رمان طاعون زده به قلم آوا موسوی
طاعون زده روایتگر دختریه مثل همه دخترای دیگه. با یه زندگی آروم و بی دغدغه و رویاهای صورتی کوچیک و بزرگ. تا حالا اسم طاعون به گوشتون خورده؟ طاعون یه بیماریه. و حالا طاعون افتاده به جون تک تک اون آرزوها. داستان ما درباره دختریه که مجبور میشه آرزوهای طاعون گرفته اش رو خودش با دستای خودش بسوزونه. سال ها گذشته و کسی که روزی از مهم ترین داشته زندگیش بود، از میون خاکستر آرزوهاش دوباره پیدا میشه. اومده تا جواب تک تک سؤالاتش رو از طنین بگیره. بعد از سال ها طاعون برگشته، اما این بار قراره طاعون به جون خودش بیفته!
تخمین مدت زمان مطالعه : ۱ روز و ۴۷ دقیقه ۲۰ ثانیه
ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
خلاصه :
طاعون زده روایتگر دختریه مثل همه دخترای دیگه.
با یه زندگی آروم و بی دغدغه و رویاهای صورتی کوچیک و بزرگ.
تا حالا اسم طاعون به گوشتون خورده؟ طاعون یه بیماریه.
و حالا طاعون افتاده به جون تک تک اون آرزوها.
داستان ما درباره دختریه که مجبور میشه آرزوهای طاعون گرفته اش رو خودش با دستای خودش بسوزونه.
سال ها گذشته و کسی که روزی از مهم ترین داشته زندگیش بود، از میون خاکستر آرزوهاش دوباره پیدا میشه.
اومده تا جواب تک تک سؤالاتش رو از طنین بگیره.
بعد از سال ها طاعون برگشته، اما این بار قراره طاعون به جون خودش بیفته!
--------
مقدمه:
داستان زیاد خوانده ای؟
قصه زیاد شنیده ای؟
داستان یک طاعون زده را چه؟
آن طاعون زده منم!
سال ها پیش طاعون زندگان در نهایت محکوم به سوختن بودند.
آن کس که طاعون زده باشد، دیگر برای زنده ماندن دست و پا نمیزند؛ چون میداند در آخر مغلوب مرگ خواهد شد و جسدش پیشکشی به آتش.
و حالا من در همین روزها و در همین قرن نوین مبتلا به طاعونم.
یک طاعون زده تلاشی برای نگه داشتن داشته هایش نمیکند و حالا من میان نفس های آخری که میکشم...
از دست دادن داشته هایم را به نظاره نشسته ام.
و از حالا خود میدانم...
که سرانجامی جز سوختن نخواهم داشت!
--------
همانطور که بند کیفم را روی شانه ام جا به جا میکنم، کلافه و بی حوصله سر تکان میدهم.
_ دیگه تموم شد، این دفعه آخر بود.
به سمتم میچرخد و چشم هایش را در حدقه میچرخاند.
_ باشه، تو خوبی.
چپ چپ نگاهش میکنم و جمله ای که تا پشت لب هایم میآید را به همراه آب دهانم فرو میدهم و به جایش میگویم:
_به خاطر سرکار خانم کار و زندگیمو ول کردم.
دستم را در هوا تکان میدهم و با همان لحن متحرص ادامه میدهم:
_ حالا خوبه مسابقات کینگ بوکسینگ نیست و اینقدر ذوق داری.
گوشه لبش را به سمت پایین میکشد و با مشت به کمرم میکوبد. درد خفیف کمرم را نادیده میگیرم و او مچ دستم را میگیرد و همانطور که من را به دنبال خود میکشد، میگوید:
_ اینقدر چرت و پرت تحویل من نده
در خود تمایل شدیدی میبینم که مشتم را بالا ببرم و در فرق سرش فرود بیاورم، اما باز تحمل میکنم و زبان به دهان میگیرم.
با رسیدن به جایگاه لحظه ای میایستد و غرولند کنان میگوید:
_ خاک تو سرت، هی میگم زود باش. ببین، دیگه جلو جا نیست.
درست متوجه جملاتش نمیشوم. تمام حواسم به آن گوی غول پیکر که از جنس توری محکم فلزیست، معطوف است. نفس عمیقی میکشم و جانان دوباره دستم را میکشد و به سمت صندلی های ردیف چهارم که چیزی تا پر شدنش نمانده، میرود.
دور تا دور گوی حصار و نرده فلزی کشیده اند و پشت نرده ها صندلی تماشاچیان قرار دارد. ردیفی که در آن هستیم، به نسبت از سطح زمین خیلی بالاتر است؛ برای همین دید خوبی به گوی داریم.
نیم نگاهی به جانان که با هیجان به گوی خیره شده، میاندازم و چشم در حدقه میچرخانم. نمیشود خودش تنها بیاید؟ چرا مرا هم دنبال خودش میکشد؟ من که مثل او بیکار نیستم!
حوصله ندارم که دوباره غر بزنم؛ برای همین این جملات را مدام در ذهن خود تکرار میکنم.
به مدت چند ثانیه برق تمام محوطه میرود و قبل از این که صدای اعتراض کسی بلند شود، همه جا روشن میشود. با دیدن هفت موتورسوار که سوار موتورهای یک شکل نقره ای رنگ اند، صدای تشویق هیجان زده همه بلند میشود.
جانان به بازویم چنگ میاندازد و خیره به موتورسواران جیغ میزند:
_ وای خیلی خفنه.
دستم را به زور از میان انگشتانش بیرون میکشم و به نمایشی که بقیه شیفته اش شده اند، خیره میشوم.
موتورسواران به صف میشوند و در گوی باز میشود. اولین نفر وارد گوی میشود. چند بار عقب و جلو میرود و بعد به طور ناگهانی شتاب میگیرد و چند دور، دور خور میچرخد و با همان حالت از دیواره گوی بالا میرود تا به یک حرکت ثابت برسد و همانطور که در قطرهای مختلف گوی و با جهات متفاوت میچرخد، موتورسواران بعدی به گوی نزدیک میشوند.
موتورسواری که در گوی است، کم کم حرکتش را متوقف میکند و بقیه موتورسوارها وارد گوی میشوند. چند لحظه ای مکث کرده و همزمان با صدای تشویق حضار همه با هم شروع به حرکت میکنند و صدای تشویق اوج میگیرد.
به خاطر سرعت زیادشان قابل تشخیص نیستند. هر کدام در قطرهای مختلف حرکت میکنند و بعد جهت عوض کرده و در یک قطر دیگر حرکت میکنند.
سر و صدای به طور وحشتناکی در حلزونی های گوشم میپیچد و سرم رو به انفجار است. دیشب خوب نخوابیده ام و سر و صدا مزید بر علت شده که این سردرد کذایی غیر قابل تحمل تر شود.
دست به سینه میشوم و خیره به حرکت موتورسواران بی حوصله و کلافه میگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ کی تمومه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبر خلاف انتظارم جانان واکنشی نشان نمیدهد. در واقع اصلاً صدایم را نمیشنود. نفسم را به شدت رها میکنم و در حال تلاشم که تا پایان نمایش تحمل کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمایش پر هیجان و خطرناکی است؛ چون موتورسواران با فاصله چند سانتی متری از کنار هم عبور میکنند و اگر کمی منحرف شوند و یا در تخمین فاصله شان اشتباه کنند، به هم برخورد میکنند و از آن بالا میافتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمانطور که با دسته شالم خودم را باد میزنم، نگاهم را در جمعیت میچرخانم. واقعاً این نمایش برایشان جذاب است؟ برای من که نه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ورود موتورسواری سیاهپوش سوار بر موتور غول پیکر سیاه رنگی برای چند لحظه صدای تشویق ها میخوابد و بعد حس میکنم که محوطه منفجر میشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموتورسوار سیاهپوش با سرعتی وحشتناک چندین دور، دور گوی میچرخد و موتورسواران درون گوی متوقف میشوند. در گوی باز میشود و موتورسوار سیاهپوش بدون این که ذره ای از سرعت خود بکاهد و یا مکث کند، وارد گوی میشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبی آن که خود بخواهم، لبخند محوی میزنم. به این جماعت حق میدهم که اینجا را منفجر کنند. هشت موتورسوار در یک گوی به قطر یازده متر با چرخش های سریع و بدون توقف...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخب انصافاً کار آسانی نیست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا کف دستم شالم را جلو میکشم. در گوی باز میشود و موتورسوارها به جز موتورسوار سیاهپوش از گوی خارج میشوند و شروع به چرخیدن به دور گوی میکنند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irواقعاً سرشان گیج نمیرود؟! من اگر دو بار به دور خود بچرخم، بی شک سرگیجه میگیرم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموتورسواران بیرون از گوی به طور مورب کنار یک دیگر متوقف میشوند و موتورسوار سیاهپوش هم از گوی خارج شده و جلوتر از بقیه موتورها میایستد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه از جا بلند میشوند و صدای هیاهو به اوج خودش میرسد. جاهم از جا بلند میشود. فکر کنم تنها کسی که نشسته، من هستم. نگاه جانان برای لحظه ای بر روی من ثابت میماند و چپ چپ نگاهم میکند. دست زیر بازویم میاندازد و به زور بلندم میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموتورسواران کلاه کاسکت هایشان را بر می دارند و برای جمعیت هیجان زده که به شدت به وجد آمده اند، تکان میدهند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموتورسوار سیاهپوش از موتورش پایین میآید و جک موتورش را میزند. با هر دو دستش کلاه کاسکتش را میگیرد و آن را از روی سرش برمیدارد. چنگی به موهایش میزند و سرش را بالا میآورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم را با بی تفاوتی از سر تا پایش میچرخانم و روی صورتش متوقف میشوم. لبخند تمسخرآمیزم رفته رفته محو میشود. چند بار پلک میزنم و نگاهم روی او که نگاهش را در جمعیت میچرخاند و به نشانه احترام برای هوادارانش سر تکان میدهد، میخ شده است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرعکس من، لبخند به لب دارد. جانان بازویم را تکان میدهد. سرم را میچرخانم و به او نگاه میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر این لحظه تمام سلول های تنم جز خواب چیزی نمیخواهند. خوابی طولانی که امیدی به بیداری پس از آن نباشد. چند بار پلک میزند و دهان باز میکند تا چیزی بگوید اما به جای صدا، از میان لب هایش هوا بیرون میآید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی میکشم و بند کیفم را روی شانه ام میاندازم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بریم دیگه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجانان همچنان همانطور نگاهم میکند و در نهایت نگاهش را میکشد و به پشت سرم خیره میشود. من هم نگاهم را میچرخانم و به همان جا خیره میشوم. اثری از موتورسواران نیست و جمعیت در حال پراکنده شدن است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر مغزم تی ان تی منفجر کرده اند. آتش در سرم زبانه میکشد و دودش نفس هایم را تحت الشعاع قرار داده. این بار من بازوی جانان را میکشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تموم شد، دیگه چیو داری میبینی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدسته شالش را روی شانه اش مرتب میکند و به من خیره میشود. نگاهش عادی به نظر میرسد؛ اما فقط من میفهم که تا چه حد گیج است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_هان؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشم هایم را در حدقه میچرخانم و به سمت خروجی حرکت میکنم. اعتراضی نمیکند و به همراهم میآید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانفجارهای درون مغزم همچنان زنجیره وار ادامه دارد. درست مانند انبار مهماتی که آتش به جانش میافتد و مواد منفجره درونش یکی پس از دیگری منفجر میشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت جایی که جانان ماشین را پارک کرده، میرویم. جدای از انفجارها، صداهای درون مغزم خارج از آستانه تحمل من هستند. برای لحظه ای میایستم و جانان هم دو قدمی که جلو افتاده را جبران میکند و به سمتم بر میگردد. موهایم را پشت گوشم میدهم و تحت تأثیر همان انفجارها زبان در دهانم میچرخد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو برو، من میخوام یکم قدم بزنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابروهایش بالا میپرد و کم کم به حالت عادی بر میگردد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خب هر جا میخوای میبرمت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه نشانه قدردانی لبخند میزنم. انفجارها نفسم را به شماره انداخته.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو فردا باید بری سر کلاس، منم یکم قدم میزنم، بعدم شاید برم یه سر انتشارات.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالت چهره اش عوض میشود و لبخند دندان نمایی میزند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خب از اول بگو! می خوای منو دک کنی بری انتشارات.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانفجارها تمامی ندارند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی میزنم و چپ چپ نگاهش میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ برو گمشو بیشعور.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمچنان همان لبخند را دارد. کنار چشمانش از خنده چین میخورد و ریز میشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ باشه، تو خوبی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتأسف و متحرص نگاهش میکنم و لبخند جانان بزرگ تر میشود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکاش میتوانستم برای این انفجارها کاری بکنم. دارند مغزم را تبدیل به یک مخروبه میکنند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخنده اش صدادار میشود و من به سمتش خیز میگیرم. دو قدم به عقب برمیدارد و با خنده دستش را در هوا تکان میدهد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ باشه بابا، رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرجایم میایستم و با نگاهم بدرقه اش میکنم. سوار ماشینش میشود و حرکت میکند. برایم تک بوقی میزند و من خودداری ستودنی ام را از دست میدهم و دستم را بالا میآورم و روی سرم میگذارم، درست روی نقطه انفجار. پلک هایم را بر روی هم فشار میدهم و میچرخم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکنترل هیچ چیز در دست من نیست؛ در دست مغزم هم نیست و جالب این است که خودم هم نمیدانم که پاهایم به دستور چه کسی حرکت میکنند. گام هایم رفته رفته کندتر میشوند. من دارم چه غلطی میکنم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپاهایم گیج شده اند. نمیدانند باید به کدام فرکانس پاسخ مثبت بدهند؛ برای همین همان جا میخکوب شده اند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم را در اطراف میچرخانم و خودم را در نقطه صفر میبینم. در نقطه آغاز انفجار!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقدمی به جلو برمیدارم. پاهایم سست اند. به قدری که هر آن امکان سقوط وجود دارد. قدمی دیگر برمیدارم. صندلی ها را دور میزنم و به مقابل نرده ها میرسم. قفلشان باز شده، اما بیش از این جلو نمیروم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمغزم از فرماندهی بدنم استعفا داده و در صدد آن برآمده تا راهی برای کنترل انفجارها پیدا کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرفته رفته دود آتش سوزی از جلوی چشمم محو میشود و صدای انفجارها خاموش میشوند. مغزم شروع به فعالیت میکند. واکنش هایم کند شده اما مغزم عجله دارد. انفجارها عصبی اش کرده و حال دارد تمام تلاشش را میکند که با حداکثر سرعت فرمان را به پاهایم مخاطره کند. دستور واضح است؛ اما پاهایم نافرمان و ناتوان اند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ فکرشو نمیکردم شب اول تا این حد اجرا بگیره. دمت گرم داداش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای گفت و گو واضح در گوشم میپیچد و لحظه ای بعد دو نفر را میبینم که کنار وسایل و موتورها متوقف میشوند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش را بالا میآورد و انگشتانش لابه لای موهایش گم میشوند. صدایش را نمیشنوم. فقط لب زدنش را میبینم. کت اسپرتش را از روی ساعدش برمیدارد و آن را به تن میکند و به سمت موتورش میرود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپسر همچنان دارد حرف میزند؛ ولی در کمال تعجب این بار حتی صدای او را هم نمیشنوم. حتی صدای چند پسری که دارند به آنها نزدیک میشوند و در حال بگو بخند هستند را هم نمیشنوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای لحظه ای سرش را بالا میآورد تا چیزی بگوید؛ اما نگاهش بر روی من ثابت میماند. دستم تمایل شدیدی دارد تا به جایی چنگ بیندازد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانفجارها دوباره از سر گرفته میشوند و نگاه خاموشش میخ میشود و بر تنم فرو میرود. نگاهش طولانی میشود و همچنین حد فاصل میان دم و بازدم من هم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبی توجه به پسر کناری اش خیره به من سرش را کمی کج میکند. زانوهایم از درون می لرزند و تمایل شدیدی به خم شدن دارند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش میچرخد و میچرخد و روی صورتم ثابت میماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآتش زبانه میکشد. در مغز من نه، در چشمان او.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش آتش میگیرد و تمام وجود من هم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir* * * * *
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«زمستان 1394»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپا روی پا انداختم و همانطور که خطوط هایلایت شده جزوه ام را از نظر میگذراندم، گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اه، کی راحت میشیم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز انتهای راهرو زینب را دیدم که به این سمت میآمد. برایش دست تکان دادم و او هم مستقیم به این سمت آمد. کوله اش را کنار من روی زمین گذاشت و همانطور که مشغول در آوردن چادرش بود، با حالتی زار غر زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ من خوابم میاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد کنار من روی زمین نشست و به دیوار پشت سرش تکیه داد. با حالتی کلافه سر تکان داد و چادرش را در کیفش گذاشت. پاهایش را مثل من دراز کرد و خیره به جزوه درون دستم که علناً از زمان رسیدن به مدرسه به طور فرمالیته در دستم بود، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چه امتحانی داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه بینی ام چین دادم و با حرص جزوه ام را روی زمین کوبیدم. چشم غره ای به جزوه بی نوا رفتم و با حرص گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ عربیِ نکبت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزینب با تأسف سر تکان داد و دوباره نالید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ من خوابم میاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوباره خم شدم و جزوه ام را برداشتم و از داخل جامدادی ام، یک خودکار برداشتم. آستین مانتو ام را بالا دادم و همانطور که مشغول نوشتن معنی بعضی کلمات روی دستم بودم، گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بخواب.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه کف دست و مچم که دیگر جا نداشت، خیره شدم و به بینی ام چین دادم. نگاهی به ساعت انداختم. بیست دقیقه دیگر امتحان شروع میشد. بیخیال جزوه ام شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی بعد جانان هم به جمعمان اضافه شد. سرم را کج کردم و خیره به خطوط جزوه اش با کنجکاوی پرسیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خودت بگو چقدر خوندی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابرو بالا داد و با خونسردی شانه بالا انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ هر چقدر هم خونده باشم، به پای تو نمیرسم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دهان کجی پشت چشمی نازک کردم. با این همه تقلبی که نوشته بودم، واقعاً به یک دانش آموز درس خوان شبیه بودم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به نوشته های روی مچ و کف دستم انداختم و با سر انگشتم لبه آستین مانتو ام را پایینتر کشیدم. اگر تقلب های عزیزم لو میرفتند، باید یک صفر قشنگ و زیبا را جلوی درس عربی ام میدیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیازده سال توانسته بودم با همین روش نمره بیاورم و امسال هم اگر اتفاقی نمی افتاد، به همین روال میگذشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز توی کوله سرمه ای رنگم خودکارم را برداشتم و همان لحظه صدای سوت آمد. صدای خانم ایران پور که جلوی راهرو ایستاده بود، به گوش رسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خانما بفرمایید سر جلسه امتحان.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزینب از جا برخاست. باید به طبقه دوم میرفت. اما من و جانان در کتابخانه امتحان میدادیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا اضطراب نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بچه ها یادتون نره که حتی اگه گند هم بزنید، هیچ چیز از ارزش های نداشتتون کم نمیشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر دو خندیدند. خوب بود که با این حجم اضطراب باز هم میتوانستم بقیه را بخندانم. با زینب خداحافظی کردیم و به سمت راه پله هایی که آن طرف راهرو و در سالن دایره ای شکل وجود داشت، رفتیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبچه های کلاسمان داشتند وارد کتابخانه میشدند. برای بچه ها دست تکان دادم و وارد کتابخانه شدم. طبق شماره کلاسی مان هر کدام پشت میزی که روی آن اسم و شماره کلاسیمان را زده بودند، نشستیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم را در اطراف چرخاندم. بعضی از بچه ها وسط کتابخانه ایستاده بودند و داشتند در لحظات آخر برای هم درس توضیح میدادند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر کتابخانه باز شد و خانم کتابدار به همراه پوشه قرمز رنگی که در دستش بود، وارد شد. خیلی جالب بود که بعد از سه سال هنوز فامیلش را نمیدانستم، نه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبچه ها به آرامی روی صندلی هایشان نشستند و دقیقاً راس ساعت هشت صبح ورقه ها توزیع شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودکارم را در دستم چرخاندم و به سؤالات پیش رویم زل زدم. همیشه قسمت ترجمه برایم قابل تحمل تر از قواعد بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم را بالا آوردم و با دیدن شفیعی که کاملاً به عقب چرخیده بود و داشت با غلامیان حرف میزد، چشم هایم گرد شد و به خنده افتادم. مرزهای تقلب را جا به جا کرده بودند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنهایت جسارت من نوشتن تقلب روی برگه بود که البته سعی میکردم تا آخرین لحظه مقاومت کنم و از آن استفاده نکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم را زیر مقنعه ام بردم و همانطور که با تکه ای از موهایم بازی میکردم، نگاهم را در اطراف چرخاندم. حس کردم من میانشان با شرافت ترین هستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه شماعی زاده که تا حد ممکن به جلو خم شده بود و داشت با ثمینه پچ پچ میکرد، نگاه کردم. لب هایم را روی هم فشردم و خانم کتابدار اخمی کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ هیس!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیچاره روزهای اول سعی میکرد جلوی ما را بگیرد؛ ولی وقتی دید که تلاش بی نتیجه ای است، کاملاً بیخیال این موضوع شد. حتی گاهی اوقات از تقلب های واضح بچه ها خنده اش میگرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به ساعت که بیست دقیقه به نه را نشان میداد، انداختم و دست از جویدن انتهای خودکارم برداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خانم میشه برگه رو تحویل بدیم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه خصمانه بچه ها روی ستایش ثابت ماند و خانم کتابدار سری تکان داد و ورقه را از ستایش گرفت. برای آخرین بار جواب هایم را چک کردم. از جواب دو تا از سؤال هایم اطمینان نداشتم. تقریباً نیمی از بچه ها ورقه هایشان را تحویل داده بودند. قبل از این که از جا بلند شوم، همانطور که به خانم کتابدار نگاه میکردم، کف دست هایم را که از استرس کمی سرد و مرطوب بود را به هم کشیدم تا آثار جوهر از رویش پاک شود و بعد از جا بلند شدم. دستم را مشت کردم و ورقه ام را تحویل دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز کتابخانه بیرون آمدم و با دیدن بچه ها که همان پشت در ایستاده بودند و حرف میزدند، خنده ام گرفت. نگاهشان روی من ثابت ماند و شماعی زاده گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چی کار کردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر دو دستم را در جیب مانتو ام هل دادم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ راستش صبح سرم درد میکرد، قرص خوردم... فکر کنم قرص اشتباهی خوردم. نتیجه اش رو توی امتحانم دیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمگی خندیدند و من بیخیال بحث درباره امتحان شدم. از پله ها بالا رفتم و میان راه کوله ام را برداشتم. وارد راهروی طبقه اول شدم. نگاهم را در راهرو چرخاندم و وقتی زینب را ندیدم، وارد کلاس شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irثمینه روی صندلی معلم نشسته بود و روی میز میزد و ساینا هم با سخاوت تمام بندری می رقصید و بچه ها دست میزدند. این حجم از سرخوشی را بعد از ما فقط یک معتاد نعشه درک میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت نیمکت انتهایی که متعلق به من و جانان بود، رفتم و روی آن نشستم. کوله ام را روی زمین کنار خود گذاشتم. خم شدم و کتاب جامعه شناسی ام را بیرون کشیدم و همان لحظه شفیعیه به سرعت وارد کلاس شد و نفس نفس زنان گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اومد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبچه ها به سرعت به سمت نیمکت هایشان دویدند و چند لحظه بعد خانم قائمی وارد کلاس شد و مثل همیشه پر انرژی سلام کرد. در تمام سال های تحصیلم هیچ معلمی را به اندازه او دوست نداشتم. به وقتش جدی بود؛ اما هیچگاه جو کلاسش خشک و پر استرس نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانم قائمی چند دقیقه ای را با بچه ها حرف زد و از امتحان پرسید و بعد مشغول دوره کردن درس های گذشته شد؛ چون چهارشنبه همین هفته امتحان جامعه شناسی داشتیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانم خانم قائمی چه گفت که همهمه در کلاس ایجاد شد و بچه ها مشغول حرف زدن شدند. من هم صندلی ام را به جانان نزدیک تر کردم و مشغول صحبت با او شدم اما با صدای خانم قائمی صحبتم را قطع کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ جیک جیک نکون نادری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچرخیدم و با مظلومیت و لحنی آمیخته به خنده گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خانم نمیشه قد قد کنم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعینکش را روی تیغه بینی اش جا به جا کرد و گوشه لبش را جمع کرد تا نخندد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خره نادری میام میزنم تو سرت، مِزه نریز.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبچه ها دوباره خندیدند و خانم مشغول حرف زدن شد. بچه ها اوایل با لفظ «خره» که خانم قائمی استفاده میکرد، مشکل داشتند؛ اما بعد متوجه شدیم در اصفهان، این کلمه از روی جنبه توهین آمیزش استفاده نمیشود و بیشتر حالتی تکه کلام گونه برای مخاطب قرار دادن افراد دارد و حتی حالا ما هم تحت تأثیر او، گاهی در گفت و گوهایمان کم و بیش از این کلمه استفاده میکردیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز وقتی با خانم قائمی آشنا شده بودم، عاشق اصفهان و لهجه شان شده بودم، طرز ادا کردن کلمات و اصطلاحات مخصوص به خودشان خیلی بامزه بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمشغول حاشیه نویسی گوشه کتابم شدم. همیشه عاشق این بودم که کتاب هایم از نکات دستنویس سیاه شود. البته فقط نوشتش را دوست داشتم، نه خواندنش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم را زیر چانه ام زدم و به نوشته های داخل کتاب نگاه کردم. عمیقاً باعث تأسف بود. نهایت زمان متمرکز شدن من بر روی درس بیشتر از ده دقیقه طول نمیکشید. من با این ذهن فعال و سر به هوا چه میکردم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکاش کمی از این فعالیتش را بر سر کلاس درس و امتحان خرج میکرد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir* * * * *
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا انگشت شست و اشاره چشم هایم را ماساژ دادم و روی تخت جا به جا شدم. کتاب ادبیاتم را روی قفسه سینه ام گذاشتم و به سقف خیره شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر ذهنم معانی کلمات مختلف بالا و پایین میشد و آرایه های ادبی هم این میان خودی نشان میدادند. این وسط فقط یک بیت شعر روی زبانم افتاده بود و وزن و آهنگش در گوشم تکرار میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را چرخاندم و به ساعتم که روی میز تحریرم بود، نگاه کردم. ساعت پنج و بیست دقیقه بود. از طرفی دلم میخواست بخوابم و از جهت دیگر خواب یک ساعته فقط شکنجه روحی بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا سستی و رخوت از روی تخت بلند شدم و صدای جیر جیر تخت بلند شد. خمیازه ای کشیدم و از میان وسایلی که کف اتاق ریخته شده بودند، خودم را به چوب لباسی گوشه اتاق رساندم. مانتو و شلوارم را پوشیدم و مقنعه ام را سرم کردم. کلاً هیچ چیزم مشابه با بقیه نبود و این مورد یکی آن موارد عجیبی بود که هیچ کدام از اطرافیانم آن را تجربه نکرده بودند. ترجیح میدادم قبل از خواب لباس بپوشم تا صبح وقت بیشتری را بتوانم بخوابم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت کمدم رفتم و در آن را باز کردم. باز شدنش با فرو ریختن کوهی از لباس بر کف اتاقم همزمان شد. زیر لب فحشی دادم و خم شدم و همه لباس ها را دوباره در کمد گلوله کرده و بعد کشوی کنار کمد را باز کردم. نگاهم را میان جوراب ها انداختم و یک جفت جوراب سفید و تمیز بیرون کشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irساعتم را برای شش و سی دقیقه کوک کردم. ساعت را جایی وسط اتاق گذاشتم؛ چون اگر زنگ میزد و ساعت کنار دستم بود، ممکن بود آن را میان خواب و بیداری خاموش کنم و خودم نفهمم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچراغ اتاق را خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم که دوباره صدا داد و من زیر لب غر زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ مرض!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه قدری خوابم میآمد که پس از چند دقیقه چشم هایم گرم شد؛ اما یک ساعت به قدری سریع سپری شد که حس کردم به اندازه یک پلک زدن گذشته. از جا بلند شدم و در میان فضای نیمه تاریک اتاق ساعت را برداشتم و زنگش را بستم. ساعت شش و بیست و هفت دقیقه بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ سه دقیقه دیگه می خوابم که رُند بشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد روی تخت دراز کشیدم و ساعت را میان مشتم گرفتم. چند ثانیه ای چشم هایم را بستم و بعد دوباره به ساعت نگاه کردم. ساعت شش و سی و دو دقیقه بود. دوباره چشم هایم را بستم و زیر لب زمزمه کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ از شش و نیم رد شد، سه دقیقه دیگه هم می خوابم که رند باشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما دقیقاً همان لحظه تقه ای به در خورد و در باز شد. از شنیدن صدای بابا تکانی خودم و چشم باز کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ هنوز خوابی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد چراغ روشن شد و نورش چشمم را زد. با حرص پلک هایم را روی هم فشار دادم. از این که برای بیدار کردنم چراغ اتاق را روشن میکردند، به طور عجیبی بیزار بودم. حاضر بودم با کتک بیدار شوم ولی به این شیوه نه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی تخت نشستم و یکی از چشم هایم را باز کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بیدارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد از جا بلند شدم و کوله مدرسه ام را از کنار تختم به همراه کتاب ادبیاتم که کنارش بود، برداشتم. از اتاق خارج شدم و مستقیم به سمت آشپزخانه رفتم. لیوان آبی خوردم و به سمت در رفتم؛ اما با صدای مامان ایستادم. گوشه سالن دراز کشیده بود و تنها سرش را برای دیدن من بالا آورده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ یه آب به اون دست و صورتت بزن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشم هایم را در حدقه چرخاندم و به آشپزخانه برگشتم. مشتی آب به صورتم زدم و به سمت در خانه رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ یه چیزی بخور خب.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز گوشه چشم به بابا که مشغول بستن دکمه های پیراهن سفید رنگش بود، نگاه کردم و پاسخ دادم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نمیخوام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز در خارج شدم. پاهایم را در کتانی های سیاه رنگم که همیشه بندهایشان بسته بود، فرو بردم و موهایم را زیر مقنعه هل دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنتظر بابا نشدم و از راه پله پایین رفتم. کنار پراید سفید رنگ بابا ایستادم و او لحظه ای بعد بالاخره وارد پارکینگ کوچک خانه که گنجایشی بیش از سه ماشین نداشت، شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر پارکینگ را باز کردم و کنار ایستادم تا بابا ماشین را بیرون بیاورد و بعد از آن دو لنگه در را بستم و به سرعت به سمت ماشین رفتم. نگاهی به آسمان که هنوز هم کمی تاریک بود، انداختم و زیر لب غر زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ سگ الان خوابه، بعد ما باید بریم مدرسه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز این که این وضعیت تنها تا پنج شش ماه دیگر ادامه داشت، عمیقاً خشنود بودم. گاهی به سرم میزد که بیخیال دانشگاه شوم و با همان مدرک دیپلم به سال های پر شور تحصیلم خاتمه دهم و به اندازه تمام این سال ها که مجبور بودم صبح زود بیدار شوم، بخوابم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسوار ماشین شدم و کتاب ادبیاتم را باز کردم تا در راه کمی مطالب را دوره کنم. با رسیدن به مدرسه از بابا خداحافظی کردم و به سرعت به سمت مدرسه رفتم. هوا به شدت سرد بود و من هم جز یک لایه نازک مانتو و تیشرت زیرش چیزی به تن نداشتم. بی عقلی محض بود اما هیچگاه پالتو و سوییشرت نمیپوشیدم. در واقع بهتر بود بگویم حوصله پوشیدنش را نداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبند کوله ام را روی شانه ام جا به جا کردم و شانه ام را به سمت بالا کشیدم. در ورودی را هل دادم و از هجوم هوای گرم و مطبوع به سمت صورتم لبخند زدم. جلوتر رفتم و نگاهم را در اطراف چرخاندم. بچه ها در سالن اصلی و راهرو نشسته بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه خاطر فصل امتحانات بود که برنامه صبحگاه اجرا نمیشد و بعد از جلسه امتحان مستقیم و یک زنگ تفریح کوتاه سر کلاس میرفتیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز میان افرادی که روی زمین نشسته بودند، عبور کردم و با دیدن زینب که کنار راه پله نشسته بود، جلو رفتم و بلند گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ های و علیکم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزینب سر بلند کرد و با دیدنم لبخند زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ سلام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی پله نشستم و کوله ام را کنارم گذاشتم. کش و قوسی به بدنم دادم و شقیقه ام را به دیوار تکیه دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ این یکی رو بدیم، میمونه یدونه دیگه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزینب هم خمیازه ای کشید و در تأیید حرفم سر تکان داد. نگاهی به بچه های کلاس خودمان که گرد هم روی زمین نشسته بودند و مشغول حرف زدن بودند، انداختم. جانان هنوز نیامده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای سوت خانم ایران پور باعث شد بچه ها کم کم متفرق شوند و سر جلسه امتحان حاضر شوند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامتحان ادبیات برایم از آنچه که فکر میکردم، ساده تر بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از امتحان بچه ها در کلاس بودند و به معرکه غلامیان و جانان نگاه میکردند. غلامیان جامدادی جانان را روی زمین خالی کرده بود و حالا خود به اشتباه خود پی برده بود و به دنبال یک راه فرار بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا خنده روی نیمکت نشستم و پاهایم را روی قسمت نِشیمنگاه صندلی ام گذاشتم. جانان پنجره کلاس را باز کرده بود و میخواست کوله غلامیان را از پنجره بیرون بیندازد. غلامیان همانطور که بالا و پایین میپرید تا کوله اش را پس بگیرد، بلند گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بی شرف نکن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجانان ابرو بالا انداخت و کوله را بالاتر گرفت. گاهی شک میکردم که واقعاً به سن هجده رسیده ایم یا نه. بعضی از رفتارهایمان حتی از یک کودک دو ساله هم سر نمیزد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچرخیدم و نگاهی به ساعت دیواری بالای تخته انداختم. عجیب بود که خانم امامی هنوز نیامده بود. البته امیدوار بودم که کلاً نیاید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشفیعی در کلاس را بست و در همان حال گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خب بچه ها ساکت باشید تا رحیمیان نفهمه معلم سر کلاس نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irستایش هم سری تکان داد و از روی نیمکتش پایین آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ راست میگه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمهمه خاموش که نه، ولی کمتر شد. جانان کنارم نشست و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ در چه حالی پشمک؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز داخل کیفم دفتری را بیرون کشیدم و همانطور که صفحاتش را ورق میزدم تا به قسمت مورد نظرم برسم، گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ هیچی... بدبختی، در به دری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودش را به سمتم کشید و سرش را در دفترم خم کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چیزی نوشتی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلافه سر تکان دادم. با این اوضاع امتحانات و آزمون های آزمایشی دیگر فرصت چندانی برایم باقی نمانده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نصف صفحه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان داد و دستش را در هوا تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ زیاد به خودت فشار نیار. به اندازه پنج-شیش روز دیگه دست نویس دستم هست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهی کشیدم. گاهی از کرده ام پشیمان میشدم. در این زمان یک دغدغه اضافه تر نسبت به بقیه داشتم که به شدت موجب دل مشغولی ام میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ حقیقتاً تف تو روح اون خری که این فکر رو انداخت تو سر من.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجانان ریز خندید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ مگه کی انداخت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالت چهره ام خنثی شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خودِ خرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجانان تقریباً از خنده منفجر شد و همان لحظه در کلاس باز شد. با دیدن خانم امامی چهره درهم کشیدم. خانم امامی سری تکان داد و کیفش را روی میز گذاشت. قبل از این که چیزی بگوید، ستایش گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خانم امتحانا رو صحیح کردید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانم امامی سری تکان داد و لبخند زد. کف دستم را روی لبم گذاشتم و کمی خودم را به سمت جانان کشیدم و پچ زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ این لبخندش معنی خواهر مادر داره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجانان برای جلوگیری از مشخص شدن خنده اش، لب هایش را روی هم فشار داد و ساینا گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خانم چه طور بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین بار خانم امامی مکث کرد. لب هایش را کمی جلو داد و همانطور که گردنش را تکان میداد، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بد نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت میزش نشست و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ صداتون میزنم تا برگه هاتون رو نگاه کنید ولی بعد باید پس بدید؛ چون هنوز نمره ها رو وارد نکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه مشغول پچ پچ با یکدیگر شدند و خانم امامی یکی یکی بچه ها را صدا میزد. من هم در این فاصله فرصت را غنیمت شمردم و مشغول کار خودم شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنوشتن متن آن هم در این سر و صدا که هر دقیقه بیشتر از قبل اوج میگرفت، برایم سخت بود؛ اما چاره ای نداشتم. شرایطم طوری بود که باید از تمام فرصت ها استفاده میکردم. تازه به اندازه نصف صفحه نوشته بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسه چهار سالی بود که نویسندگی را دنبال میکردم. اوایل به صورت دست نویس و فقط برای دل خودم؛ اما حال نزدیک یک سالی میشد که در انجمن های نویسندگی اینترنتی عضو شده بودم و تا کنون دو تا از رمان هایم در سایت انجمن قرار گرفته بود. این روزها رمان های اینترنتی داشت روی کار میآمد. هر چند همه نویسندگان این انجمن ها از قلم و سبک فوق العاده ای برخوردار نبودند. خود من هم از جمله نویسندگان متوسط بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز وقتی که به یاد دارم، در کودکی همیشه به جای عروسک بازی، در ذهنم مشغول پردازش سناریو بودم و برای خودم آنها را مانند فیلم اجرا میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاما با این حال، تا دوران راهنمایی از نوشتن انشا بیزار بودم. اصلاً نمیدانم چه شد. فقط از یک روز به بعد مشغول نوشتن شدم. اعتماد به نفس چندانی نداشتم و نوشته هایم را به کسی نشان نمیدادم. همه چیز همینطور پیش میرفت تا این که جانان به طور اتفاقی از میان ورقه های دفترم قسمتی از یکی از رمان هایم را خواند و بعد از آن مجبورم کرد که ادامه اش را بنویسم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین گونه بود که او اعتماد به نفسم را به قدری پرورش داد که دو سال پس از آن عضو انجمن شدم و حال دو رمان تکمیل شده و یک رمان در حال تایپ در سایت داشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاوایل برایم آزاردهنده بود. من شخصیتی کمال گرا داشتم و میخواستم یک شبه محبوب باشم ولی اکنون دیگر برایم چندان اهمیت نداشت. من راه خودم را میرفتم؛ فارغ از تمام دلخوری ها و نا امیدی هایی که بارها و بارها در این راه تجربه اش کرده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نادری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودکارم را روی صفحه دفترم رها کردم و از جا بلند شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز پشت صندلی جانان رد شدم و به سمت میز معلم رفتم. خانم امامی نیم نگاهی به من انداخت و ورقه ام را به سمتم گرفت. نگاهم روی نمره بالای ورقه ثابت ماند و هر چه تلاش کردم، نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و لبخند زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمره نوزده آن هم برای عربی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمان درسی که من همیشه در آزمون های آزمایشی از آن درصد صفر کسب میکردم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به غلط هایم انداختم و آن را به خانم امامی برگرداندم. از همان جا ثمینه دستش را به معنای «چند شدی؟» در هوا تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت انتهای کلاس رفتم و پشت نیمکت آخر که متعلق به من و جانان بود، نشستم. ثمینه و غلامیان به سرعت به سمتم چرخیدند و ثمینه گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چند شدی خرخون؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزبانم را روی دندان های نیشم کشیدم. در گفتن و نگفتن مردد شدم؛ اما از آنجایی که شخصیتم چنین اجازه ای را به من نمیداد که صرفا به خاطر فضای رقابتی یا چیز دیگری دروغ بگویم، گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نوزده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irثمینه چپ چپ نگاهم کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو دیگه از فرقه ما نیستی خرخون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irریز خندیدم و غلامیان چینی به بینی اش داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بی شرف نوزده شدی و هی میگفتی خوب ندادم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخب راستش خودم هم انتظار این نمره را نداشتم؛ چون چند تا از سؤال هایم را با شک و دو دلی جواب داده بودم. جانان خودش را جلو کشید و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو چند شدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغلامیان پشت چشمی نازک کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ فوضولی تو؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irثمینه چشم هایش را در حدقه چرخاند و بیخیال گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چرت میگه، هجده شده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد چرخید. غلامیان عینک ته استکانی اش را روی تیغه بینی اش جا به جا کرد و همانطور که چپ چپ به ثمینه نگاه میکرد، رو به جلو چرخید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانم امامی از جا برخاست و به تدریس مشغول شد. همین که در دوران امتحانات درس نمی پرسید، خودش یک گام مثبت بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمانطور که گاهی نت برداری میکردم و گاهی چند خطی از رمان مینوشتم، حواسم به جانان بود که خودش را جلو کشیده بود و ریز ریز با غلامیان حرف میزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشانه بالا انداختم و ته خودکارم را میان دندان هایم فشار دادم. یکی از پاهایم را روی دیگری انداختم. کش و قوسی به بدنم دادم و کتاب عربی ام را بستم. دو دقیقه دیگر زنگ بود. عمیقاً توانایی تحمل کردن یک کلاس دیگر را هم نداشتم. بیخوابی دیشب کم کم داشت خودی نشان میداد. باز جای شکرش باقی بود که این زنگ تفریح چهل دقیقه ای بود. بیست و پنج دقیقه برای نماز و ناهار و یک ربع هم زنگ تفریح؛ میتوانستم کمی به مغزم استراحت دهم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن زنگ، بچه ها به سرعت از جا بلند شدند و خانم امامی لحظه ای مبهوت نگاهمان کرد و بعد با افسوس سری تکان داد. از جا بلند شدم و همانطور که پایین مانتو ام را مرتب میکردم، گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ من دارم میرم پیش زینب، نمیای؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجانان سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. چانه بالا انداخت و سر تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نه، تا وقت هست میرم کتابخونه یکم فلسفه بخونم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه بینی ام چین دادم و رو به ثمینه که داشت نگاهمان میکرد، گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بعد هی به من بگو خرخون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجانان با خونسردی نگاهم کرد و من خواستم از پشت صندلی اش رد شوم؛ اما نتوانستم و به طور غیر منتظره ای صندلی جانان را به جلو هل دادم. قبل از این که صورتش با نیمکت برخورد کند، دستش را روی نیمکت گذاشت و با حرص داد زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ طنین به نفعته یه مدت طرف من نیای.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا بیخیالی خندیدم و بلند گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ منم دوستت دارم عزیزم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir* * * * *
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی تخت جا به جا شدم که صدایش در آمد. انتهای مدادم را میان دندان هایم فشار دادم و به صفحه کتاب چشم دوختم. دلم میخواست بخوابم؛ اما هنوز تست هایم را نزده بودم. گزینه موردنظرم را در ورقه پاسخ برگم وارد کردم و از آنجایی که طاقت نداشتم، همان لحظه به پاسخ نامه انتهای کتاب مراجعه کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآه از نهادم بلند شد. این یکی را هم غلط زده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحقیقتش هیچ امیدی به رتبه کنکورم نداشتم. رشته های مدیریتی نیاز به درصد ریاضی بالا داشتند و اوضاع ریاضی من داشت به زندگی نباتی میرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای گفت و گو و خوش و بش از بیرون میآمد. یکی از دوستان بابا به همراه همسر و پسرش به اینجا آمده بودند. همیشه از مهمان فراری بودم. مخصوصاً کسی که تا کنون در عمرم او را ندیده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدرم پنج سالی میشد که بازنشسته شده بود. همکاران و دوستانش را تقریباً نمیشناختم و اگر هم میشناختم، چیزی جز یک اسم از آنها نمیدانستم. آنها هم اکثرا مرا ندیده بودند؛ چون دوستیشان به سال های دور برمیگشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیدانم چه سر و سری بود و چرا این گونه شد؛ اما من چیزی شبیه به یک پدیده نوظهور بودم. در خانواده پدری و مادری ام ته تغاری بودم و فاصله سنی ام با نوه های پیش از خودم بیش از بیست سال بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناامید کننده بود؛ ولی حقیقت داشت. نوه عموی من اکنون چهار سال از من بزرگ تر بود. فاصله سنی زیادم با بچه های فامیل باعث شده بود از وقتی که به یاد دارم، تنها باشم و از این جهت صمیمیت چندانی با اعضای خانواده پدری و مادری ام نداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهرچه بیشتر میگذشت، بیشتر میفهمیدم که چه قدر نیاز به بچه های هم سن و سال خودم در فامیل دارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن حتی با پدر و مادر هم فاصله سنی نجومی داشتم. مامان تا سن سی و هشت سالگی باردار نمیشد تا این که من به دنیا آمدم و این فاصله سنی به شدت در روابطم با مامان تأثیر داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو از سه نسل پیش از من بود و من داشتم روزهای پایانی نوجوانی ام را پشت سر میگذاشتم. نزدیک به چهل سال فاصله سنی کم چیزی نبود. بخواهم رک بگویم، دنیایمان با هم فرق داشت و حرف یکدیگر را نمیفهمیدیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکتاب تستم را بستم و خمیازه ای کشیدم. حال میتوانستم کمی بخوابم. خم شدم و وسایلم را کنار تخت و روی زمین گذاشتم روی تخت دراز کشیدم. صدای گفت و گو هنوز هم از بیرون میآمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ شما یه دختر خانم هم داشتید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشم هایم باز شد و صدای بابا به گوش رسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بله...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو بعد صدایش را بلندتر کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ طنین، باباجان.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا مشت به پیشانی ام کوبیدم و حالت گریه به خود گرفتم. بابا دوباره صدایم زد و چند لحظه بعد تقه ای به در خورد و در باز شد. بابا سرش را از لای در داخل آورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بیداری؟... بیا بیرون، سراغتو میگیرند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حرص چند بار کف پایم را به تخت کوبیدم و از جا بلند شدم. در کمدم را باز کردم و نگاهم را میان لباس هایم به گردش درآوردم. دستم را به کمرم زدم و در نهایت تونیکی به رنگ آبی آسمانی که دور کمرش کش پهنی دوخته شده بود، انتخاب کردم و به همراه شلوار جینم پوشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم را در میان شال هایم چرخاندم؛ اما با پیدا نکردن شال موردنظرم، در جست و جویش، کف اتاق را نگاه کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیخیالش شدم و شال حریر سرمه ای رنگ را که حاشیه اش گل های ریز سفید رنگی دوخته شده بودند و مخصوص مهمانی های ویژه و عروسی بود، برداشتم. در حال حاضر شال مناسب تری پیدا نمیکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستی در موهایم کشیدم و آن هارا بالای سرم جمع کردم و کلیپس زدم. باقی مانده موهایم که از کلیپس آویزان بودند را یک دور، دور کلیپس پیچیدم و انتهایش را زیر کلیپس گذاشتم. شالم را روی سرم انداختم و همانطور که از اتاق خارج میشدم، دسته شالم را روی شانه ام مرتب کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمیشه رویارویی با افراد غریبه برایم دشوار بود. جز با دوستان خودم، ارتباطگرفتن با بقیه به شدت برایم سخت و آزاردهنده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسی گرفتم و وارد سالن شدم. سلام کردم و مهمان ها به احترامم بلند شدند. در ذهنم به دنبال بیان جمله ای بودم. خدایا الان باید چه میگفتم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بفرمایید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمین را باید میگفتم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکنار مامان نشستم و برای لحظه کوتاهی به بقیه نگاه کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چه قدر بزرگ و خانم شده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمامان برگشت و نگاهم کرد. از آنچه در نگاهش دیدم، خنده ام گرفت. لب هایم را روی هم فشردم و به لبخندی ملیح اکتفا کردم. احتمالاً داشت به خود میگفت «بزرگ و خانم؟ هه!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانم عسکری دوباره نگاهم کرد و لبخند زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ترم چند دانشگاهی عزیزم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین بار خنده ام علنی شد. دانشگاه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ من دوازدهمم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irابروهایش با شگفتی بالا پریدند و لحظه ای سر تا پایم را نگاه کرد. خب البته حق هم داشت. من اندام دخترانه و ظریفی نداشتم. چهارشانه و کمی تو پر بودم. برای همین اصولاً بیشتر از سن واقعی ام نشان میدادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدقیقاً چرا باید اینجا مینشستم وقتی که هیچ بحث مشترکی با بقیه نداشتم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه در حال تجدید خاطره بودند. همان خاطراتی که در هیچکدامشان حضور نداشتم؛ چون هنوز به دنیا نیامده بودم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی سرجایم جا به جا شدم و از آنجایی که همیشه بحث های سیاسی برایم جذاب تر بودند، به مکالمه میان بابا و آقای عسکری گوش سپردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمامان کمی سرش را به سمتم خم کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ پاشو چایی بیار.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز جا بلند شدم و شالم را روی سرم جلو کشیدم. وارد آشپزخانه شدم و نگاهم ظرف شیرینی خوری روی کابینت را شکار کرد. عاشق شیرینی های دانمارکی بودم. یک شیرینی برداشتم. همانطور که آن را به زور در دهانم جا میدادم، از لای پرده نگاهی به بیرون انداختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخانه مان با وجود بافت سنتی و تقریباً قدیمی اش، آشپزخانه اپن داشت و هرگاه که مهمان به خانه مان میآمد، پرده بالای اپن را میکشیدیم تا درون آشپزخانه مشخص نباشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه زور شیرینی را فرو دادم و فنجان های سفید رنگ با گل های یاسی را در سینی چیدم. فنجان ها را به ترتیب از چای پر کردم. وارد سالن شدم و بابا با دیدنم از جا بلند شد و سینی را از دستم گرفت. موهایم را پشت گوش دادم و کنار مامان بر روی زمین نشستم. داشتم نهایت هنرم را به کار میبردم تا خانم و باوقار به نظر برسم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ طنین جان چه رشته ای می خونی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسر بلند کردم و به خانم عسکری که به من نگاه میکرد، خیره شدم. چهره اش جوان و شاداب تر از مامان بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ انسانی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی زد و سر تکان داد و پس از آن دوباره مشغول گفت و گو با مامان شد. لحظه ای سرم را چرخاندم که با پسرشان چشم در چشم شدم. برای چند ثانیه خیره نگاهم کرد و من با دستپاچگی به سرعت جهت نگاهم را تغییر دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچه قدر جدی و خشن به نظر میرسید. خب البته بیش از این هم انتظار نمیرفت. تربیت یافته یک نظامی بود. یعنی اگر من هم پسر بودم، همینطور میشدم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irراستش بابا گاهی افسوس میخورد که چرا پسر نشده ام. نه از آن جهت که برایش دختر و پسر تفاوتی داشت. به خاطر این که معتقد بود اگر پسر بودم، شخصاً تربیتم میکرد و به قول معروف مرا آدم میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اگه اجازه بدید رفع زحمت کنیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر کمال بدجنسی صدایی در ذهنم گفت «چه بهتر!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه از جا بلند شدند. در حالی که به تعارفات بقیه گوش میدادم، کمرم را به اپن تکیه دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمامان و بابا تا جلوی در همراهیشان کردند. مشغول جمع کردن میوه ها و ظرف های کثیف شدم. البته نهایت هنرم انتقالشان به آشپزخانه بود. هیچ چیز به اندازه ظرف شستن نمیتوانست حالم را بگیرد. حاضر بودم روزی ده بار خانه را جارو بزنم؛ اما ظرف شستن به عهده من نباشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشالم را از روی سرم برداشتم و وارد اتاق شدم. در اتاق را بستم و پس از عوض کردن لباس بر روی تخت دراز کشیدم. بالشتم را زیر سرم جا به جا کردم و به سقف زل زدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهی کشیدم و سر تکان دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ پنج ماه دیگه مونده ولی توی همین پنج ماه جونمون رو از دماغمون میکشن بیرون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا یادآوری این واقعیت با حرص پلک هایم را روی هم فشار دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ این همه عین خر درس بخون، تهش باید گوشه خونه بپوسی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغلتی زدم و رو به دیوار دراز کشیدم. آرزوهای خیلی زیادی که نه، فقط چند آرزو داشتم که رسیدن به آنها نیز گاهی بیش از حد دست نیافتنی بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه نوشتن اعتیاد پیدا کرده بودم و داشت تأثیرات مخربش را در زندگی ام میگذاشت. گاهی از زندگی شخصی خود باز میماندم و این خوب نبود. در کنارش مشکلات دیگری هم وجود داشت...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر خانواده ای زندگی میکردم که شیوه های سنتی را برای زندگی میپذیرفتند. مامان چندان از نوشتنم راضی نبود. البته بهتر بود بگویم به هیچ وجه راضی نبود. اکثر اختلافاتمان هم به این موضوع برمیگشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمعتقد بود مشتی چرندیات به خورد دیگران میدهم که تمامش پر از عشق های مسخره دختر و پسر و صحنه های نامتعارف است که دختر و پسر مدام مشغول یکدیگر اند و چون دو سه نفر مثل خودم دورم را گرفته اند، خیال بَرَم داشته که واقعاً نویسنده ام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجالب این بود که هر بار این بحث به میان میآمد، میگفت که نه نوشته های مرا خوانده و نه خواهد خواند و من در عجب بودم که پس چگونه تا این حد با اطمینان درباره نوشته های من سخن میگوید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرسماً مرا یک نویسنده زرد نویس میپنداشت و من گاهی از این همه تصور سیاه که از من داشت، رنج میبردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن و خانواده ام بیش از حد با یکدیگر غریبه بودیم. شاید اگر خواهر یا برادری داشتم، این رنج کمتر میشد؛ اما من آدمی بودم که حرف های نگفته را رج به رج میبافتم و از آن طنابی ضخیم میساختم تا دور گلویم بپیچد و خفه ام کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوست داشتم روزی نویسنده ای شوم که کتاب هایش در کتابخانه دیگران باشد؛ اما این آرزو بیش از حد دور به نظر میرسید. شاید اگر حامی یا خانواده ای همراه داشتم، این موضوع چندان ناممکن به نظر نمیرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبارها نوشتن را رها کرده بودم. فشار حرف های مامان گاهی خارج از آستانه تحمل من بود؛ اما هر بار جانان جلویم را میگرفت؛ اما آخرش که چه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیترسیدم روزی آرزوهایم مرا خفه کنند. خودشان که نه... درد رها کردنشان!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir* * * * *
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه ندرت گریه میکردم. چیزی قریب به هر دو سه سال یک بار آن هم در شرایط فجیع و فقط در پنج دقیقه، اما حالا دلم میخواست چندین ساعت مداوم گریه کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمتر از ده روز تا پایان سال باقی مانده بود؛ اما حقیقتاً هیچ اشتیاق و هیجانی برایش نداشتم. این روزها به شدت عصبی و دمدمی مزاج شده بودم. هرچه بیشتر به کنکور نزدیک میشدم، از حجم ندانسته هایم بیشتر وحشت میکردم. میتوانستم بیش از اینها بخوانم و تست بزنم؛ اما فرصت هایم را از دست داده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرعکس خیلی از بچه ها، خانواده ای نداشتم که به خاطر قبول شدن یا نشدن در کنکور مرا تحت فشار بگذارند. رشته تحصیلی ام را برخلاف خیلی از هم سن و سال هایم با میل و رغبت خودم انتخاب کرده بودم و بی شک اگر پس از کنکور هم مجاز به انتخاب رشته میشدم، خودم انتخاب رشته میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاضطراب من به خاطر حس کمال طلبی خودم بود. این که قبول نشوم و پس از آن چه خواهد شد...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین که این همه کتاب و وسیله با وجود شرایط مالی نه چندان مساعد بابا برایم تهیه شده و من نتوانم جبرانش کنم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه اینها هر روز در ذهنم رژه میرفتند و آزارم میدادند. من مثل جانان پیانیست نبودم که بخواهم به واسطه اش، یک آینده شغلی را بدون قبولی در کنکور تضمین کنم. تنها هنرم نوشتن بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک نویسنده با دنبال کنندگان اندک در فضای کمتر شناخته شده رمان های اینترنتی. آینده خوبی برایش متصور نبودم. راستش نمیتوانستم ترکش کنم. به درجه ای رسیده بودم که شب ها میان خواب و بیداری بی آن که بخواهم، ذهنم مشغول داستان پردازی میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسی گرفتم و از جا بلند شدم. لیوان چایم را از زیر تخت بیرون کشیدم. همین دیروز بود که لیوان های درون خانه تمام شد و بعد انگشت اتهام به سمت من نشانه رفت که البته درست هم بود. در زیر تخت من به اندازه یک کابینت ظرف انباشته شده بود. هرگاه ظرف های خانه کم میشد، مامان به سراغ اتاق من میآمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز اتاق خارج شدم و نگاهم را در سالن چرخاندم. بابا جلوی تلویزیون به پهلو دراز کشیده بود و بالشتش زیر آرنجش بود و اخبار تماشا میکرد. مامان هم گوشه سالن دراز کشیده بود. یکی دو هفته ای میشد که دوباره کمردردش برگشته بود. ارثیه خانوادگی بود. خاله ام هم کمردرد داشت و در نهایت جراحی کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک لیوان چای برای خودم ریختم و بی هدف در یخچال را باز کردم. آنقدر تماشا کردن داخلش طول کشید که صدای بوق هشدار یخچال بلند شد. فوری در یخچال را بستم و چایم را از روی کابینت برداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخمیازه ای کشیدم. مغزم خسته شده بود، برای همین خواب آلود و بی حال بودم. بهتر بود یکی دو ساعت به خودم استراحت دهم و در این تایم چند صفحه ای بنویسم. کلاسوری داشتم که در آن دست نویس هایم را جمع آوری میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر خانه ما وسایل ارتباطی مثل موبایل و تلفن از پایین ترین اهمیت برخوردار بود. اینترنت که جای خود داشت. یک کامپیوتر قدیمی داشتیم که آن هم اسپیکر نداشت و ویندوزش در حال منقضی شدن بود. تنها مزیتش، داشتن نسخه قدیمی بازی مکس پین بود و بابا هرازگاهی با آن بازی میکرد و من هم کنارش مینشستم و تماشایش میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفکر نمیکنم در آن زمان نویسنده ای به اندازه من برای انتشار رمان هایش به دردسر افتاده باشد. بقیه خود مطالبشان را تایپ و در سایت به اشتراک میگذاشتند؛ اما از آنجایی که من به اینترنت دسترسی نداشتم، به طور دست نویس مینوشتم و جانان دست نویس ها را تایپ میکرد و به جای من آن را در سایت به اشتراک میگذاشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبخواهم راستش را بگویم، عذاب وجدان داشتم که این موضوع به جانان آسیب برساند. نمیخواستم که به خاطر موضوعی که به او هیچ ارتباطی نداشت، از زندگی شخصی خود باز بماند. بارها این جمله را به او گفته بودم و او هر بار با جمله خفه شو بحث را خاتمه داده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاگر تاکنون موفقیت هایی هرچند اندک به دست آورده بودم، به خاطر او بود. اگر جانان نبود، نویسنده ای به نام طنین نادری شناخته نمیشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن برای این که رویایم را به حقیقت تبدیل کنم، بهای سنگینی دادم، سختی کشیدم، تحت فشار قرار گرفتم، گاهی دچار بحران های روحی شدم، متلک شنیدم و حتی گاهی در لفافه و یا عیان تحقیر شدم و راستش نمیدانم که ارزشش را داشت یا نه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین همه ایستادگی و مقاومت چه فایده داشت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک نویسنده درجه دو بودن با محبوبیت نه چندان زیاد برای من چه جذابیتی داشت که رهایش نمیکردم؟ علاقه؟ شاید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیچ چیز به اندازه نوشتن نمیتوانست مرا سرگرم کند. وقتی صحبت از فیلم میشد، بی گمان ژانر اکشن را میپسندیدم؛ اما سلیقه ام در زمینه رمان کاملاً متفاوت بود. از هر ژانری رمان میخواندم؛ ولی ترجیحم رمان های عاشقانه و اجتماعی بود و بر همین اساس نوشته هایم نیز چنین مضامینی داشتند. همیشه به دنبال این بودم که لابهلای نوشته هایم از حقایق جامعه ام بگویم و از دردها و دغدغه ها به اندازه فهم و توان خودم سخن به میان آورم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا قبل از امسال کم و بیش رمان های بقیه نویسنده ها را دنبال میکردم. تعداد قابل توجهی سطحی و بیشتر جنبه ای فانتزی و دور از واقع داشتند؛ اما خب در این میان نویسنده های خوبی نیز درخشیده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن جزء هیچکدام نبودم. نه آنقدر اهل سطحی نگری بودم که بخواهم فقط رویاهای دخترانه ام را در قالب داستانی عاشقانه به تحریر در بیاورم و نه آنقدر قلم پخته ای داشتم که بخواهم خود را نویسنده ای ممتاز معرفی کنم. من همین بودم. یک نویسنده عادی که نمیخواست در همینی که هست، متوقف شود و به دنبال پیشرفت بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک دختر عادی با یک زندگی عادی و حتی با رویاهایی ساده و عادی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir* * * * *
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی این پا و آن پا شدم و درز مقنعه ام که کمی کج شده را صاف کردم. نگاهم بی اراده پی مغازه کافی نت کنار خیابان میرفت و حرف های جانان در زنگ آخر به طور مداوم در گوشم تکرار میشد. او با خوش بینی با چاشنی سرخوشی و مثبت نگری از تحقق رویاهای من حرف میزد و من از موانع بر سر راه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن که قرار نبود کتابی چاپ کنم. یعنی حتی اگر میخواستم، شرایط چنین اجازه ای را به من نمیداد؛ اما یک تحقیق کوچک که به جایی برنمیخورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامروز به دلیلی که نمیدانستم چیست، بابا با مدرسه تماس گرفته بود و گفته بود که نیم ساعتی دیرتر به دنبالم میآید. به گمانم اکنون بهترین فرصت بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر حالی که اطراف را از نظر میگذراندم، با گام هایی بلند و پر شتاب به سمت کافی نت رفتم و دستم را در جیب مانتو ام فرو بردم تا از داشتن پول مطمئن شوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت در مغازه ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. قرار گرفتن در یک مکان ناآشنا همیشه برایم سخت بود و مرا دچار اضطراب میکرد. وارد مغازه شدم و پسری که مسئول کافی نت بود، سر بلند کرد و به من خیره شد. ابروهایش بالا پرید و من دو قدم به جلو برداشتم. واقعاً پشیمان شده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالان باید چه میگفتم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخمی کردم و پس از تاملی نه چندان طولانی گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ یه سیستم می خوام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان داد و من از داخل جیبم پول هایم را بیرون کشیدم و پس از پرداخت مبلغ، پسر از جا بلند شد و با دست به یکی از کامپیوترها اشاره کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ شماره چهار.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری تکان دادم و با آسودگی این بار نفس راحتی کشیدم. جزو معدود دفعاتی بود که خود به تنهایی به مغازه ای آمده بودم. قرارگیری در چنین موقعیت هایی برایم مانند شکنجه ای طاقت فرسا بود و من خود این را میدانستم که این دیر یا زود به من آسیب خواهد رساند. اگر در دانشگاه قبول میشدم، به زودی وارد جامعه ای بزرگ تر میشدم که این بار همگی دختر بچه های هم سن و سال خودم نبودند و همین مرا مضطرب تر میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت سیستم که روشن بود، نشستم و صفحه اینترنت را بالا آوردم. آنچه که میخواستم را سرچ کردم و لیستی از سایت های مختلف پیش رویم قرار گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاولین سایت را باز کردم و نگاهم میخ صفحه کامپیوتر شد. لیستی از پرکارترین انتشارات داخلی که در زمینه شعر و رمان فعالیت میکردند. بی آن که بخواهم، بغضی ناگهانی در گلویم جا خوش کرد و اولین نام درون لیست را زیر لب زمزمه کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ انتشارات آرِن... به مدیریت جمشید مشرقی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir* * * * *
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«تابستان 1402»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir