دوست داشتی؟
رمان سی ثانیه قبل از فراموشی اثر MEHЯAN

رمان سی ثانیه قبل از فراموشی

  • به قلم MEHЯAN
  • ⏱️۶ ساعت و ۲ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 83.4K 👁
  • 168 ❤️
  • 129 💬

خلاصه رمان تخیلی سی ثانیه قبل از فراموشی

دو نوجوان هفده‌ساله که مبتلا به یک بیماری نادر مغزی هستند، در اولین برخوردشان شیفته‌ی یکدیگر می‌شوند؛ اما مغز آن‌ها دچار محدودیت است و توان ذخیره‌ی اطلاعات را فقط به مدت ۲۴ ساعت دارند. آن دو مجبور می‌شوند برای ماندگاری در ذهن یکدیگر، دست به کار‌های خطرناکی بزنند.

قسمتی از متن رمان سی ثانیه قبل از فراموشی

سوفیا با دقت و تمرکز خوبی که به دست آورده، شیرینیِ خاطراتِ نگارش این داستان را می‌چشد؛ اما دقیقا در میان ماجرا پلک‌هایش بی‌رحمانه از آغـ*ـوش یکدیگر جدا می‌شوند.
دستان ظریف و نحیفش را روی صورتِ گِرد و روشنش می‌کشد و با تُن صدایی که گویا از یک چاه عمیق بیرون می‌آید، تصاویرگُنگ و نامفهومی را که جلوی چشمانش رژه می‌رفتند بازگو می‌کند:
- وسط کلاس درس بودم که بی‌مقدمه مداد رو برداشتم و شروع به نوشتن کردم. داستان درمورد یه ربات هوش مصنوعیِ پیشرفته و ساخت دست انسان‌هاست که بعد از به‌دست‌آوردن هوشیاری، ‌کم‌کم عاشق یکی از دانشمند‌ها میشه.
سوفیا دستانش را که با لرزش خفیفی همراه شده‌اند، کنار شقیه‌هایش قرار می‌دهد و به ذهنش فشار بیشتری وارد می‌کند. مربی با قدم‌های آهسته نزدیک سوفیا می‌شود و دستان ظریف و دخترانه‌‌ی بیمارش را پایین می‌آورد، سپس با لحنی که همانند مورفین آرامش تزریق می‌کند، خطاب به او لب می‌زند:
- بسیار عالی داری پیش میری. لطفاً با فراغ‌بال بیشتری ادامه بده.
سوفیا نفس خود را پشت حصارِ سـ*ـینه‌اش حبس می‌کند و برای چند ثانیه‌ چشمانش در قعر تاریکی محدود می‌شوند؛ اما درنهایت با لحنی که سیر نزولی پیدا کرده است، تکلمش را پیش می‌گیرد:
- ولی اون دانشمند به ربات هیچ حسی نداره و فقط به چشمِ یک اختراع نگاهش می‌کنه.
سوفیا برای ثانیه‌هایی مکث می‌کند، سپس مجدداً با لحن بلند و اعتراضیِ خود لب می‌جنباند:
- بیشتر از این دیگه چیزی یادم نمیاد.
دخترِ جوان کاغذی که در دست دارد را برمی‌گرداند و چند سطر پایانی‌ِ صفحه‌ی دیگرش را نزد خود زمزمه می‌کند؛ سپس بی‌اختیار چشمانش از خطوط کاغذ پس گرفته می‌شوند که کلمات با دستخط بچگانه‌ای داخلش نقش بسته‌اند.
شتاب‌آلود بحث را پیش می‌برد:
- ربات برای یه مأموریت کره‌ی زمین رو به مقصد سیاره‌ی مریخ ترک می‌کنه و از اون روز به بعد دیگه فرصت دیدار با دانشمند رو پیدا نمی‌کنه، چون سال‌های زیادی رو باید داخل مریخ بگذرونه.
پس از مکث کوتاهی، چشمانش را همراه با غم و اندوه فروان می‌بندد و در ادامه لب می‌زند:
- مادرم خیلی به این داستان علاقه داشت.
مربی تقویت حافظه گره‌ی دستانش را باز می‌کند و در هنگام صحبت‌کردن، مستقیم به چشمان قهوه‌ایِ سوفیا زل می‌زند.
- پس به مرور زمان داری مادرت رو هم بهتر می‌شناسی؟
سوفیا سرش را به نشانه‌‌ی تأسف تکان می‌دهد و با لحن ملایمی که سراغش را گرفته است، پاسخ می‌دهد:
- تصویری که ازش داخل ذهنم باقی مونده خیلی گُنگ و نامفهومه. اون توی خاطرات من حضور داره؛ ولی خاطراتم درست مثل یک خواب‌ِ قدیمی، کدر و تاریکن.
مربی دست مردانه‌اش را روی شانه‌ی ظریف و نحیف سوفیا قرار می‌دهد و با لحنی که سرشار از امیدواری است، شروع به صحبت می‌کند:
- خیلی خوش‌حال شدم که این حرف رو شنیدم، چون همین موضوع هم در زندگی کنونیِ تو یک پیشرفت بزرگ محسوب میشه.
سوفیا جواب دیگری به آن مرد نمی‌دهد. در ادامه آقای آدامز مبحث تیره‌‌ای را با لحن شفافی مطرح می‌کند:
- متأسفانه داخل تعطیلات تابستون مغز تو بر اثر تصادف آسیب دید و دچار فراموشی پیشرفته‌ای شدی. اشخاصی که به این بیماری دچار میشن، معمولاً به‌شدت حافظه‌ی خودشون رو از دست میدن و توانایی به‌یادآوردن خاطرات رو ندارن.
کمی مکث می‌کند و نگاهش را از رخسار سوفیا پس می‌گیرد و از تنها پنجره‌‌ی داخل اتاق به منظره‌ی برفی بیرون می‌دوزد. سپس متفکرانه ادامه می‌دهد:
- اما بیماریِ تو شدت بیشتری داره. برای مغزت محدودیت‌هایی ایجاد شده و توان ذخیره اطلاعات رو فقط به مدت ۲۴ ساعت داری. یا اگه بهتر بگم، هر شبانه‌روزی که سپری بشه تقریباً تموم اطلاعات حافظه‌ت تخلیه میشه.
آقای آدامز مجدداً به‌سمت سوفیا برمی‌گردد و هنگام صحبت‌کردن یک لبخندِ پررنگ و بشاش تحویلش می‌دهد.
- ولی اصلاً نگران نباش. به‌تازگی نتایج آزمایشات نشون دادن که تو داری به‌سمت بهبودی حرکت می‌کنی.
ابر‌های گرفته‌‌ی چشمان سوفیا شروع به باریدن می‌کنند و پس از اینکه جاده‌‌‌ی صورتش لغزنده می‌شود، ناامید پاسخ می‌دهد:
- چطوری در حال‌ پیشرفتم وقتی حتی اسم بزرگم رو یادم نمیومد؟
آقای آدامز سرش را طوری تکان می‌دهد که بیمارش احساس کند درک شده است. بلافاصله صدای ملایم آن مرد باری دیگر طنین‌انداز می‌شود:
- بهبودی تو پس از پشت‌سرگذاشتن چند مرحله به وقوع می‌پیونده. باید بگم روز‌های اول که اینجا بستری شدی، در حرکات چشم، صحبت‌کردن و حتی قدم‌برداشتن دچار اختلال بودی.
آقای آدامز دست راست خود را داخل جیب روپوش سفیدرنگش فرو می‌برد و هم‌زمان یک موبایل مشکی بیرون می‌آورد، سپس با صلابت بیشتر ادامه می‌دهد:
- دوست داری ویدیویی از بچگی‌ خودت ببینی؟
سوفیا بدون تحرک به موبایل همراهی چشم می‌دوزد که داخل دست آقای آدامز قرار دارد. زمان زیادی سپری نمی‌شود که چشمان قهوه‌ایِ روشنش از فرط تعجب و سردرگمی در کاسه درشت می‌شوند. با بینیِ گرفته‌ که حاصل رهاشدن اشک‌هایش است، کلمات بر رود خروشان زبانش جاری می‌شوند:
- این موبایل همراه متعلق به من بوده، درست میگم؟
مربی ابرو‌ان مرتب و پهنش را به‌سمت بالا هدایت می‌کند و هم‌زمان که یک لبخندِ به‌شدت کم‌رنگ و ملیح روی صورت گندمگونش نقش می‌بندد، متعجب پاسخ می‌دهد:
- موبایل تو؟
سوفیا بدون فکر و تأمل سرش را تکان می‌دهد و نگاهش با دقت بیشتری روی تلفن همراه متمرکز می‌شود که همچنان داخل دست مربی‌اش جای گرفته است.
سوفیا اشک‌های داغش را به‌وسیله‌ی دستان سردش پاک و محکم روی حرفش ایستادگی می‌کند:
- بله، فکر می‌کنم این موبایل همراه من باشه.
مربی جوان سرش را به نشانه‌ی مثبت تکان می‌دهد و برخلاف اکثر مواقع، با لحن بلند و عجولی لب می‌‌جنباند:
- پس می‌تونی خاطره‌ای رو که مربوط به این تلفن همراه میشه، برای اثبات ادعات تعریف کنی؟
پس از مکث کوتاهی ادامه می‌دهد:
- مثلاً بگو در چه روزی و از کدوم فروشگاه تهیه‌ کردیش.
پیش از آنکه لبان به هم کیپ‌شده‌‌ی سوفیا باز شود، آقای آدامز سخاوتمندانه تلفن همراهی که در دست دارد را به‌سمت دختر نوجوان می‌گیرد. سوفیا از ساعت‌های اوج سردرگمیِ روزانه‌اش چندان فاصله نگرفته است. دست لرزانش به‌آهستگی بالا می‌آید و با حالتی چون شک و دودلی، دستگاه را از دست سکون مانده‌ی مربی‌اش می‌گیرد.
قبل از آنکه سوفیا فرصت صحبت‌کردن داشته باشد، خود آقای آدامز پاسخ سؤالی که مطرح کرده است را بسیار مصمم می‌دهد:
- خیر. تو مستقیم خاطره‌ای رو که مربوط به این تلفن همراه باشه به یاد نداری. تنها دلیلی که باعث شد اون جمله رو با اطمینان بگی، تلقین و تکرار من در خصوص مالکیتت روی این دستگاه توی روز‌های سپری‌شده‌ست.
برخلاف اینکه سوفیا بسیار سرگردان و متعجب است، نیروی جاذبه‌ی کلمات مربی‌اش به‌قدری قوی و قدرتمند هستند که دقت و توجه گوش‌های او را به‌سمت خودشان جذب کنند.
- در حقیقت حافظه و عادت دو مقوله جدان. این تلفن همراه تو حافظه‌ی تو جایی نداره؛ ولی به مرور زمان داری به مالکیتش عادت می‌کنی.
نورِ زیاد تلفن‌همراه به رخسار سوفیا می‌تابد که حاصلش کوچک‌ترشدن مردمک چشمانش است. پس‌زمینه‌ی موبایل عکس یک نوزاد قرار دارد. همین موضوع فکر و ذهن آن دختر را درگیر می‌کند که ممکن است چه نسبتی داشته باشند.
پیش از آنکه سوفیا صحبت کند، مربی متبسمِ تقویت حافظه مجدداً خطاب به بیمارش می‌گوید:
- برای مثال، مردی رو تصورکن که وقتی از خواب بلند میشه، کف دستش رو می‌خارونه. مدتی بعد طبق یک حادثه دست راست این مرد بی‌حس میشه، حالا همچنان بعد از بیدارشدن کف دست راستش احساس خارش می‌کنه، چون این عمل داخل ذهنش به‌عنوان یک عادت ثبت شده و مغزش خارش کف دستش رو حتی در صورت ازبین‌رفتن عصب‌هاش، به‌طور واقعی شبیه‌سازی می‌کنه.
داخل اتاق سوفیا شروع به قدم‌زدن می‌کند و در حالی که پژواک قدم‌هایش می‌پیچند، عینک طبی خود را روی چشمانش صاف می‌کند و ادامه می‌دهد:
- پس این عمل در حافظه‌ی اون مرد جایی نداره و فقط با مرور زمان بهش عادت کرده. همچین پدیده‌ای به ضمیر ناخودگاه مربوط میشه.
سوفیا با رخساری مات‌ومبهوت به رخسار مصمم آقای آدامز نگاه می‌کند. صحبت‌‌های مربی همچنان ادامه دارد:
- من هم طی مدت زمان کمتر، دقیقاً کاری کردم که مغزت با استفاده از روش عادت فریبت بده. مسلماً این موبایل همراه متعلق به تو نیست. کافیه محافظ صورتی‌رنگش رو دربیاری و به برچسبی نگاه کنی که پشتش چسبیده.
سوفیا ابرو‌ان قهوه‌ای و منحنیِ‌‌ خود را به یکدیگر گره می‌زند و بدون فوت وقت، صحبت مربی‌اش را عملی می‌کند. بلافاصله با یک تکه کاغذ مقوایی مواجه می‌شود که با خودکارِ قرمزرنگی رویش یادداشت شده است «دزد، تلفن همراه من رو پس بده!»
یک شکلک خندان نیز همانند استکیر‌های فضای مجازی، در کنار آن جمله ترسیم شده است.
در حالی‌ که تمام ساعاتِ امروزِ سوفیا برک لبریز از عکس‌العمل‌های غیرارادی بوده است، باری دیگر بدون اختیار یک لبخند محو و نهان روی رخسار رنگ‌پریده‌اش قالب می‌شود.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان سی ثانیه قبل از فراموشی
  • موضوع رمان جالب وهیج

    0

    موضوع رمان جالب وهیجان انگیزبود.وترغیب میشدیم فقط پایان رمان روبخونیم.ولی خیلی جزییات بیخودی داشت خسته کننده بود جزییاتش.واینکه ازاین شاخه به اون شاخه زیادمیپریدادم گیج میشد وهمه شون نصفه بودن اصلا اینجوری خوب نبود فقط موضوعش ودوست داشتم.همین

    ۷ روز پیش
  • شهلا

    0

    سلام دوست من داستانت رو خوندم وهربار باگذشتت از مطالبش بیشتر گیج شدم چون باید پازل های تکه تکه شده راکنارهم میچیدم به نظرم بهتر وزیباتر میتونستی مطلبت رو نگارش کنی

    ۱ ماه پیش
  • Zaza

    0

    رمان قشنگی بود واقعا موضوعش جالب بود

    ۳ ماه پیش
  • خدیجه کعبی

    0

    خیلی ممنون بابت رمان زیباتون و من واقعاً لذت بردم موفق باشید ❤️

    ۴ ماه پیش
  • Malmal

    1

    خیلی زیبا بود و جزئیات رو به بهترین نحو ممکن به تصویر کشید

    ۴ ماه پیش
  • گلاره

    5

    بچه ها میشه لطفا یه رمان عاشقانه ی +۱۸ بهم معرفی کنید خیلی ممنون میشم 😘

    ۱ سال پیش
  • ساغر

    0

    عمویم نباش چیچک پدر خوانده اینطوری نیست ولی قشنگه

    ۱ سال پیش
  • گلاره

    0

    ممنون ساغر جون 😍 من رمان پدر خوانده رو خوندم خیلی خوشم اومد و حتما بقیه ی رمان هایی رو که معرفی کردی رو می خونم 😘 بازم ممنون 😇

    ۱ سال پیش
  • Zeynab

    0

    بیشتر رمان های اینجا عاشقانه ست ولی من از رمان داماد اجاره ای خیییلی خوشم اومد

    ۴ ماه پیش
  • آدم فضایی👽

    3

    داستان جالبی بود. من به خاطر لحن نوشتاری که داشت هی منصرف میشدم که ادامشو نخونم ولی مشتاق بودم آخرش چی میشه جالب بود ولی من چو اکثر یا بهتره بگم همه ی رمانایی که می خونم لحن آمیانه داره به خاطر همین یکم اذت شدم و برای من کسل کننده بود

    ۴ ماه پیش
  • نگین

    1

    بنظرم جالبه فقط اگه یکم صمیمانه تر نوشته شده بود با خاننده ارتباط بهتری برقرار میکرد

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    سبک نوشتنش دوس نداشتم همون اولش پشیمون شدم و نخوندم دیگه

    ۵ ماه پیش
  • Fatemeh

    3

    واقعا رمان عالی بود درس های زیادی ازش میگیریم و برگفته از فیلم یک و نیم متر فاصله هستش ما توی این رمان یاد میگیرم همه ی مردم زندگی خوشی ندارد و با دنیای شوم طرفیم اگر نظر من رو بخوایید رمان عالیه

    ۶ ماه پیش
  • پارمیس

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • پریسا

    1

    والا رومان خیلی خوب بود فقد این سیب گلوش رو مخم بود خیلی خیلی خوب بود

    ۹ ماه پیش
  • نازی

    1

    خیلی خوب بود ولی آخرش تلخ تموم شد سوفیا و مایکل خیلی سختی کشیدن تا کنار هم باشند

    ۱۱ ماه پیش
  • Nazanin

    0

    رمانش عالی بود و هر ثانیه زیباتر از قبل میشد😊

    ۱۲ ماه پیش
  • bano~fm

    8

    خیلی قشنگ بود برگرفته از فیلم پنج فوت فاصلس شاید نویسنده خیلی کتابی نوشته باشه و یکم موقع خوندن اذیت بشین اما ارزششو داره فقط اخرش اونایی ک میگن چرا غمگین بود چون پایان تلخ برای عاشقانه بهتره، مایکل

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    0

    همیشه پایان تلخ بهترین گزینه نیست توی زندگی واقعی هم همینطوره

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!