسان ها، بی گناه به درد هایی دچار می شوند که هرگز خواستارش نبوده و نیستند. گاه برای از بین بردن این درد ها دچار عیب های بزرگی می شوند که دست کمی از مرگ روح ندارد!برخی زنانِ عیب دار، در جای جای این دنیا مورد تمسخر قرار می گیرند اما، آیا همه بی عیب هستند؟ آیا نباید منطق داشت؟ می خواهم از تمام کسانی بگویم که عیب و نقصشان باعث سرکوب احساسشان شده، از زنانی بگویم که ناخواسته تن به سردی و گوشه گیری داده اند، زنانی که سرشار از عشق و محبت اند اما، گاه نادیده و گاه مورد تمسخر قرار گرفته اند. به امیدِ برپا داشتنِ عقل و منطق، این رمان رو شروع می کنم.

قسمتی از متن رمان بستنی وانیلی من

_ باربد؟ باربد جان؟
نگاهی بهم انداخت و منتظر و یخی نگاهم کرد، گفتم :
_ تو نظری نداری؟ نمی خوای چیزی بگی؟
با لبخندی که بی شباهت به پوزخند نبود، گفت :
_ مگه نظر من مهمه؟ اگه نظرم براشون اهمیت داشت‌، اوضاع خیلی فرق می کرد.
بعد نگاهی به سر تا پام انداخت و با لحن منزجر کننده ای گفت :
_ شاید الان تو...
_ شاید الان من چی؟
_ هیچی ولش کن، راستی من فردا نمی تونم ببرمتون بیرون واسه خرید.
با عوض کردن بحث، از جواب دادن به من طفره رفت و یه جورایی فرار کرد. باز هم من موندم و حجم سوالات توی ذهنم. من عاشق مردم بودم اما، اون هیچی بهم نمی گفت! نه ابراز احساساتی، نه عشقی، فقط «بود!» نمی دونم بودنش جبر بود یا اختیار؟ ولی، هر چی که بود برام عزیز بود. تصور نبودن باربد توی زندگی من، منی که از وقتی احساسم رو شناختم، باربد هم جزء مهمترین قسمتش بود. وجودش، حتی به جبر و زور برام مهم بود و با ارزش.
دست کشیدن از عشقم برام قابل تصور نبود، پس تصمیم گرفتم چشم ببندم به سرد بودنش، به تلخی بی نهایتش! تمرکز کردم روی بودنش کنارم، حتی فیزیکی، می خواستمش و این خواستن خود خواهم کرد.
***********
امروز قرار شد من و باربد بریم خریدِ لباس و کمی بازار گردی کنیم.
بودن با باربد، دلیل خوبیه برای ساعت ها جلو آینه بودنم. اصلا دلم نمی خواد به چشم باربد بد به نظر برسم واسه همین، اول یه دوش گرفتم و حوله به تن جلوی کمد لباس وایسادم. باید شیک پوش می شدم. هوا گرم بود پس، یه لباس خنک و کمی گشاد می تونه کمکم کنه. یه مانتو عبایی خردلی با زیر سارافونی و شلوار و شال سفید. عالی شد! حالا باید به صورتم یه حالی بدم. بعد زدن کرم پودر نوبت خط چشم شد. خط چشمم رو پهن کشیدم چون حالت چشمام رو زیباتر می کرد و ریمل و درنهایت رژ متناسب با آرایشم رو زدم و آماده و آراسته منتظر تنها عشق زندگیم شدم.
با صدای زنگ آیفون به طرف در پرواز کردم. قلبم مثل همیشه دیوانه وار به دیواره سینه ام می کوبید و می خواست منو رسوا کنه! در رو باز کردم و باربد رو تو ماشین منتظر دیدم. با یه حرکت سریع تو ماشین نشستم و سلام کردم.
_سلام، ببخشید اگه دیر کردم.
بدون اینکه نگاهم کنه گفت :
-نه دیر نکردی.
_خوب خوشحالم که منتظرت نذاشتم، حالا کدوم پاساژ بریم؟
در حالی که حرکت می کرد گفت:
_بریم پاساژ مرکز شهر، اونجا لباسای خوبی داره وقتمم هدر نمیره.
کمی دلگیر شدم از لحن حرف زدنش اما، خودم رو زدم به بی راهه و گفتم :
_هرچی شما بگی آقا.
از گوشه چشمش نگاهی بهم انداخت و بعد ضبط رو روشن کرد.
تا مقصد حرفی بینمون زده نشد.
با رسیدن به پاساژ بازوی باربد رو گرفتم و سعی کردم قدم هامو با قدم های باربد هماهنگ کنم. احساس کردم اخم هاش توی هم رفته بخاطر اینکه بازوشو گرفتم، اما اصلا برام مهم نبود مهم دست های مردونه اش بود که با گرفتنشون احساس امنیت و آرامش داشتم. برام مهم نبود دوستم داره یا نه برام این مهم بود که باشه، مرد من، عشق من،فقط همین مهم بود نه چیز دیگه ای.
داخل پاساژ در حال گشتن بودیم که چشمم به یه شومیز خیلی قشنگی افتاد و با شوق زیاد به باربد گفتم :
_عزیزم اونو نگاه، خیلی دوستش دارم.
باربد نگاهی به لباس کرد و گفت :
_ فکر نمی کنم بهت بخوره.
غم زده گفتم :
_باربد جان سایز بندی داره خوب، سایز خودمو می گیرم.
بی تفاوت گفت :
_ بریم داخل.
داخل مغازه رفتیم و گفتم :
_سلام آقا، می شه لطف کنید سایز چهل و هشت اون شومیز رو بدید؟
فروشنده که پسر جوونی بود از سر تا پای منو برانداز کرد و با لحنی که انگار الانه که بالا بیاره گفت :
_ما تو کار پلاس سایز نیستیم، متاسفم!
دلم چرکین شد از طرز کلامش البته، این اولین باری نبود که چنین رفتاری می دیدم. برای امثال من که پلاس سایز محسوب می شیم، بازار لباس ایران همیشه مایه عذاب و ناراحتی بوده و بعضی از فروشنده ها طوری با آدم برخورد می کنن انگار ما تپل ها جذامی هستیم و یا شاید با خودمون طاعون می یاریم که تا ما رو می بینن قدمی عقب می رن و با لحن چندش آوری می گن : «اندازه شما؟ نه ما نداریم.»
و حتی بعضی هاشون پچ‌پچ وار می گن : «چه اعتماد به نفسی داره! لباس این مدلی هم می خواد.»
با کلی غم، عقب عقب رفتم و از در مغازه به همراه باربد خارج شدم. باربد با لحن بدی گفت :
_ من که گفتم اندازه ات نمی شه، تو خودت زیادی اعتماد به نفس داری. فکر کردی خیلی کوچولویی؟
بغض بدی راه گلوم رو بست! سرم رو پایین گرفتم تا مرد مورد علاقه ام نبینه که با حرفاش خوردم کرده.
به مغازه های زیادی سر زدیم و تو چند تا مغازه تقریبا همون رفتار با من شد. رفتار و گفتار باربد هم نمکی شد روی زخمم. کمی از خرید ها باقی مونده بود و من هم به شدت احساس ضعف می کردم. به ساعت نگاه کردم تقریبا سه بود و ما هنوز نهار نخورده بودیم از طرفیم از رفتار احتمالی باربد نسبت به احساس ضعف و گرسنگیم می ترسیدم! می ترسیدم بگم گرسنه ام و باز تلخ بشه کلامش بخاطر همین، دست بردم توی کیفم تا شکلات هایی که معمولا مهمون همیشگی کیفم هستن رو بیرون بیارم. تو لحظه رویت شکلات، باربد به سمتم چرخید و گفت :
_ هه! تو نمی تونی شکمتو کنترل کنی؟ بعد وقتی یکی بهت حرف می زنه لب ور می چینی و بغض می کنی. چرا سعی نمی کنی دلگی رو بذاری کنار بلکه یکم جمع و جور شی؟
شکلات تو دستم سر خورد و افتاد زمین. اشک چشم هام شروع به جوشیدن کردن و کل صورتم رو در بر گرفتن. حرف های باربد مثل پتک به سرم فرود اومدن. باورش سخت بود که این طور باهام حرف بزنه! باربد حتی نفهمید من صبحانه هم نخوردم و الان ساعت سه بعد از ظهره، حق داشتم گرسنه باشم! مگه آدمای لاغر گرسنه نمی شن؟ مگه باید همه یه جور باشن؟ همه لاغر و ترکه ای؟ چرا این قدر زخم می زنه به جونم؟
فقط اشک ریختم همین، اشک!
باربد دستم رو با خشونت پنهانی گرفت و به سمت یه رستوران برد و یک صندلی رو عقب کشید تا بشینم اما، امتناع من باعث شد با فشار دست هاش من رو وادار به نشستن کنه. خودش هم رو به روم قرار گرفت و در حالی که معلوم بود اصلا از حرف هاش پشیمون نیست، گفت :
_ معذرت می خوام! نباید بد باهات حرف می زدم حواسم نبود ساعت سه شده راستی، تو صبحانه خوردی؟
درحالی که اشک از چشم هام می چکید، سرم رو به حالت نفی تکون دادم و به طرف دیگه ای نگاه کردم. باربد دستی توی موهاش کشید و گفت :
_ گریه نکن، می دونم ناراحتت کردم و حالا می خوام جبران کنم. چی می خوری سفارش بدم؟
با نگاهی که سعی می کردم آزردگی توش مشخص باشه نگاهش کردم و با صدای گرفته گفتم :
_مرسی، صرف شد.
نفس صدا داری کشید و به صندلی تکیه داد و سعی کرد کمی از جذبه اش کم کنه. با لحن دلجویانه تری گفت :
_ گفتم که ببخشید، دلم نمی خواد اذیتت کنم پس، خواهش می کنم لجبازی نکن. من آدمی نیستم که ناز کشی بلد باشه لطفا دیگه گریه نکن من از گریه متنفرم. روزم رو از این خراب تر نکن.
پوز خندی زدم و گفتم :
_از این خراب تر؟ یعنی با من روزت خراب بود که با گریه ام خراب تر شد؟
چشم هاش از خشم برقی زدن و تا خواست جوابم رو بده گارسون اومد و گفت :
_ خوش اومدین، چی میل دارید؟


بیشتر بخوانید
نظرات رمان بستنی وانیلی من
  • نیکی

    0

    کمی تکراری بود اما شیرین هم بود

    ۵ روز پیش
  • فاطمه

    0

    خیلی خیلی زیبا و قشنگ بود بهترین رمانی بود که تو این مدت خوندم👍🏽👍🏽👍🏽

    ۲ هفته پیش
  • فرزانه

    0

    شخصیت دختره خیلی ضعیف بود

    ۲ هفته پیش
  • اهو

    0

    رمانش خیلییی چرت بود اصلا به درد نمیخورد واقعاااا دوسش نداشتمممم

    ۲ ماه پیش
  • محیا ؟

    0

    پس چرا خوندی؟

    ۴ هفته پیش
  • محیا

    0

    قشنگ بود اولش با سختی شروع شد ولی پایان خوبی داشت

    ۴ هفته پیش
  • مینو

    1

    شخصیت دختره خیلی ضعیف بود

    ۴ هفته پیش
  • Mahdiye

    0

    درود از نظر من عشق پیمان به ارغوان واقعی تر بود تا عشقی که ابتدا نسیبش نبود و ناگهان دچار تحول شد. اگه یه نفر عاشق تو باشه بزرگترین ترسش اینه که مبادا به تو آسیبی بزنه اما اگه یه نفر عاشق احساسی باشه تو درش ایجاد کردی بزرگترین ترسش اینه که مبادا تو ترکش کنی ،عشق تو رو هر جور که هستی میپذیره.

    ۱ ماه پیش
  • Raia

    0

    عالی بود✨️🌼

    ۱ ماه پیش
  • محدثه

    0

    قشنگ بود دوسش داشتم پایان خوبی داشت

    ۱ ماه پیش
  • سمیه

    0

    قشنگ بود و پایان خوبی داشت

    ۲ ماه پیش
  • Rahil

    0

    پیمان شخصیتیه که مطمئنم هیچوقت یادم نمیره کاملاً تایپمه و کاملا مشخصه که یه مرد واقعیه نباید سرنوشتش این میشد

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    خیلی الکیه پیشنهاد میدم نخونید

    ۲ ماه پیش
  • Seti

    5

    برخلاف اکثر نظر ها به نظر من رمان خیلی قشنگی بود و میتونین بخونین و از همه مهمتر خوبه که کوتاه بود و آدم رو خسته نمی کرد و آخرش خوب تموم شد

    ۲ ماه پیش
  • محبوبه

    0

    عالی و جذاب

    ۲ ماه پیش
  • فهیمه

    0

    قشنگ بود لی اینقدر زورم داد از دست ارغوان دم میخواست جاش بودم هال مهسا رو میگرفتم

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!