طاعون زده روایتگر دختریه مثل همه دخترای دیگه. با یه زندگی آروم و بی دغدغه و رویاهای صورتی کوچیک و بزرگ. تا حالا اسم طاعون به گوشتون خورده؟ طاعون یه بیماریه. و حالا طاعون افتاده به جون تک تک اون آرزوها. داستان ما درباره دختریه که مجبور می‎شه آرزوهای طاعون گرفته اش رو خودش با دستای خودش بسوزونه. سال ها گذشته و کسی که روزی از مهم ترین داشته زندگیش بود، از میون خاکستر آرزوهاش دوباره پیدا می‎شه. اومده تا جواب تک تک سؤالاتش رو از طنین بگیره. بعد از سال ها طاعون برگشته، اما این بار قراره طاعون به جون خودش بیفته!

ژانر : عاشقانه، اجتماعی

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱ روز و ۴۷ دقیقه ۲۰ ثانیه

نویسنده : آوا موسوی

ژانر : #عاشقانه #اجتماعی

خلاصه :

طاعون زده روایتگر دختریه مثل همه دخترای دیگه.

با یه زندگی آروم و بی دغدغه و رویاهای صورتی کوچیک و بزرگ.

تا حالا اسم طاعون به گوشتون خورده؟ طاعون یه بیماریه.

و حالا طاعون افتاده به جون تک تک اون آرزوها.

داستان ما درباره دختریه که مجبور می‎شه آرزوهای طاعون گرفته اش رو خودش با دستای خودش بسوزونه.

سال ها گذشته و کسی که روزی از مهم ترین داشته زندگیش بود، از میون خاکستر آرزوهاش دوباره پیدا می‎شه.

اومده تا جواب تک تک سؤالاتش رو از طنین بگیره.

بعد از سال ها طاعون برگشته، اما این بار قراره طاعون به جون خودش بیفته!

--------

مقدمه:

داستان زیاد خوانده ای؟

قصه زیاد شنیده ای؟

داستان یک طاعون زده را چه؟

آن طاعون زده منم!

سال ها پیش طاعون زندگان در نهایت محکوم به سوختن بودند.

آن کس که طاعون زده باشد، دیگر برای زنده ماندن دست و پا نمی‌زند؛ چون می‌داند در آخر مغلوب مرگ خواهد شد و جسدش پیشکشی به آتش.

و حالا من در همین روزها و در همین قرن نوین مبتلا به طاعونم.

یک طاعون زده تلاشی برای نگه داشتن داشته هایش نمی‌کند و حالا من میان نفس های آخری که می‌کشم...

از دست دادن داشته هایم را به نظاره نشسته ام.

و از حالا خود می‌دانم...

که سرانجامی جز سوختن نخواهم داشت!

--------

همان‌طور که بند کیفم را روی شانه ام جا به جا می‎کنم، کلافه و بی حوصله سر تکان می‌دهم.

_ دیگه تموم شد، این دفعه آخر بود.

به سمتم می‌چرخد و چشم هایش را در حدقه می‌چرخاند.

_ باشه، تو خوبی.

چپ چپ نگاهش می‎کنم و جمله ای که تا پشت لب هایم می‌آید را به همراه آب دهانم فرو می‌دهم و به جایش می‌گویم:

_به خاطر سرکار خانم کار و زندگیمو ول کردم.

دستم را در هوا تکان می‌دهم و با همان لحن متحرص ادامه می‌دهم:

_ حالا خوبه مسابقات کینگ بوکسینگ نیست و این‌قدر ذوق داری.

گوشه لبش را به سمت پایین می‌کشد و با مشت به کمرم می‎کوبد. درد خفیف کمرم را نادیده می‌گیرم و او مچ دستم را می‌گیرد و همان‌طور که من را به دنبال خود می‌کشد، می‌گوید:

_ این‌قدر چرت و پرت تحویل من نده

در خود تمایل شدیدی می‌بینم که مشتم را بالا ببرم و در فرق سرش فرود بیاورم، اما باز تحمل می‎کنم و زبان به دهان می‌گیرم.

با رسیدن به جایگاه لحظه ای می‌ایستد و غرولند کنان می‌گوید:

_ خاک تو سرت، هی میگم زود باش. ببین، دیگه جلو جا نیست.

درست متوجه جملاتش نمی‌شوم. تمام حواسم به آن گوی غول پیکر که از جنس توری محکم فلزیست، معطوف است. نفس عمیقی می‌کشم و جانان دوباره دستم را می‌کشد و به سمت صندلی های ردیف چهارم که چیزی تا پر شدنش نمانده، می‌رود.

دور تا دور گوی حصار و نرده فلزی کشیده اند و پشت نرده ها صندلی تماشاچیان قرار دارد. ردیفی که در آن هستیم، به نسبت از سطح زمین خیلی بالاتر است؛ برای همین دید خوبی به گوی داریم.

نیم نگاهی به جانان که با هیجان به گوی خیره شده، می‌اندازم و چشم در حدقه می‌چرخانم. نمی‌شود خودش تنها بیاید؟ چرا مرا هم دنبال خودش می‌کشد؟ من که مثل او بیکار نیستم!

حوصله ندارم که دوباره غر بزنم؛ برای همین این جملات را مدام در ذهن خود تکرار می‎کنم.

به مدت چند ثانیه برق تمام محوطه می‌رود و قبل از این که صدای اعتراض کسی بلند شود، همه جا روشن می‌شود. با دیدن هفت موتورسوار که سوار موتورهای یک شکل نقره ای رنگ اند، صدای تشویق هیجان زده همه بلند می‌شود.

جانان به بازویم چنگ می‌اندازد و خیره به موتورسواران جیغ می‌زند:

_ وای خیلی خفنه.

دستم را به زور از میان انگشتانش بیرون می‌کشم و به نمایشی که بقیه شیفته اش شده اند، خیره می‌شوم.

موتورسواران به صف می‌شوند و در گوی باز می‌شود. اولین نفر وارد گوی می‌شود. چند بار عقب و جلو می‌رود و بعد به طور ناگهانی شتاب می‌گیرد و چند دور، دور خور می‌چرخد و با همان حالت از دیواره گوی بالا می‌رود تا به یک حرکت ثابت برسد و همان‌طور که در قطرهای مختلف گوی و با جهات متفاوت می‌چرخد، موتورسواران بعدی به گوی نزدیک می‌شوند.

موتورسواری که در گوی است، کم کم حرکتش را متوقف می‌کند و بقیه موتورسوارها وارد گوی می‌شوند. چند لحظه ای مکث کرده و هم‌زمان با صدای تشویق حضار همه با هم شروع به حرکت می‌کنند و صدای تشویق اوج می‌گیرد.

به خاطر سرعت زیادشان قابل تشخیص نیستند. هر کدام در قطرهای مختلف حرکت می‌کنند و بعد جهت عوض کرده و در یک قطر دیگر حرکت می‌کنند.

سر و صدای به طور وحشتناکی در حلزونی های گوشم می‌پیچد و سرم رو به انفجار است. دیشب خوب نخوابیده ام و سر و صدا مزید بر علت شده که این سردرد کذایی غیر قابل تحمل تر شود.

دست به سینه می‌شوم و خیره به حرکت موتورسواران بی حوصله و کلافه می‌گویم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ کی تمومه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بر خلاف انتظارم جانان واکنشی نشان نمی‌دهد. در واقع اصلاً صدایم را نمی‌شنود. نفسم را به شدت رها می‎کنم و در حال تلاشم که تا پایان نمایش تحمل کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمایش پر هیجان و خطرناکی است؛ چون موتورسواران با فاصله چند سانتی متری از کنار هم عبور می‌کنند و اگر کمی منحرف شوند و یا در تخمین فاصله شان اشتباه کنند، به هم برخورد می‌کنند و از آن بالا می‌افتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان‌طور که با دسته شالم خودم را باد می‌زنم، نگاهم را در جمعیت می‌چرخانم. واقعاً این نمایش برایشان جذاب است؟ برای من که نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ورود موتورسواری سیاه‌پوش سوار بر موتور غول پیکر سیاه رنگی برای چند لحظه صدای تشویق ها می‌خوابد و بعد حس می‎کنم که محوطه منفجر می‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موتورسوار سیاه‌پوش با سرعتی وحشتناک چندین دور، دور گوی می‌چرخد و موتورسواران درون گوی متوقف می‌شوند. در گوی باز می‌شود و موتورسوار سیاه‌پوش بدون این که ذره ای از سرعت خود بکاهد و یا مکث کند، وارد گوی می‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی آن که خود بخواهم، لبخند محوی می‌زنم. به این جماعت حق می‌دهم که اینجا را منفجر کنند. هشت موتورسوار در یک گوی به قطر یازده متر با چرخش های سریع و بدون توقف...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب انصافاً کار آسانی نیست!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با کف دستم شالم را جلو می‌کشم. در گوی باز می‌شود و موتورسوارها به جز موتورسوار سیاه‌پوش از گوی خارج می‌شوند و شروع به چرخیدن به دور گوی می‌کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعاً سرشان گیج نمی‌رود؟! من اگر دو بار به دور خود بچرخم، بی شک سرگیجه می‌گیرم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موتورسواران بیرون از گوی به طور مورب کنار یک دیگر متوقف می‌شوند و موتورسوار سیاه‌پوش هم از گوی خارج شده و جلوتر از بقیه موتورها می‌ایستد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه از جا بلند می‌شوند و صدای هیاهو به اوج خودش می‌رسد. جاهم از جا بلند می‌شود. فکر کنم تنها کسی که نشسته، من هستم. نگاه جانان برای لحظه ای بر روی من ثابت می‌ماند و چپ چپ نگاهم می‌کند. دست زیر بازویم می‌اندازد و به زور بلندم می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موتورسواران کلاه کاسکت هایشان را بر می دارند و برای جمعیت هیجان زده که به شدت به وجد آمده اند، تکان می‌دهند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موتورسوار سیاه‌پوش از موتورش پایین می‌آید و جک موتورش را می‌زند. با هر دو دستش کلاه کاسکتش را می‌گیرد و آن را از روی سرش برمی‌دارد. چنگی به موهایش می‌زند و سرش را بالا می‌آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم را با بی تفاوتی از سر تا پایش می‌چرخانم و روی صورتش متوقف می‌شوم. لبخند تمسخرآمیزم رفته رفته محو می‌شود. چند بار پلک می‌زنم و نگاهم روی او که نگاهش را در جمعیت می‌چرخاند و به نشانه احترام برای هوادارانش سر تکان می‌دهد، میخ شده است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برعکس من، لبخند به لب دارد. جانان بازویم را تکان می‌دهد. سرم را می‌چرخانم و به او نگاه می‎کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در این لحظه تمام سلول های تنم جز خواب چیزی نمی‌خواهند. خوابی طولانی که امیدی به بیداری پس از آن نباشد. چند بار پلک می‌زند و دهان باز می‌کند تا چیزی بگوید اما به جای صدا، از میان لب هایش هوا بیرون می‌آید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس عمیقی می‌کشم و بند کیفم را روی شانه ام می‌اندازم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بریم دیگه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جانان همچنان همان‌طور نگاهم می‌کند و در نهایت نگاهش را می‌کشد و به پشت سرم خیره می‌شود. من هم نگاهم را می‌چرخانم و به همان جا خیره می‌شوم. اثری از موتورسواران نیست و جمعیت در حال پراکنده شدن است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در مغزم تی ان تی منفجر کرده اند. آتش در سرم زبانه می‌کشد و دودش نفس هایم را تحت الشعاع قرار داده. این بار من بازوی جانان را می‌کشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تموم شد، دیگه چیو داری می‌بینی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دسته شالش را روی شانه اش مرتب می‌کند و به من خیره می‌شود. نگاهش عادی به نظر می‌رسد؛ اما فقط من میفهم که تا چه حد گیج است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_هان؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم هایم را در حدقه می‌چرخانم و به سمت خروجی حرکت می‎کنم. اعتراضی نمی‌کند و به همراهم می‌آید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انفجارهای درون مغزم همچنان زنجیره وار ادامه دارد. درست مانند انبار مهماتی که آتش به جانش می‌افتد و مواد منفجره درونش یکی پس از دیگری منفجر می‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت جایی که جانان ماشین را پارک کرده، می‌رویم. جدای از انفجارها، صداهای درون مغزم خارج از آستانه تحمل من هستند. برای لحظه ای می‌ایستم و جانان هم دو قدمی که جلو افتاده را جبران می‌کند و به سمتم بر می‌گردد. موهایم را پشت گوشم می‌دهم و تحت تأثیر همان انفجارها زبان در دهانم می‌چرخد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو برو، من می‎خوام یکم قدم بزنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهایش بالا می‌پرد و کم کم به حالت عادی بر می‌گردد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خب هر جا می‎خوای می‌برمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به نشانه قدردانی لبخند می‌زنم. انفجارها نفسم را به شماره انداخته.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو فردا باید بری سر کلاس، منم یکم قدم می‌زنم، بعدم شاید برم یه سر انتشارات.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالت چهره اش عوض می‌شود و لبخند دندان نمایی می‌زند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خب از اول بگو! می خوای منو دک کنی بری انتشارات.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انفجارها تمامی ندارند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی می‌زنم و چپ چپ نگاهش می‎کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ برو گمشو بیشعور.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همچنان همان لبخند را دارد. کنار چشمانش از خنده چین می‌خورد و ریز می‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ باشه، تو خوبی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متأسف و متحرص نگاهش می‎کنم و لبخند جانان بزرگ تر می‌شود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاش می‌توانستم برای این انفجارها کاری بکنم. دارند مغزم را تبدیل به یک مخروبه می‌کنند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خنده اش صدادار می‌شود و من به سمتش خیز می‌گیرم. دو قدم به عقب برمی‌دارد و با خنده دستش را در هوا تکان می‌دهد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ باشه بابا، رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرجایم می‌ایستم و با نگاهم بدرقه اش می‎کنم. سوار ماشینش می‌شود و حرکت می‌کند. برایم تک بوقی می‌زند و من خودداری ستودنی ام را از دست می‌دهم و دستم را بالا می‌آورم و روی سرم می‌گذارم، درست روی نقطه انفجار. پلک هایم را بر روی هم فشار می‌دهم و می‌چرخم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنترل هیچ چیز در دست من نیست؛ در دست مغزم هم نیست و جالب این است که خودم هم نمی‌دانم که پاهایم به دستور چه کسی حرکت می‌کنند. گام هایم رفته رفته کندتر می‌شوند. من دارم چه غلطی می‎کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پاهایم گیج شده اند. نمی‌دانند باید به کدام فرکانس پاسخ مثبت بدهند؛ برای همین همان جا میخکوب شده اند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم را در اطراف می‌چرخانم و خودم را در نقطه صفر می‌بینم. در نقطه آغاز انفجار!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قدمی به جلو برمی‌دارم. پاهایم سست اند. به قدری که هر آن امکان سقوط وجود دارد. قدمی دیگر برمی‌دارم. صندلی ها را دور می‌زنم و به مقابل نرده ها می‌رسم. قفلشان باز شده، اما بیش از این جلو نمی‌روم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مغزم از فرماندهی بدنم استعفا داده و در صدد آن برآمده تا راهی برای کنترل انفجارها پیدا کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفته رفته دود آتش سوزی از جلوی چشمم محو می‌شود و صدای انفجارها خاموش می‌شوند. مغزم شروع به فعالیت می‌کند. واکنش هایم کند شده اما مغزم عجله دارد. انفجارها عصبی اش کرده و حال دارد تمام تلاشش را می‌کند که با حداکثر سرعت فرمان را به پاهایم مخاطره کند. دستور واضح است؛ اما پاهایم نافرمان و ناتوان اند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ فکرشو نمی‌کردم شب اول تا این حد اجرا بگیره. دمت گرم داداش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای گفت و گو واضح در گوشم می‌پیچد و لحظه ای بعد دو نفر را می‌بینم که کنار وسایل و موتورها متوقف می‌شوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش را بالا می‌آورد و انگشتانش لابه لای موهایش گم می‌شوند. صدایش را نمی‌شنوم. فقط لب زدنش را می‌بینم. کت اسپرتش را از روی ساعدش برمی‌دارد و آن را به تن می‌کند و به سمت موتورش می‌رود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پسر همچنان دارد حرف می‌زند؛ ولی در کمال تعجب این بار حتی صدای او را هم نمی‌شنوم. حتی صدای چند پسری که دارند به آنها نزدیک می‌شوند و در حال بگو بخند هستند را هم نمی‌شنوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای لحظه ای سرش را بالا می‌آورد تا چیزی بگوید؛ اما نگاهش بر روی من ثابت می‌ماند. دستم تمایل شدیدی دارد تا به جایی چنگ بیندازد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

انفجارها دوباره از سر گرفته می‌شوند و نگاه خاموشش میخ می‌شود و بر تنم فرو می‌رود. نگاهش طولانی می‌شود و همچنین حد فاصل میان دم و بازدم من هم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی توجه به پسر کناری اش خیره به من سرش را کمی کج می‌کند. زانوهایم از درون می لرزند و تمایل شدیدی به خم شدن دارند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش می‌چرخد و می‌چرخد و روی صورتم ثابت می‌ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آتش زبانه می‌کشد. در مغز من نه، در چشمان او.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش آتش می‌گیرد و تمام وجود من هم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

* * * * *

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«زمستان 1394»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پا روی پا انداختم و همان‌طور که خطوط هایلایت شده جزوه ام را از نظر می‌گذراندم، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اه، کی راحت میشیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از انتهای راهرو زینب را دیدم که به این سمت می‌آمد. برایش دست تکان دادم و او هم مستقیم به این سمت آمد. کوله اش را کنار من روی زمین گذاشت و همان‌طور که مشغول در آوردن چادرش بود، با حالتی زار غر زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من خوابم میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد کنار من روی زمین نشست و به دیوار پشت سرش تکیه داد. با حالتی کلافه سر تکان داد و چادرش را در کیفش گذاشت. پاهایش را مثل من دراز کرد و خیره به جزوه درون دستم که علناً از زمان رسیدن به مدرسه به طور فرمالیته در دستم بود، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چه امتحانی داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به بینی ام چین دادم و با حرص جزوه ام را روی زمین کوبیدم. چشم غره ای به جزوه بی نوا رفتم و با حرص گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ عربیِ نکبت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زینب با تأسف سر تکان داد و دوباره نالید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من خوابم میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره خم شدم و جزوه ام را برداشتم و از داخل جامدادی ام، یک خودکار برداشتم. آستین مانتو ام را بالا دادم و همان‌طور که مشغول نوشتن معنی بعضی کلمات روی دستم بودم، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بخواب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به کف دست و مچم که دیگر جا نداشت، خیره شدم و به بینی ام چین دادم. نگاهی به ساعت انداختم. بیست دقیقه دیگر امتحان شروع می‌شد. بی‌خیال جزوه ام شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی بعد جانان هم به جمعمان اضافه شد. سرم را کج کردم و خیره به خطوط جزوه اش با کنجکاوی پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خودت بگو چقدر خوندی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابرو بالا داد و با خونسردی شانه بالا انداخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هر چقدر هم خونده باشم، به پای تو نمی‌رسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دهان کجی پشت چشمی نازک کردم. با این همه تقلبی که نوشته بودم، واقعاً به یک دانش آموز درس خوان شبیه بودم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به نوشته های روی مچ و کف دستم انداختم و با سر انگشتم لبه آستین مانتو ام را پایین‌تر کشیدم. اگر تقلب های عزیزم لو می‌رفتند، باید یک صفر قشنگ و زیبا را جلوی درس عربی ام می‌دیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یازده سال توانسته بودم با همین روش نمره بیاورم و امسال هم اگر اتفاقی نمی افتاد، به همین روال می‌گذشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از توی کوله سرمه ای رنگم خودکارم را برداشتم و همان لحظه صدای سوت آمد. صدای خانم ایران پور که جلوی راهرو ایستاده بود، به گوش رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خانما بفرمایید سر جلسه امتحان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زینب از جا برخاست. باید به طبقه دوم می‌رفت. اما من و جانان در کتابخانه امتحان می‌دادیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اضطراب نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بچه ها یادتون نره که حتی اگه گند هم بزنید، هیچ چیز از ارزش های نداشتتون کم نمی‎شه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو خندیدند. خوب بود که با این حجم اضطراب باز هم می‌توانستم بقیه را بخندانم. با زینب خداحافظی کردیم و به سمت راه پله هایی که آن طرف راهرو و در سالن دایره ای شکل وجود داشت، رفتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بچه های کلاسمان داشتند وارد کتابخانه می‌شدند. برای بچه ها دست تکان دادم و وارد کتابخانه شدم. طبق شماره کلاسی مان هر کدام پشت میزی که روی آن اسم و شماره کلاسیمان را زده بودند، نشستیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم را در اطراف چرخاندم. بعضی از بچه ها وسط کتابخانه ایستاده بودند و داشتند در لحظات آخر برای هم درس توضیح می‌دادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در کتابخانه باز شد و خانم کتابدار به همراه پوشه قرمز رنگی که در دستش بود، وارد شد. خیلی جالب بود که بعد از سه سال هنوز فامیلش را نمی‌دانستم، نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بچه ها به آرامی روی صندلی هایشان نشستند و دقیقاً راس ساعت هشت صبح ورقه ها توزیع شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودکارم را در دستم چرخاندم و به سؤالات پیش رویم زل زدم. همیشه قسمت ترجمه برایم قابل تحمل تر از قواعد بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم را بالا آوردم و با دیدن شفیعی که کاملاً به عقب چرخیده بود و داشت با غلامیان حرف می‌زد، چشم هایم گرد شد و به خنده افتادم. مرزهای تقلب را جا به جا کرده بودند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نهایت جسارت من نوشتن تقلب روی برگه بود که البته سعی می‌کردم تا آخرین لحظه مقاومت کنم و از آن استفاده نکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را زیر مقنعه ام بردم و همان‌طور که با تکه ای از موهایم بازی می‌کردم، نگاهم را در اطراف چرخاندم. حس کردم من میانشان با شرافت ترین هستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به شماعی زاده که تا حد ممکن به جلو خم شده بود و داشت با ثمینه پچ پچ می‌کرد، نگاه کردم. لب هایم را روی هم فشردم و خانم کتابدار اخمی کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هیس!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیچاره روزهای اول سعی می‌کرد جلوی ما را بگیرد؛ ولی وقتی دید که تلاش بی نتیجه ای است، کاملاً بی‌خیال این موضوع شد. حتی گاهی اوقات از تقلب های واضح بچه ها خنده اش می‌گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به ساعت که بیست دقیقه به نه را نشان می‌داد، انداختم و دست از جویدن انتهای خودکارم برداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خانم می‎شه برگه رو تحویل بدیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه خصمانه بچه ها روی ستایش ثابت ماند و خانم کتابدار سری تکان داد و ورقه را از ستایش گرفت. برای آخرین بار جواب هایم را چک کردم. از جواب دو تا از سؤال هایم اطمینان نداشتم. تقریباً نیمی از بچه ها ورقه هایشان را تحویل داده بودند. قبل از این که از جا بلند شوم، همان‌طور که به خانم کتابدار نگاه می‌کردم، کف دست هایم را که از استرس کمی سرد و مرطوب بود را به هم کشیدم تا آثار جوهر از رویش پاک شود و بعد از جا بلند شدم. دستم را مشت کردم و ورقه ام را تحویل دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از کتابخانه بیرون آمدم و با دیدن بچه ها که همان پشت در ایستاده بودند و حرف می‌زدند، خنده ام گرفت. نگاهشان روی من ثابت ماند و شماعی زاده گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چی کار کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر دو دستم را در جیب مانتو ام هل دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ راستش صبح سرم درد می‌کرد، قرص خوردم... فکر کنم قرص اشتباهی خوردم. نتیجه اش رو توی امتحانم دیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همگی خندیدند و من بی‌خیال بحث درباره امتحان شدم. از پله ها بالا رفتم و میان راه کوله ام را برداشتم. وارد راهروی طبقه اول شدم. نگاهم را در راهرو چرخاندم و وقتی زینب را ندیدم، وارد کلاس شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ثمینه روی صندلی معلم نشسته بود و روی میز می‌زد و ساینا هم با سخاوت تمام بندری می رقصید و بچه ها دست می‌زدند. این حجم از سرخوشی را بعد از ما فقط یک معتاد نعشه درک می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت نیمکت انتهایی که متعلق به من و جانان بود، رفتم و روی آن نشستم. کوله ام را روی زمین کنار خود گذاشتم. خم شدم و کتاب جامعه شناسی ام را بیرون کشیدم و همان لحظه شفیعیه به سرعت وارد کلاس شد و نفس نفس زنان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بچه ها به سرعت به سمت نیمکت هایشان دویدند و چند لحظه بعد خانم قائمی وارد کلاس شد و مثل همیشه پر انرژی سلام کرد. در تمام سال های تحصیلم هیچ معلمی را به اندازه او دوست نداشتم. به وقتش جدی بود؛ اما هیچگاه جو کلاسش خشک و پر استرس نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانم قائمی چند دقیقه ای را با بچه ها حرف زد و از امتحان پرسید و بعد مشغول دوره کردن درس های گذشته شد؛ چون چهارشنبه همین هفته امتحان جامعه شناسی داشتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دانم خانم قائمی چه گفت که همهمه در کلاس ایجاد شد و بچه ها مشغول حرف زدن شدند. من هم صندلی ام را به جانان نزدیک تر کردم و مشغول صحبت با او شدم اما با صدای خانم قائمی صحبتم را قطع کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ جیک جیک نکون نادری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرخیدم و با مظلومیت و لحنی آمیخته به خنده گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خانم نمی‎شه قد قد کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عینکش را روی تیغه بینی اش جا به جا کرد و گوشه لبش را جمع کرد تا نخندد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خره نادری میام می‌زنم تو سرت، مِزه نریز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بچه ها دوباره خندیدند و خانم مشغول حرف زدن شد. بچه ها اوایل با لفظ «خره» که خانم قائمی استفاده می‌کرد، مشکل داشتند؛ اما بعد متوجه شدیم در اصفهان، این کلمه از روی جنبه توهین آمیزش استفاده نمی‌شود و بیشتر حالتی تکه کلام گونه برای مخاطب قرار دادن افراد دارد و حتی حالا ما هم تحت تأثیر او، گاهی در گفت و گوهایمان کم و بیش از این کلمه استفاده می‌کردیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از وقتی با خانم قائمی آشنا شده بودم، عاشق اصفهان و لهجه شان شده بودم، طرز ادا کردن کلمات و اصطلاحات مخصوص به خودشان خیلی بامزه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مشغول حاشیه نویسی گوشه کتابم شدم. همیشه عاشق این بودم که کتاب هایم از نکات دستنویس سیاه شود. البته فقط نوشتش را دوست داشتم، نه خواندنش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستم را زیر چانه ام زدم و به نوشته های داخل کتاب نگاه کردم. عمیقاً باعث تأسف بود. نهایت زمان متمرکز شدن من بر روی درس بیشتر از ده دقیقه طول نمی‌کشید. من با این ذهن فعال و سر به هوا چه می‌کردم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاش کمی از این فعالیتش را بر سر کلاس درس و امتحان خرج می‌کرد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

* * * * *

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با انگشت شست و اشاره چشم هایم را ماساژ دادم و روی تخت جا به جا شدم. کتاب ادبیاتم را روی قفسه سینه ام گذاشتم و به سقف خیره شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در ذهنم معانی کلمات مختلف بالا و پایین می‌شد و آرایه های ادبی هم این میان خودی نشان می‌دادند. این وسط فقط یک بیت شعر روی زبانم افتاده بود و وزن و آهنگش در گوشم تکرار می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم را چرخاندم و به ساعتم که روی میز تحریرم بود، نگاه کردم. ساعت پنج و بیست دقیقه بود. از طرفی دلم می‌خواست بخوابم و از جهت دیگر خواب یک ساعته فقط شکنجه روحی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سستی و رخوت از روی تخت بلند شدم و صدای جیر جیر تخت بلند شد. خمیازه ای کشیدم و از میان وسایلی که کف اتاق ریخته شده بودند، خودم را به چوب لباسی گوشه اتاق رساندم. مانتو و شلوارم را پوشیدم و مقنعه ام را سرم کردم. کلاً هیچ چیزم مشابه با بقیه نبود و این مورد یکی آن موارد عجیبی بود که هیچ کدام از اطرافیانم آن را تجربه نکرده بودند. ترجیح می‌دادم قبل از خواب لباس بپوشم تا صبح وقت بیشتری را بتوانم بخوابم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت کمدم رفتم و در آن را باز کردم. باز شدنش با فرو ریختن کوهی از لباس بر کف اتاقم هم‌زمان شد. زیر لب فحشی دادم و خم شدم و همه لباس ها را دوباره در کمد گلوله کرده و بعد کشوی کنار کمد را باز کردم. نگاهم را میان جوراب ها انداختم و یک جفت جوراب سفید و تمیز بیرون کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعتم را برای شش و سی دقیقه کوک کردم. ساعت را جایی وسط اتاق گذاشتم؛ چون اگر زنگ می‌زد و ساعت کنار دستم بود، ممکن بود آن را میان خواب و بیداری خاموش کنم و خودم نفهمم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چراغ اتاق را خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم که دوباره صدا داد و من زیر لب غر زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مرض!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به قدری خوابم می‌آمد که پس از چند دقیقه چشم هایم گرم شد؛ اما یک ساعت به قدری سریع سپری شد که حس کردم به اندازه یک پلک زدن گذشته. از جا بلند شدم و در میان فضای نیمه تاریک اتاق ساعت را برداشتم و زنگش را بستم. ساعت شش و بیست و هفت دقیقه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سه دقیقه دیگه می خوابم که رُند بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد روی تخت دراز کشیدم و ساعت را میان مشتم گرفتم. چند ثانیه ای چشم هایم را بستم و بعد دوباره به ساعت نگاه کردم. ساعت شش و سی و دو دقیقه بود. دوباره چشم هایم را بستم و زیر لب زمزمه کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ از شش و نیم رد شد، سه دقیقه دیگه هم می خوابم که رند باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما دقیقاً همان لحظه تقه ای به در خورد و در باز شد. از شنیدن صدای بابا تکانی خودم و چشم باز کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هنوز خوابی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد چراغ روشن شد و نورش چشمم را زد. با حرص پلک هایم را روی هم فشار دادم. از این که برای بیدار کردنم چراغ اتاق را روشن می‌کردند، به طور عجیبی بیزار بودم. حاضر بودم با کتک بیدار شوم ولی به این شیوه نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی تخت نشستم و یکی از چشم هایم را باز کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بیدارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد از جا بلند شدم و کوله مدرسه ام را از کنار تختم به همراه کتاب ادبیاتم که کنارش بود، برداشتم. از اتاق خارج شدم و مستقیم به سمت آشپزخانه رفتم. لیوان آبی خوردم و به سمت در رفتم؛ اما با صدای مامان ایستادم. گوشه سالن دراز کشیده بود و تنها سرش را برای دیدن من بالا آورده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یه آب به اون دست و صورتت بزن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم هایم را در حدقه چرخاندم و به آشپزخانه برگشتم. مشتی آب به صورتم زدم و به سمت در خانه رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یه چیزی بخور خب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از گوشه چشم به بابا که مشغول بستن دکمه های پیراهن سفید رنگش بود، نگاه کردم و پاسخ دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نمی‌خوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از در خارج شدم. پاهایم را در کتانی های سیاه رنگم که همیشه بندهایشان بسته بود، فرو بردم و موهایم را زیر مقنعه هل دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منتظر بابا نشدم و از راه پله پایین رفتم. کنار پراید سفید رنگ بابا ایستادم و او لحظه ای بعد بالاخره وارد پارکینگ کوچک خانه که گنجایشی بیش از سه ماشین نداشت، شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در پارکینگ را باز کردم و کنار ایستادم تا بابا ماشین را بیرون بیاورد و بعد از آن دو لنگه در را بستم و به سرعت به سمت ماشین رفتم. نگاهی به آسمان که هنوز هم کمی تاریک بود، انداختم و زیر لب غر زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سگ الان خوابه، بعد ما باید بریم مدرسه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از این که این وضعیت تنها تا پنج شش ماه دیگر ادامه داشت، عمیقاً خشنود بودم. گاهی به سرم می‌زد که بی‌خیال دانشگاه شوم و با همان مدرک دیپلم به سال های پر شور تحصیلم خاتمه دهم و به اندازه تمام این سال ها که مجبور بودم صبح زود بیدار شوم، بخوابم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوار ماشین شدم و کتاب ادبیاتم را باز کردم تا در راه کمی مطالب را دوره کنم. با رسیدن به مدرسه از بابا خداحافظی کردم و به سرعت به سمت مدرسه رفتم. هوا به شدت سرد بود و من هم جز یک لایه نازک مانتو و تیشرت زیرش چیزی به تن نداشتم. بی عقلی محض بود اما هیچگاه پالتو و سوییشرت نمی‌پوشیدم. در واقع بهتر بود بگویم حوصله پوشیدنش را نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بند کوله ام را روی شانه ام جا به جا کردم و شانه ام را به سمت بالا کشیدم. در ورودی را هل دادم و از هجوم هوای گرم و مطبوع به سمت صورتم لبخند زدم. جلوتر رفتم و نگاهم را در اطراف چرخاندم. بچه ها در سالن اصلی و راهرو نشسته بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خاطر فصل امتحانات بود که برنامه صبحگاه اجرا نمی‌شد و بعد از جلسه امتحان مستقیم و یک زنگ تفریح کوتاه سر کلاس می‌رفتیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از میان افرادی که روی زمین نشسته بودند، عبور کردم و با دیدن زینب که کنار راه پله نشسته بود، جلو رفتم و بلند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ های و علیکم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زینب سر بلند کرد و با دیدنم لبخند زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی پله نشستم و کوله ام را کنارم گذاشتم. کش و قوسی به بدنم دادم و شقیقه ام را به دیوار تکیه دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ این یکی رو بدیم، می‎مونه یدونه دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زینب هم خمیازه ای کشید و در تأیید حرفم سر تکان داد. نگاهی به بچه های کلاس خودمان که گرد هم روی زمین نشسته بودند و مشغول حرف زدن بودند، انداختم. جانان هنوز نیامده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای سوت خانم ایران پور باعث شد بچه ها کم کم متفرق شوند و سر جلسه امتحان حاضر شوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امتحان ادبیات برایم از آنچه که فکر می‌کردم، ساده تر بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از امتحان بچه ها در کلاس بودند و به معرکه غلامیان و جانان نگاه می‌کردند. غلامیان جامدادی جانان را روی زمین خالی کرده بود و حالا خود به اشتباه خود پی برده بود و به دنبال یک راه فرار بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده روی نیمکت نشستم و پاهایم را روی قسمت نِشیمنگاه صندلی ام گذاشتم. جانان پنجره کلاس را باز کرده بود و می‌خواست کوله غلامیان را از پنجره بیرون بیندازد. غلامیان همان‌طور که بالا و پایین می‌پرید تا کوله اش را پس بگیرد، بلند گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بی شرف نکن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جانان ابرو بالا انداخت و کوله را بالاتر گرفت. گاهی شک می‌کردم که واقعاً به سن هجده رسیده ایم یا نه. بعضی از رفتارهایمان حتی از یک کودک دو ساله هم سر نمی‌زد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرخیدم و نگاهی به ساعت دیواری بالای تخته انداختم. عجیب بود که خانم امامی هنوز نیامده بود. البته امیدوار بودم که کلاً نیاید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شفیعی در کلاس را بست و در همان حال گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خب بچه ها ساکت باشید تا رحیمیان نفهمه معلم سر کلاس نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ستایش هم سری تکان داد و از روی نیمکتش پایین آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ راست میگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همهمه خاموش که نه، ولی کمتر شد. جانان کنارم نشست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ در چه حالی پشمک؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از داخل کیفم دفتری را بیرون کشیدم و همان‌طور که صفحاتش را ورق می‌زدم تا به قسمت مورد نظرم برسم، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ هیچی... بدبختی، در به دری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش را به سمتم کشید و سرش را در دفترم خم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چیزی نوشتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کلافه سر تکان دادم. با این اوضاع امتحانات و آزمون های آزمایشی دیگر فرصت چندانی برایم باقی نمانده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نصف صفحه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکان داد و دستش را در هوا تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ زیاد به خودت فشار نیار. به اندازه پنج-شیش روز دیگه دست نویس دستم هست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی کشیدم. گاهی از کرده ام پشیمان می‌شدم. در این زمان یک دغدغه اضافه تر نسبت به بقیه داشتم که به شدت موجب دل مشغولی ام می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ حقیقتاً تف تو روح اون خری که این فکر رو انداخت تو سر من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جانان ریز خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ مگه کی انداخت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالت چهره ام خنثی شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خودِ خرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جانان تقریباً از خنده منفجر شد و همان لحظه در کلاس باز شد. با دیدن خانم امامی چهره درهم کشیدم. خانم امامی سری تکان داد و کیفش را روی میز گذاشت. قبل از این که چیزی بگوید، ستایش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خانم امتحانا رو صحیح کردید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانم امامی سری تکان داد و لبخند زد. کف دستم را روی لبم گذاشتم و کمی خودم را به سمت جانان کشیدم و پچ زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ این لبخندش معنی خواهر مادر داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جانان برای جلوگیری از مشخص شدن خنده اش، لب هایش را روی هم فشار داد و ساینا گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ خانم چه طور بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار خانم امامی مکث کرد. لب هایش را کمی جلو داد و همان‌طور که گردنش را تکان می‌داد، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بد نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت میزش نشست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ صداتون می‌زنم تا برگه هاتون رو نگاه کنید ولی بعد باید پس بدید؛ چون هنوز نمره ها رو وارد نکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه مشغول پچ پچ با یکدیگر شدند و خانم امامی یکی یکی بچه ها را صدا می‌زد. من هم در این فاصله فرصت را غنیمت شمردم و مشغول کار خودم شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نوشتن متن آن هم در این سر و صدا که هر دقیقه بیشتر از قبل اوج می‌گرفت، برایم سخت بود؛ اما چاره ای نداشتم. شرایطم طوری بود که باید از تمام فرصت ها استفاده می‌کردم. تازه به اندازه نصف صفحه نوشته بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سه چهار سالی بود که نویسندگی را دنبال می‌کردم. اوایل به صورت دست نویس و فقط برای دل خودم؛ اما حال نزدیک یک سالی می‌شد که در انجمن های نویسندگی اینترنتی عضو شده بودم و تا کنون دو تا از رمان هایم در سایت انجمن قرار گرفته بود. این روزها رمان های اینترنتی داشت روی کار می‌آمد. هر چند همه نویسندگان این انجمن ها از قلم و سبک فوق العاده ای برخوردار نبودند. خود من هم از جمله نویسندگان متوسط بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از وقتی که به یاد دارم، در کودکی همیشه به جای عروسک بازی، در ذهنم مشغول پردازش سناریو بودم و برای خودم آنها را مانند فیلم اجرا می‌کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما با این حال، تا دوران راهنمایی از نوشتن انشا بیزار بودم. اصلاً نمی‌دانم چه شد. فقط از یک روز به بعد مشغول نوشتن شدم. اعتماد به نفس چندانی نداشتم و نوشته هایم را به کسی نشان نمی‌دادم. همه چیز همین‌طور پیش می‌رفت تا این که جانان به طور اتفاقی از میان ورقه های دفترم قسمتی از یکی از رمان هایم را خواند و بعد از آن مجبورم کرد که ادامه اش را بنویسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این گونه بود که او اعتماد به نفسم را به قدری پرورش داد که دو سال پس از آن عضو انجمن شدم و حال دو رمان تکمیل شده و یک رمان در حال تایپ در سایت داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اوایل برایم آزاردهنده بود. من شخصیتی کمال گرا داشتم و می‌خواستم یک شبه محبوب باشم ولی اکنون دیگر برایم چندان اهمیت نداشت. من راه خودم را می‌رفتم؛ فارغ از تمام دلخوری ها و نا امیدی هایی که بارها و بارها در این راه تجربه اش کرده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نادری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودکارم را روی صفحه دفترم رها کردم و از جا بلند شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از پشت صندلی جانان رد شدم و به سمت میز معلم رفتم. خانم امامی نیم نگاهی به من انداخت و ورقه ام را به سمتم گرفت. نگاهم روی نمره بالای ورقه ثابت ماند و هر چه تلاش کردم، نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و لبخند زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمره نوزده آن هم برای عربی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان درسی که من همیشه در آزمون های آزمایشی از آن درصد صفر کسب می‌کردم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به غلط هایم انداختم و آن را به خانم امامی برگرداندم. از همان جا ثمینه دستش را به معنای «چند شدی؟» در هوا تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت انتهای کلاس رفتم و پشت نیمکت آخر که متعلق به من و جانان بود، نشستم. ثمینه و غلامیان به سرعت به سمتم چرخیدند و ثمینه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چند شدی خرخون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زبانم را روی دندان های نیشم کشیدم. در گفتن و نگفتن مردد شدم؛ اما از آنجایی که شخصیتم چنین اجازه ای را به من نمی‌داد که صرفا به خاطر فضای رقابتی یا چیز دیگری دروغ بگویم، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نوزده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ثمینه چپ چپ نگاهم کرد‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو دیگه از فرقه ما نیستی خرخون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ریز خندیدم و غلامیان چینی به بینی اش داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بی شرف نوزده شدی و هی می‌گفتی خوب ندادم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خب راستش خودم هم انتظار این نمره را نداشتم؛ چون چند تا از سؤال هایم را با شک و دو دلی جواب داده بودم. جانان خودش را جلو کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ تو چند شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غلامیان پشت چشمی نازک کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ فوضولی تو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ثمینه چشم هایش را در حدقه چرخاند و بی‌خیال گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چرت میگه، هجده شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد چرخید. غلامیان عینک ته استکانی اش را روی تیغه بینی اش جا به جا کرد و همان‌طور که چپ چپ به ثمینه نگاه می‌کرد، رو به جلو چرخید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانم امامی از جا برخاست و به تدریس مشغول شد. همین که در دوران امتحانات درس نمی پرسید، خودش یک گام مثبت بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همان‌طور که گاهی نت برداری می‌کردم و گاهی چند خطی از رمان می‌نوشتم، حواسم به جانان بود که خودش را جلو کشیده بود و ریز ریز با غلامیان حرف می‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه بالا انداختم و ته خودکارم را میان دندان هایم فشار دادم. یکی از پاهایم را روی دیگری انداختم. کش و قوسی به بدنم دادم و کتاب عربی ام را بستم. دو دقیقه دیگر زنگ بود. عمیقاً توانایی تحمل کردن یک کلاس دیگر را هم نداشتم. بی‌خوابی دیشب کم کم داشت خودی نشان می‌داد. باز جای شکرش باقی بود که این زنگ تفریح چهل دقیقه ای بود. بیست و پنج دقیقه برای نماز و ناهار و یک ربع هم زنگ تفریح؛ می‌توانستم کمی به مغزم استراحت دهم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن زنگ، بچه ها به سرعت از جا بلند شدند و خانم امامی لحظه ای مبهوت نگاهمان کرد و بعد با افسوس سری تکان داد. از جا بلند شدم و همان‌طور که پایین مانتو ام را مرتب می‌کردم، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من دارم میرم پیش زینب، نمیای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جانان سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. چانه بالا انداخت و سر تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ نه، تا وقت هست میرم کتابخونه یکم فلسفه بخونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به بینی ام چین دادم و رو به ثمینه که داشت نگاهمان می‌کرد، گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بعد هی به من بگو خرخون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جانان با خونسردی نگاهم کرد و من خواستم از پشت صندلی اش رد شوم؛ اما نتوانستم و به طور غیر منتظره ای صندلی جانان را به جلو هل دادم. قبل از این که صورتش با نیمکت برخورد کند، دستش را روی نیمکت گذاشت و با حرص داد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ طنین به نفعته یه مدت طرف من نیای.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بی‌خیالی خندیدم و بلند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ منم دوستت دارم عزیزم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

* * * * *

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روی تخت جا به جا شدم که صدایش در آمد. انتهای مدادم را میان دندان هایم فشار دادم و به صفحه کتاب چشم دوختم. دلم می‌خواست بخوابم؛ اما هنوز تست هایم را نزده بودم. گزینه موردنظرم را در ورقه پاسخ برگم وارد کردم و از آنجایی که طاقت نداشتم، همان لحظه به پاسخ نامه انتهای کتاب مراجعه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آه از نهادم بلند شد. این یکی را هم غلط زده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حقیقتش هیچ امیدی به رتبه کنکورم نداشتم. رشته های مدیریتی نیاز به درصد ریاضی بالا داشتند و اوضاع ریاضی من داشت به زندگی نباتی می‌رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای گفت و گو و خوش و بش از بیرون می‌آمد. یکی از دوستان بابا به همراه همسر و پسرش به اینجا آمده بودند. همیشه از مهمان فراری بودم. مخصوصاً کسی که تا کنون در عمرم او را ندیده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرم پنج سالی می‌شد که بازنشسته شده بود. همکاران و دوستانش را تقریباً نمی‌شناختم و اگر هم می‌شناختم، چیزی جز یک اسم از آنها نمی‌دانستم. آنها هم اکثرا مرا ندیده بودند؛ چون دوستی‌شان به سال های دور برمی‌گشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌دانم چه سر و سری بود و چرا این گونه شد؛ اما من چیزی شبیه به یک پدیده نوظهور بودم. در خانواده پدری و مادری ام ته تغاری بودم و فاصله سنی ام با نوه های پیش از خودم بیش از بیست سال بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناامید کننده بود؛ ولی حقیقت داشت. نوه عموی من اکنون چهار سال از من بزرگ تر بود. فاصله سنی زیادم با بچه های فامیل باعث شده بود از وقتی که به یاد دارم، تنها باشم و از این جهت صمیمیت چندانی با اعضای خانواده پدری و مادری ام نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرچه بیشتر می‌گذشت، بیشتر می‌فهمیدم که چه قدر نیاز به بچه های هم سن و سال خودم در فامیل دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من حتی با پدر و مادر هم فاصله سنی نجومی داشتم. مامان تا سن سی و هشت سالگی باردار نمی‌شد تا این که من به دنیا آمدم و این فاصله سنی به شدت در روابطم با مامان تأثیر داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

او از سه نسل پیش از من بود و من داشتم روزهای پایانی نوجوانی ام را پشت سر می‌گذاشتم. نزدیک به چهل سال فاصله سنی کم چیزی نبود. بخواهم رک بگویم، دنیایمان با هم فرق داشت و حرف یکدیگر را نمی‌فهمیدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کتاب تستم را بستم و خمیازه ای کشیدم. حال می‌توانستم کمی بخوابم. خم شدم و وسایلم را کنار تخت و روی زمین گذاشتم روی تخت دراز کشیدم. صدای گفت و گو هنوز هم از بیرون می‌آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شما یه دختر خانم هم داشتید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم هایم باز شد و صدای بابا به گوش رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بله...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بعد صدایش را بلندتر کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ طنین، باباجان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با مشت به پیشانی ام کوبیدم و حالت گریه به خود گرفتم. بابا دوباره صدایم زد و چند لحظه بعد تقه ای به در خورد و در باز شد. بابا سرش را از لای در داخل آورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بیداری؟... بیا بیرون، سراغتو می‌گیرند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرص چند بار کف پایم را به تخت کوبیدم و از جا بلند شدم. در کمدم را باز کردم و نگاهم را میان لباس هایم به گردش درآوردم. دستم را به کمرم زدم و در نهایت تونیکی به رنگ آبی آسمانی که دور کمرش کش پهنی دوخته شده بود، انتخاب کردم و به همراه شلوار جینم پوشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهم را در میان شال هایم چرخاندم؛ اما با پیدا نکردن شال موردنظرم، در جست و جویش، کف اتاق را نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌خیالش شدم و شال حریر سرمه ای رنگ را که حاشیه اش گل های ریز سفید رنگی دوخته شده بودند و مخصوص مهمانی های ویژه و عروسی بود، برداشتم. در حال حاضر شال مناسب تری پیدا نمی‌کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستی در موهایم کشیدم و آن هارا بالای سرم جمع کردم و کلیپس زدم. باقی مانده موهایم که از کلیپس آویزان بودند را یک دور، دور کلیپس پیچیدم و انتهایش را زیر کلیپس گذاشتم. شالم را روی سرم انداختم و همان‌طور که از اتاق خارج می‌شدم، دسته شالم را روی شانه ام مرتب کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همیشه رویارویی با افراد غریبه برایم دشوار بود. جز با دوستان خودم، ارتباط‌گرفتن با بقیه به شدت برایم سخت و آزاردهنده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسی گرفتم و وارد سالن شدم. سلام کردم و مهمان ها به احترامم بلند شدند. در ذهنم به دنبال بیان جمله ای بودم. خدایا الان باید چه می‌گفتم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ بفرمایید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین را باید می‌گفتم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنار مامان نشستم و برای لحظه کوتاهی به بقیه نگاه کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ چه قدر بزرگ و خانم شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان برگشت و نگاهم کرد. از آنچه در نگاهش دیدم، خنده ام گرفت. لب هایم را روی هم فشردم و به لبخندی ملیح اکتفا کردم. احتمالاً داشت به خود می‌گفت «بزرگ و خانم؟ هه!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانم عسکری دوباره نگاهم کرد و لبخند زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ ترم چند دانشگاهی عزیزم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این بار خنده ام علنی شد. دانشگاه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ من دوازدهمم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهایش با شگفتی بالا پریدند و لحظه ای سر تا پایم را نگاه کرد. خب البته حق هم داشت. من اندام دخترانه و ظریفی نداشتم. چهارشانه و کمی تو پر بودم. برای همین اصولاً بیشتر از سن واقعی ام نشان می‌دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دقیقاً چرا باید اینجا می‌نشستم وقتی که هیچ بحث مشترکی با بقیه نداشتم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه در حال تجدید خاطره بودند. همان خاطراتی که در هیچ‌کدامشان حضور نداشتم؛ چون هنوز به دنیا نیامده بودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی سرجایم جا به جا شدم و از آنجایی که همیشه بحث های سیاسی برایم جذاب تر بودند، به مکالمه میان بابا و آقای عسکری گوش سپردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان کمی سرش را به سمتم خم کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پاشو چایی بیار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جا بلند شدم و شالم را روی سرم جلو کشیدم. وارد آشپزخانه شدم و نگاهم ظرف شیرینی خوری روی کابینت را شکار کرد. عاشق شیرینی های دانمارکی بودم. یک شیرینی برداشتم. همان‌طور که آن را به زور در دهانم جا می‌دادم، از لای پرده نگاهی به بیرون انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانه مان با وجود بافت سنتی و تقریباً قدیمی اش، آشپزخانه اپن داشت و هرگاه که مهمان به خانه مان می‌آمد، پرده بالای اپن را می‌کشیدیم تا درون آشپزخانه مشخص نباشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به زور شیرینی را فرو دادم و فنجان های سفید رنگ با گل های یاسی را در سینی چیدم. فنجان ها را به ترتیب از چای پر کردم. وارد سالن شدم و بابا با دیدنم از جا بلند شد و سینی را از دستم گرفت. موهایم را پشت گوش دادم و کنار مامان بر روی زمین نشستم. داشتم نهایت هنرم را به کار می‌بردم تا خانم و باوقار به نظر برسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ طنین جان چه رشته ای می خونی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر بلند کردم و به خانم عسکری که به من نگاه می‌کرد، خیره شدم. چهره اش جوان و شاداب تر از مامان بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ انسانی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زد و سر تکان داد و پس از آن دوباره مشغول گفت و گو با مامان شد. لحظه ای سرم را چرخاندم که با پسرشان چشم در چشم شدم. برای چند ثانیه خیره نگاهم کرد و من با دستپاچگی به سرعت جهت نگاهم را تغییر دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چه قدر جدی و خشن به نظر می‌رسید. خب البته بیش از این هم انتظار نمی‌رفت. تربیت یافته یک نظامی بود. یعنی اگر من هم پسر بودم، همین‌طور می‌شدم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

راستش بابا گاهی افسوس می‌خورد که چرا پسر نشده ام. نه از آن جهت که برایش دختر و پسر تفاوتی داشت. به خاطر این که معتقد بود اگر پسر بودم، شخصاً تربیتم می‌کرد و به قول معروف مرا آدم می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ اگه اجازه بدید رفع زحمت کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در کمال بدجنسی صدایی در ذهنم گفت «چه بهتر!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه از جا بلند شدند. در حالی که به تعارفات بقیه گوش می‌دادم، کمرم را به اپن تکیه دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان و بابا تا جلوی در همراهیشان کردند. مشغول جمع کردن میوه ها و ظرف های کثیف شدم. البته نهایت هنرم انتقالشان به آشپزخانه بود. هیچ چیز به اندازه ظرف شستن نمی‌توانست حالم را بگیرد. حاضر بودم روزی ده بار خانه را جارو بزنم؛ اما ظرف شستن به عهده من نباشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شالم را از روی سرم برداشتم و وارد اتاق شدم. در اتاق را بستم و پس از عوض کردن لباس بر روی تخت دراز کشیدم. بالشتم را زیر سرم جا به جا کردم و به سقف زل زدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی کشیدم و سر تکان دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ پنج ماه دیگه مونده ولی توی همین پنج ماه جونمون رو از دماغمون میکشن بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با یادآوری این واقعیت با حرص پلک هایم را روی هم فشار دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ این همه عین خر درس بخون، تهش باید گوشه خونه بپوسی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غلتی زدم و رو به دیوار دراز کشیدم. آرزوهای خیلی زیادی که نه، فقط چند آرزو داشتم که رسیدن به آنها نیز گاهی بیش از حد دست نیافتنی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به نوشتن اعتیاد پیدا کرده بودم و داشت تأثیرات مخربش را در زندگی ام می‌گذاشت. گاهی از زندگی شخصی خود باز می‌ماندم و این خوب نبود. در کنارش مشکلات دیگری هم وجود داشت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در خانواده ای زندگی می‌کردم که شیوه های سنتی را برای زندگی می‌پذیرفتند. مامان چندان از نوشتنم راضی نبود. البته بهتر بود بگویم به هیچ وجه راضی نبود. اکثر اختلافاتمان هم به این موضوع برمی‌گشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معتقد بود مشتی چرندیات به خورد دیگران می‌دهم که تمامش پر از عشق های مسخره دختر و پسر و صحنه های نامتعارف است که دختر و پسر مدام مشغول یکدیگر اند و چون دو سه نفر مثل خودم دورم را گرفته اند، خیال بَرَم داشته که واقعاً نویسنده ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جالب این بود که هر بار این بحث به میان می‌آمد، می‌گفت که نه نوشته های مرا خوانده و نه خواهد خواند و من در عجب بودم که پس چگونه تا این حد با اطمینان درباره نوشته های من سخن می‌گوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رسماً مرا یک نویسنده زرد نویس می‌پنداشت و من گاهی از این همه تصور سیاه که از من داشت، رنج می‌بردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و خانواده ام بیش از حد با یکدیگر غریبه بودیم. شاید اگر خواهر یا برادری داشتم، این رنج کمتر می‌شد؛ اما من آدمی بودم که حرف های نگفته را رج به رج می‌بافتم و از آن طنابی ضخیم می‌ساختم تا دور گلویم بپیچد و خفه ام کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوست داشتم روزی نویسنده ای شوم که کتاب هایش در کتابخانه دیگران باشد؛ اما این آرزو بیش از حد دور به نظر می‌رسید. شاید اگر حامی یا خانواده ای همراه داشتم، این موضوع چندان ناممکن به نظر نمی‌رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بارها نوشتن را رها کرده بودم. فشار حرف های مامان گاهی خارج از آستانه تحمل من بود؛ اما هر بار جانان جلویم را می‌گرفت؛ اما آخرش که چه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می‌ترسیدم روزی آرزوهایم مرا خفه کنند. خودشان که نه... درد رها کردنشان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

* * * * *

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ندرت گریه می‌کردم. چیزی قریب به هر دو سه سال یک بار آن هم در شرایط فجیع و فقط در پنج دقیقه، اما حالا دلم می‌خواست چندین ساعت مداوم گریه کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمتر از ده روز تا پایان سال باقی مانده بود؛ اما حقیقتاً هیچ اشتیاق و هیجانی برایش نداشتم. این روزها به شدت عصبی و دمدمی مزاج شده بودم. هرچه بیشتر به کنکور نزدیک می‌شدم، از حجم ندانسته هایم بیشتر وحشت می‌کردم. می‌توانستم بیش از اینها بخوانم و تست بزنم؛ اما فرصت هایم را از دست داده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برعکس خیلی از بچه ها، خانواده ای نداشتم که به خاطر قبول شدن یا نشدن در کنکور مرا تحت فشار بگذارند. رشته تحصیلی ام را برخلاف خیلی از هم سن و سال هایم با میل و رغبت خودم انتخاب کرده بودم و بی شک اگر پس از کنکور هم مجاز به انتخاب رشته می‌شدم، خودم انتخاب رشته می‌کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اضطراب من به خاطر حس کمال طلبی خودم بود. این که قبول نشوم و پس از آن چه خواهد شد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این که این همه کتاب و وسیله با وجود شرایط مالی نه چندان مساعد بابا برایم تهیه شده و من نتوانم جبرانش کنم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه اینها هر روز در ذهنم رژه می‌رفتند و آزارم می‌دادند. من مثل جانان پیانیست نبودم که بخواهم به واسطه اش، یک آینده شغلی را بدون قبولی در کنکور تضمین کنم. تنها هنرم نوشتن بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک نویسنده با دنبال کنندگان اندک در فضای کمتر شناخته شده رمان های اینترنتی. آینده خوبی برایش متصور نبودم. راستش نمی‌توانستم ترکش کنم. به درجه ای رسیده بودم که شب ها میان خواب و بیداری بی آن که بخواهم، ذهنم مشغول داستان پردازی می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسی گرفتم و از جا بلند شدم. لیوان چایم را از زیر تخت بیرون کشیدم. همین دیروز بود که لیوان های درون خانه تمام شد و بعد انگشت اتهام به سمت من نشانه رفت که البته درست هم بود. در زیر تخت من به اندازه یک کابینت ظرف انباشته شده بود. هرگاه ظرف های خانه کم می‌شد، مامان به سراغ اتاق من می‌آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از اتاق خارج شدم و نگاهم را در سالن چرخاندم. بابا جلوی تلویزیون به پهلو دراز کشیده بود و بالشتش زیر آرنجش بود و اخبار تماشا می‌کرد. مامان هم گوشه سالن دراز کشیده بود. یکی دو هفته ای می‌شد که دوباره کمردردش برگشته بود. ارثیه خانوادگی بود. خاله ام هم کمردرد داشت و در نهایت جراحی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک لیوان چای برای خودم ریختم و بی هدف در یخچال را باز کردم. آن‌قدر تماشا کردن داخلش طول کشید که صدای بوق هشدار یخچال بلند شد. فوری در یخچال را بستم و چایم را از روی کابینت برداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خمیازه ای کشیدم. مغزم خسته شده بود، برای همین خواب آلود و بی حال بودم‌. بهتر بود یکی دو ساعت به خودم استراحت دهم و در این تایم چند صفحه ای بنویسم. کلاسوری داشتم که در آن دست نویس هایم را جمع آوری می‌کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در خانه ما وسایل ارتباطی مثل موبایل و تلفن از پایین ترین اهمیت برخوردار بود. اینترنت که جای خود داشت. یک کامپیوتر قدیمی داشتیم که آن هم اسپیکر نداشت و ویندوزش در حال منقضی شدن بود. تنها مزیتش، داشتن نسخه قدیمی بازی مکس پین بود و بابا هرازگاهی با آن بازی می‌کرد و من هم کنارش می‌نشستم و تماشایش می‌کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکر نمی‌کنم در آن زمان نویسنده ای به اندازه من برای انتشار رمان هایش به دردسر افتاده باشد. بقیه خود مطالبشان را تایپ و در سایت به اشتراک می‌گذاشتند؛ اما از آنجایی که من به اینترنت دسترسی نداشتم، به طور دست نویس می‌نوشتم و جانان دست نویس ها را تایپ می‌کرد و به جای من آن را در سایت به اشتراک می‌گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بخواهم راستش را بگویم، عذاب وجدان داشتم که این موضوع به جانان آسیب برساند. نمی‌خواستم که به خاطر موضوعی که به او هیچ ارتباطی نداشت، از زندگی شخصی خود باز بماند. بارها این جمله را به او گفته بودم و او هر بار با جمله خفه شو بحث را خاتمه داده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر تاکنون موفقیت هایی هرچند اندک به دست آورده بودم، به خاطر او بود. اگر جانان نبود، نویسنده ای به نام طنین نادری شناخته نمی‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من برای این که رویایم را به حقیقت تبدیل کنم، بهای سنگینی دادم، سختی کشیدم، تحت فشار قرار گرفتم، گاهی دچار بحران های روحی شدم، متلک شنیدم و حتی گاهی در لفافه و یا عیان تحقیر شدم و راستش نمی‌دانم که ارزشش را داشت یا نه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این همه ایستادگی و مقاومت چه فایده داشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک نویسنده درجه دو بودن با محبوبیت نه چندان زیاد برای من چه جذابیتی داشت که رهایش نمی‌کردم؟ علاقه؟ شاید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچ چیز به اندازه نوشتن نمی‌توانست مرا سرگرم کند. وقتی صحبت از فیلم می‌شد، بی گمان ژانر اکشن را می‌پسندیدم؛ اما سلیقه ام در زمینه رمان کاملاً متفاوت بود. از هر ژانری رمان می‌خواندم؛ ولی ترجیحم رمان های عاشقانه و اجتماعی بود و بر همین اساس نوشته هایم نیز چنین مضامینی داشتند. همیشه به دنبال این بودم که لابه‌لای نوشته هایم از حقایق جامعه ام بگویم و از دردها و دغدغه ها به اندازه فهم و توان خودم سخن به میان آورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا قبل از امسال کم و بیش رمان های بقیه نویسنده ها را دنبال می‌کردم. تعداد قابل توجهی سطحی و بیشتر جنبه ای فانتزی و دور از واقع داشتند؛ اما خب در این میان نویسنده های خوبی نیز درخشیده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من جزء هیچ‌کدام نبودم. نه آن‌قدر اهل سطحی نگری بودم که بخواهم فقط رویاهای دخترانه ام را در قالب داستانی عاشقانه به تحریر در بیاورم و نه آن‌قدر قلم پخته ای داشتم که بخواهم خود را نویسنده ای ممتاز معرفی کنم. من همین بودم. یک نویسنده عادی که نمی‌خواست در همینی که هست، متوقف شود و به دنبال پیشرفت بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک دختر عادی با یک زندگی عادی و حتی با رویاهایی ساده و عادی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

* * * * *

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی این پا و آن پا شدم و درز مقنعه ام که کمی کج شده را صاف کردم. نگاهم بی اراده پی مغازه کافی نت کنار خیابان می‌رفت و حرف های جانان در زنگ آخر به طور مداوم در گوشم تکرار می‌شد. او با خوش بینی با چاشنی سرخوشی و مثبت نگری از تحقق رویاهای من حرف می‌زد و من از موانع بر سر راه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من که قرار نبود کتابی چاپ کنم. یعنی حتی اگر می‌خواستم، شرایط چنین اجازه ای را به من نمی‌داد؛ اما یک تحقیق کوچک که به جایی برنمی‌خورد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امروز به دلیلی که نمی‌دانستم چیست، بابا با مدرسه تماس گرفته بود و گفته بود که نیم ساعتی دیرتر به دنبالم می‌آید. به گمانم اکنون بهترین فرصت بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالی که اطراف را از نظر می‌گذراندم، با گام هایی بلند و پر شتاب به سمت کافی نت رفتم و دستم را در جیب مانتو ام فرو بردم تا از داشتن پول مطمئن شوم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت در مغازه ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. قرار گرفتن در یک مکان ناآشنا همیشه برایم سخت بود و مرا دچار اضطراب می‌کرد. وارد مغازه شدم و پسری که مسئول کافی نت بود، سر بلند کرد و به من خیره شد. ابروهایش بالا پرید و من دو قدم به جلو برداشتم. واقعاً پشیمان شده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الان باید چه می‌گفتم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخمی کردم و پس از تاملی نه چندان طولانی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ یه سیستم می خوام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکان داد و من از داخل جیبم پول هایم را بیرون کشیدم و پس از پرداخت مبلغ، پسر از جا بلند شد و با دست به یکی از کامپیوترها اشاره کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ شماره چهار.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکان دادم و با آسودگی این بار نفس راحتی کشیدم. جزو معدود دفعاتی بود که خود به تنهایی به مغازه ای آمده بودم. قرارگیری در چنین موقعیت هایی برایم مانند شکنجه ای طاقت فرسا بود و من خود این را می‌دانستم که این دیر یا زود به من آسیب خواهد رساند. اگر در دانشگاه قبول می‌شدم، به زودی وارد جامعه ای بزرگ تر می‌شدم که این بار همگی دختر بچه های هم سن و سال خودم نبودند و همین مرا مضطرب تر می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت سیستم که روشن بود، نشستم و صفحه اینترنت را بالا آوردم. آنچه که می‌خواستم را سرچ کردم و لیستی از سایت های مختلف پیش رویم قرار گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اولین سایت را باز کردم و نگاهم میخ صفحه کامپیوتر شد. لیستی از پرکارترین انتشارات داخلی که در زمینه شعر و رمان فعالیت می‌کردند. بی آن که بخواهم، بغضی ناگهانی در گلویم جا خوش کرد و اولین نام درون لیست را زیر لب زمزمه کردم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

_ انتشارات آرِن... به مدیریت جمشید مشرقی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

* * * * *

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«تابستان 1402»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!